امروز:
پنج شنبه 10 فروردين 1396
بازدید :
1557
مظلوميت شيعه
جورج جرداق مسيحي مي نويسد: «شيعه داراي دو عاطفه بارز و قوي است كه مرجع ادبيات حماسي شيعه هستند: عاطفه خشم و عاطفه حزن و اندوه. خشم آنها براي اين است كه معتقدند حقشان را به ظلم و عداوت غصب كرده اند. خشم شديد، آنها را وادار كرده است كه در هجو غاصبان و بيان حق خود و شرح ستمگري هاي دشمن و توجيه عقايد خويش و... به اندازه كافي و رسا سخن بگويند. حزن و اندوه آنها از اين جهت، بسيار شد كه دولت اموي و عباسي تا توانستند نسبت به آنها سختگيري كردند و براي آنها قتلگاه هاي بسيار ترتيب دادند و هنوز خوني نخشكيده بود كه خون ديگري جاري مي شد. در كشتار هم تنوع‎طلب و طالب تفنن بودند. گردن زدن، به دار آويختن، آتش زدن و خاكستر به باد دادن و كشتن تدريجي به وسيله محروميت از نور و هوا و آب و غذا در كنج زندانها، انواع مرگ هايي بود كه براي شيعيان مظلوم ترتيب داده بودند. اينها و خيلي كمتر از اينها براي جاري كردن اشك و آتش زدن قلب، كافي هستند و زبان گنگ را به سخن درمي آوردند، تا چه رسد به اينكه اين مصيبتها براي كساني واقع شود كه داراي روح انقلابي و زبان گويا و بيان رسا هم باشند. نخستين قتلگاه را در كربلا براي حسين و خاندانش درست كردند. به دنبال آن، قصايدي گويا و سخناني سوزان و خطابه هاي خونين به ياد خونهايي كه بر زمين ريخته شده و پيكرهايي كه در خاك و خون غلتيده بود، به وجود آمد... به دنبال ماجراي خونين كربلا ماجراهاي خونين ديگري هم روي داد... هرگاه عاطفه خشم تحريك مي شد، ترانه هاي غم و اشك، سروده مي شد. در ادبيات شيعه، هم نيرو نهفته است هم ضعف، هم نرمي است هم درشتي. خشم، ادبيات انقلابي و حماسي آفريده و خون، ادبيات و وفا و محبت.»[1]
در حقيقت اساس مظلوميت شيعه، مظلوميت اسلام و قرآن است. اگر قرآن مظلوم واقع نمي شد، تشيع هم دستخوش ظلم و ستم نمي شد. مظلوميت تشيع، زاييده مظلوميت عترت است. همان عترتي كه در حديث متواتر ثقلين كه اهل حديث بر صدور آن، اتفاق نظر دارند، همتاي قرآن معرفي شده و بر جدايي ناپذيري آنها از يكديگر تا قيام قيامت، تأكيد شده است.[2]
اگر قرآن ـ كه ثقل اكبر است ـ مهجور و متروك نمي شد، عترت هم گرفتار مظلوميت نمي شد و اگر عترت ـ كه همان ثقل اصغر است ـ آسيب نمي ديد، شيعه هم مظلوم واقع نمي شد و طي تاريخي طولاني كه جورج جرداق تنها به دوران خلافت اموي و عباسي محدودش كرده، خشم و اشك را به هم نمي آميخت و براي مظلومان نوحه سرائي نمي‎كرد و بر سر ظالمان فرياد نمي كشيد و حماسه نمي سرود.
قرآن كريم در ذيل آياتي كه صحنه قيامت را توصيف كرده اند، مي گويد: «وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»[3] «پيامبر (در روز قيامت) مي گويد: پروردگارا، قوم من اين قرآن را مهجور و متروك ساختند.» جالب است كه نمي گويد: «امت من»، بلكه مي گويد: «قوم من». يعني همانهايي كه با پيغمبر قوميت داشتند و دم از انتساب و خويشاوندي مي زدند ـ مانند بني اميه و بني عباس و قريش و اعراب ـ بيشتر لطمه زدند و با مهجور كردن قرآن، زمينه مهجوريت عترت و مهجوريت تشيع ـ كه همان اسلام راستين است ـ و مظلوميت شيعه را فراهم ساختند. پيامبر گرامي اسلام فرمود: «أنا أول وافد علي العزيز الجبّار يوم القيامه و كتابُه و اهل بيتي ثم امتي ثم أسالهم ما فعله بكتابِ الله و بأهل بيتي»[4]، «من و قرآن و اهل بيتم اولين كساني هستيم كه در روز قيامت به پيشگاه خداوند بار مي‎يابيم، سپس امت من بار مي يابد. آنگاه سؤال مي كنم كه با قرآن و اهل بيتم چه كردند».
مضمون حديث ديگري از امام صادق ـ عليه السلام ـ اين است كه اگر آل ابوبكر و عمر و بني اميه و اولاد طلحه و زبير از قرآن فاصله نمي گرفتند و به ابطال سنن و تعطيل احكام روي نمي آوردند، هرگز به خلافت دست نمي يافتند؛ چرا كه قرآن، مانع ضلالت و كوري و لغزش و سرگرداني و هلاكت است. «و ما عدل أحد من القرآن إلا الي النار» هيچ كس از قرآن عدول نكرد، مگر اينكه در آتش جهنم فرو غلتيد.[5]
معاويه بن ابوسفيان در نامه اي به مظلوم ترين مظلومان تاريخ و مولاي متقيان و اميرمؤمنان مي نويسد: تو همان هستي كه مانند شتر مهار كرده مي راندند تا از تو بيعت بگيرند و از اين رهگذر، پايه هاي خلافت خود را مستحكم سازند.
حضرت در پاسخ وي نوشت: «و قلت: اني كنت أقادُ كما يُقاد الجمل المخشوش حتي أبايع ولعمر الله لقد أردت ان تذُمَ فمدحتَ و ان تفضحَ فافتضحتَ و ما علي المسلم من غضاضه في أن يكون مظلوماً ما لم يكن شاكا في دينه ولا مرتابا أبيتينه»[6]؛ «و گفتي: مرا مانند شتري كه چوب در بينيش كرده و مي كشند، كشان كشان به سوي مسند خليفه مي بردند تا از من به زور، بيعت بستانند. به خداي لايزال سوگند كه خواستي مرا نكوهش كني، ولي ستايش كردي و خواستي رسوايم كني، ولي خودت رسوا شدي (چرا كه اقرار كردي كه از من به زور و ستم بيعت گرفته اند و من به طيب خاطر و از روي آزادي و اختيار، بيعت نكرده ام.) بر مسلماني كه در دينش گرفتار شك و شبهه نباشد و در يقين و باورش دستخوش ترديد نگردد، نقص و عيبي نيست كه مظلوم واقع شود.»
آري آنان كه مظلوم اهداف بلند و ايده ها و آرمان هاي خداپسندانه خويشند، همواره سرافراز و راست قامت تاريخند و ننگ و رسوايي و سرافكندگي از آن كساني است كه بر آنها ظلم و ستم روا داشته اند.
پيامبر گرامي اسلام فرمود: «يا علي، ابشر بالسعاده، فانك مظلوم بعدي و مقتول»[7]، «يا علي، مژده باد تو را به سعادت و خوشبختي، چرا كه بعد از من مظلوم و مقتول خواهي بود.» در زيارت مطلقه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ چنين مي‎خوانيم: «اللهم صل علي محمد و اهل بيته المظلومين»[8]، «خدايا، بر محمد و خاندان مظلومش درود فرست.» و نيز مي‎خوانيم: «السلام علي المؤمنين الذين قاموا بامره و وازروا أولياء الله و خافوا بخوفهم.»[9]، «سلام بر مؤمناني كه به امر خدا به پاي خاستند و اولياي او را ياري كردند و به خوف آنها بيمناك شدند.» و نيز مي خوانيم: «اللهم و ادخل علي قتله انصار و رسولك و علي قتله اميرالمؤمنين و علي قتله الحسن و الحسين و علي قتله انصارالحسن و الحسين و قتله من قتل في ولايه آل محمد اجمعين عذاباً اليماً...»[10]، «خدايا، بر قاتلان ياران پيامبرت و بر قاتلان اميرالمؤمنين و بر قاتلان حسين و ياران آنها و بر قاتلان كساني كه در ولايت آل محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ كشته شده اند، عذابي دردناك نازل فرما.»
مظلوميت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ آنقدر گسترده و جان گداز است كه خود فرمود: «مازلت مظلوماً منذ ولدتني أمي»[11]، «از آن روزي كه مادرم مرا به دنيا آورد، مظلوم بودم.» و به دنبال آن ادامه داد: «حتي برادرم عقيل هرگاه دچار چشم درد مي شد، مي گفت: تا در چشم علي داوا نريزيد، در چشم من دوا نريزيد. با اينكه چشم درد نداشتم، در چشمم دوا مي ريختند.»[12]
حضرتش فرمود: «كنت حسب أن الأمراء يظلمون الناس فاذا الناس يظلمون الأمراء.»[13]، «گمان مي كردم كه امرا و زمامداران به مردم ظلم مي كنند. اكنون مي بينيم كه مردم به زمامداران ظلم مي كنند.»
پيامبر گرامي اسلام درباره زهراي مرضيه فرمود: «او اولين كسي است كه از اهل بيتم به من ملحق مي شود. او نزد من مي آيد در حالي كه محزون، دل شكسته و مغموم، مغصوب و مقتول است.[14] سپس فرمايد: «اللهم العن من ظلمها و عاقب من غصبها و ذلل من أذلَّها و خلد في نارك من ضرب جنبيها حتي ألقت ولدها.»[15]، «خدايا، كسي كه به او ستم كرده، لعنت كن و كسي كه حقش را غصب كرده، كيفر ده و كسي كه بر پهلوهايش ضربه وارد كرده و سبب انداخته شدن فرزندش شده، در آتش جهنم مخلد ساز.»
اگر بخواهيم از اين نمونه ها ذكر كنيم، مثنوي هفتاد من ـ بلكه هفتصد من ـ كاغذ شود. تنها خواستيم شاهد و نمونه‎هايي براي آنچه آن نويسنده مسيحي لبناني ذكر كرده، بياوريم، تا جايگاه تاريخي شيعه و رهبرانش در قبال حكام جور و عالمان جيره خوار در بارها معلوم گردد.
دو نكته ظريف
نكته اول: مظلوميت شيعه و رهبرانش همواره به خاطر ستم ستيزي و مخالفت با جباران و ستم پيشگاني بوده است كه هرگز براي حقوق انسان ها ارزشي قائل نبوده و جز طغيان و غصب و نهب اموال مردم و خونريزي و جنايت، راه و رسمي نداشته اند.
ستم ستيزي آنها به گونه اي بود كه احساسات خفته را بيدار مي كرد و كاخ فرعوني بيدادگران را مي لرزاند. كميت اسدي شاعر حماسي شيعه درباره هشام و بني مروان مي گفت: «هنگامي كه بر چوب ها (منبرها) سوارند، به صواب سخن مي گويند و هنگامي كه از چوب ها فرو مي آيند، به خطا عمل مي كنند»[16]
امويان تلاش مي كردند تا شعله حماسه هاي جاويدان اين شاعر پر جنب و جوش شيعه را خاموش كنند، اما او مي‎گفت: «هرگز به آنها اعتنايي ندارم و از خشم اين فرومايگان بيمناك نيستم. اگر هم بميرم، سرفرازيم در اين است كه با جهل يا تجاهل نمرده ام».[17]
امويان همواره او را تهديد به انتقام مي كردند و مخصوصاً يزيد بن عبدالملك كه بيش از همه تشنه خون او بود و او مي گفت: «هان اي يزيد، تا مي تواني همچون ابرهاي انبوه توليد رعد و برق كن. اين رعد و برق ها به من زياني وارد نمي‎كنند.»[18]
[1] . امام علي صداي عدالت انسانيت، جلد ششم: علي و قوميت عربي ترجمه دكتر احمد بهشتي، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1351، صفحه 193، 194.
[2] . «أني تارك فيك الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض ما ان تمسكم بهمالن تضلوا ابداً» بحارالانوار، 2/ 226 و 5-21 و 23/109 و 113 و 118 و 126 و 133 و 145 و 147 و 25/237 و 35/184 و 36/331 و 338 و 37/186.
[3] . الفرقان/ 33.
[4] . تفسير نورالثقلين 4/13.
[5] . همان، صفحه 13 و 14.
[6] . نهج البلاغه نامه 28.
[7] . بحارالانوار، 38/103.
[8] . مفاتيح الجنان، محدث قمي، صفحه 600 (انتشارات آستان قدس رضوي).
[9] . همان، صفحه 602.
[10] . همان، صفحه 604 و 605.
[11] . بحارالانوار، 27/62.
[12] . همان و قريب به همين مضمون، 41/5.
[13] . همان، 41/5.
[14] . همان، 43/173.
[15] . همان.
[16] . علي و قوميت عربي (پيشين)، صفحه 194.
[17] . همان، صفحه 95.
[18] . همان، «ارعد و ابرق يا يزيد فما وعيدك لي بضائر»
@#@
شيوه خداپسندانه ستم ستيزي در دوره خلافت جائرانه عباسيان نيز ادامه دارد و اين نيست مگر با الهام از مبارزات خستگي ناپذيز امامان بر حق كه البته همواره طعم تلخ مبارزات تعطيل ناپذير خود را مي چشيدند و با دسيسه و نيرنگ كارگزاران خلافت و حكومت، جام شهادت را نوش جان مي كردند و سرافرازانه جان مي باختند.
امام كاظم ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «جدم را در خواب ديدم... كه به من مي فرمود: تو زنداني مظلومي هستي»[1]
مظلوميت سلسله اولياي شيعيان تا امام دوازدهم ادامه دارد و به همين جهت است كه در ذكر صلوات بر آن جناب، به «المترقب و الخائف»[2] توصيف شده است و منظور اين است كه بزرگوار همواره به خاطر جور و آسيب دشمنان، مراقب و ترسان است.
در حديثي آمده است كه رهبر بزرگ اسلام در خطبه اي كه در روزهاي آخر عمر با حال ضعف و شدت بيماري ايراد كرد، فرمود: «لا تاتوني غدا بالدنيا تزفّونها زفا و يأتي اهل بيتي شعثاً غبراً متهورين مظلومين تسيل دمأوهم أمامكم»[3]، «مبادا كه فرداي قيامت نزد من آييد، در حالي كه به سوي دنيا شتاب گرفته ايد و اهل بيت من با موي پريشان و صورت غبارآلود و شكست خورده و مظلوم كه شاهد جاري شدن خون آنها بوده ايد، بر من وارد شوند.»
در دوره عباسيان شاعر حماسه سراي ديگري به نام دعبل مي زيست كه به جرم تشيع و ظلم ستيزي مستمر ـ كه شيعه را از غير شيعه تمايز مي بخشد ـ چاره اي جز آوارگي و دربدري نداشت. «كوشش شاعر اين بود كه در برابر طغيان و ستم، تا سرحد جان مقاومت كند. در سراسر زندگي، با جور و ستم، هماهنگي و نرمي نكرد. همواره در آوارگي به سر برد تا مرگ افتخار آميزش فرا رسيد. مي گفت: چهل سال است كه چوبه دارم را بر دوش مي كشم و كسي نمي يابم كه مرا بر سر آن به دار آويزد.»[4] او مي گفت: «گويي در نظر من همه جا كربلا و هر زماني روز عاشورا است.»[5]
جورج جرداق كوشيده است كه حماسه هاي شيعه را آن گونه كه بايد و شايد تبيين كند، تا از اين رهگذر، ظلم ستيزي و مظلوميت شيعه را كاملاً آشكار سازد. او سرانجام به سراغ ابولعلاي معري از دوران قديم و جبران خليل جبران و ميخائيل نعيمه از دوران معاصر مي رود.
او با آوردن شعري از ابوالعلاء مي گويد: «اين است عواطف سرشار و سوزان بزرگ معره كه هنگام گفت و گو از امام علي و پسرش حسين شعله ور مي شود... كدام مصيبت است كه به پاي مصيبت پدر شهيدان و پسرش برسد؟ اين همان مصيبتي است كه فصول آن در زمان گذشته تنظيم شد. آنگاه در اعماق دلها نقش بست و همچنان گسترش يافت؛ تا زمان، او را يا او، زمان را فرا گرفت... آثار تأثرات عاطفي... در اين سه بيت (معري) چنان نهفته است كه در حقيقت، جامع تمام سخنان حزن آور و هيجان انگيزي است كه در امتداد مصائب علوي و مصائب ياران حق گفته شده است. ياران حق همان مردمي هستند كه آزارها و شكنجه ها ديدند، به بيابانهاي دوردست تبعيد شدند؛ تا از گرسنگي و سرما بميرند، زنده به گور شد و با فرزندان و برادران خود بر سر دار رفتند و سوزانده شدند، مقصود... اين بود كه... از علي بيزاري جويند و شرافت اخلاقي را... منكر شوند.»[6]
و اما جبران خليل جبران گاهي به سوي نيچه و زماني به سوي بودا و ويليام بلايك متمايل مي شود. «لكن سه تن از بزرگان عالم انسانيت، قلب وي را به عشق خود لبريز كردند... اينها عبارتند از مسيح، محمد و علي و... جبران، علي را آن موجودي مي نگرد كه با عالي ترين معاني هستي پيوند خورده است... آنها كه بلاغت علي را در حد اعلاي كمال يافته و غرق در شگفتي شده اند، دو دسته اند: دسته اي صاحب عقل سليم و دسته اي صاحب فطرت پاك و بيدار... سرانجام اين جهان را بدرود گفت؛ در حالي كه عرب از پرتو انوار تابناكش بهره اي نبرده بود. اما ايرانيان حق شناس و روشن ضمير، پس از روزگاري دراز با بلاغت او آشنايي يافتند و از اين شخصيت نامتناهي بهره ها بردند و در پرتو انوار جاوداني او را به سوي سعادت، راهنمايي شدند.»[7]
از نظر نعيمه، علي آن كسي است كه «آثارش به سرحد كمال رسيده است. سخنش را چنان ارزشي است كه براي سخنان ديگر نيست.»[8] شيعه ثابت كرد كه گوهرشناس است و حاضر است راه و رسم علي و اولاد معصوم و مظلومش را شيوه زندگي خود قرار دهد و بهاي آن را هم هر چه باشد، بپردازد.
دعبل شاعر با جماعتي به سفر رفت. «در بين راه گروهي از راهزنان به آنها حمله كردند و به غارت اموالي كه با مسافران بود... پرداختند. پس از غارت اموال... اطراف سركرده خود جمع شدند و او قصيده اي از دعبل كه ستمها و مصائب وارده بر آل علي را مجسم مي كرد، براي ايشان قرائت كرد. دعبل از راهزني كه مدح ستمديدگان را مي خواند و... بر ستمديدگان اشك مي باريد، تعجب كرد. از او پرسيد: اين قصيده از كيست؟ گفت: واي بر تو! تو را به اين سؤال چكار؟ گفت: مي خواهم درباره‌آن، مطلبي براي تو بگويم... گفت: صاحب اين قصيده مشهورتر از آن است كه كسي او را نشناسد. او دعبل خزاعي است. گفت: من دعبل هستم.... او صدا زد: هر كس هر چه به غارت برده است، به احترام شاعر ستمديدگان و درماندگان پس بدهد.»[9]
نكته دوم: مظلوميت و ستم ستيزي شيعه همچنان ادامه دارد. امروز هر چند سلاحهاي مرگبار ظالمان كند شده و از كار افتاده و به جان و مال شيعيان كمتر تعدي و تجاوز مي شود، ولي قلمهاي مسموم، همچنان مشغول تخريب پايه هاي تشيع و جريحه دار كردن احساسات پاك شيعيان و جسارت به ساحت پيشوايان آنهايند.
نگارنده در سفر عمره سال جاري فرصتي داشتم كه ساعاتي را در كتابخانه حرم شريف نبوي ـ صلي الله عليه و آله ـ بگذرانم. جالب اين است كه كتابهايي كه در قفسه هاي اتاقهاي مطالعه چيده شده، به طور عمده كتابهاي ابن تيميه و افرادي است كه دنباله رو افكار انحرافي اويند. وهابيت كه در گذشته با حمله به كربلاي معلا به جسارت به حرم مطهر حسيني سابقه اي ننگين دارد، همچنان تلاش مي كند كه مظلوميت شيعه را استمرار بخشد. يكي از كتابهايي كه در معرض استفاده مشتريان قرار داده بودند، كتابي است به نام «المنتقي من منهاج الاعتدال في نقض كلام اهل الرفض و الاعتزال» كه خلاصه اي است از كتاب «منهاج السنه» ابن تيميه، در اين كتاب، اهانتها و جسارتها و تهمتهاي بسياري بر مكتب تشيع وارد شده است. مؤلف اين كتاب مي نويسد: «شيعه معتقد است كه علي در نجف در قبر مغيره بن شعيه مدفون است؛ حال آن كه او در ميان مسجد كوفه دفن شده است.»[10]، درباره كربلاي معلاي حسيني مي گويد: «وفيها قبر وهمي... و أقنعوا عقولهم انه قبر سيدنا ابي عبدالله الحسين السبط»[11] در كربلا قبري موهوم است و شيعه خود را قانع كرده است كه قبر حضرت اباعبدالله الحسين ـ عليه السلام ـ سبط گرامي پيامبر است. او در عبارتي ديگر، وقاحت را به حد اعلا رسانيده، مي گويد: «و منها القبر المكذوب علي سيدناالحسين في كربلا»[12]، يكي ديگر قبري است در كربلا كه به دروغ به سرور ما حسين ـ عليه السلام ـ نسبت داده اند.
اينگونه نويسندگان مزدور با اين ترفندها به آمريكاييان اشغالگر عراق چراغ سبز داده اند كه به اعتاب مقدسه اهانت كنند و با قتل عام شيعيان، قلب دشمنان را شاد سازند. درست مثل اين كه يك ضد انقلاب فراري گفته بود: جسارت به حرم اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ به اين دليل جايز است كه رضاخان به حرم مطهر امام رضا ـ عليه السلام ـ جسارت كرد و مسجد گوهرشاد را به خون محبان اهل بيت آغشته و رنگين ساخت.
ما در زيارت مطلقه اميرالمؤمنين مي گوييم: «السلام عليك يا مولاي و علي ضجيعيك آدم و نوح»[13]، «سلام بر تو و بر آدم و نوح كه هر سه در يك قبر خفته ايد.» اينها براي اين كه قداست وصف ناپذير كربلا و نجف را در نظر امت اسلامي بشكنند و موقعيت شيعه را تضعيف كنند، از به كار گرفتن هيچگونه حربه ظالمانه اي ابا ندارند.
به كارگيري اين گونه قلم هاي مسموم، در كنار جنايتهايي است كه وهابيت، عليه شيعه مرتكب شده و مي شود. در كشور پاكستان با تشكيل سپاه صحابه، همواره به مساجد و محافل و تكاياي شيعيان حمله ور مي شوند و افراد بي گناه را به جرم تشيع و عشق به ساحت مقدس اهل بيت و اعتقاد به ولايت، به خاك و خون مي كشند. در خود عربستان هم شيعيان در موقعيت بسيار سخت و چندش آوري به سر مي برند و از حقوق اجتماعي و سياسي محرومند. با اين كه جمعيت آنها، مخصوصاً در قطيف، چشم گير است.
يكي از شيعيان عربستان كه از شيراز عازم قم و مشهد بود، مي گفت: «عربستان به ما اجازه ورود به ايران نمي دهد. ما ناگزير به قطر مي رويم. در آنجا سفارت جمهوري اسلامي ايران براي ما كارتي صادر مي كند. ما با همان كارت به ايران مي آييم. دو روز در قم توقف مي كنيم و براي زيارت حضرت معصومه ـ عليه السلام ـ و ده روز در مشهد براي زيارت امام هشتم علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ روز هشتم ماه شوال، سالروز تخريب حرم مطهر چهار امام مدفون در بقيع است كه به دست وهابيت در سال 1344 ه.ق صورت گرفته است.»
از آنجا كه تشيع در جهان معاصر، خار چشم استكبار و دولتهاي جهانخوار است، وهابيت مأموريت دارد كه به هر قيمتي باشد، قداست تشيع و پايگاه هاي زيارتي شيعه را بشكند و اعياد و سوگواري ها را از ميان ببرد يا به ابتذال بكشد.
[1] . همان، 90/332.
[2] . مفاتيح الجنان (پيشين) صفحه 938.
[3] . بحادالانوار، 22/ 486 و 487.
[4] . علي و قوميت عربي (پيشين) صفحه 199.
[5] . همان صفحه 202: «كان كل مكان كربلا لدي عيني و كل يوم يوم عاشورا».
[6] . همان، صفحه 230، 231.
[7] . همان، صفحه 233 تا 235.
[8] . همان، صفحه 237.
[9] . همان، صفحه 177.
[10] . صفحه 14.
[11] . صفحه 55.
[12] . صفحه 14.
[13] . مفاتيح الجنان (پيشين) صفحه 604.
@#@ هم اكنون شاهديم كه در روز نيمه شعبان كه عيد بزرگ انتظار فرج است، گروهي در كوچه پس كوچه هاي تهران و برخي از شهرستانها به بهانه جشن ميلاد مهدي موعود ـ عليه السلام ـ به رقص و پايكوبي مي پردازند و با پخش آهنگ‎هاي مبتذل، اغراض شيطاني دشمن را تحقق مي بخشند.
در حقيقت، استكبار دو مأموريت را برنامه ريزي كرده است: يكي از برنامه ريشه دار وهابيت و ديگري برنامه ويرانگر بهائيت كه اين هر دو توطئه اي است عليه تشيع و سندي است براي اثبات مظلوميت تشيع در جهان معاصر.
صدام هم با به راه انداختن جنگ تحميلي مأموريت داشت كه انقلاب اسلامي را كه روح و حقيقت آن، شيعي و اثنا عشري است، از پاي درآورد و چون در انجام مأموريت خود ناكام ماند، استكبار درصدد حذفش برآمد، تا بتواند توطئه ديگري براي شيعيان عراق و نقشه ديگري براي انقلاب اسلامي پياده كند.
دكتر ناصربن عبدالله بن علي القفاري پايان نامه دكتري خود را در عربستان تحت عنوان «اصول مذهب الشيعه» به نگارش درآورد و با اين كه در آغاز متعهد شده بود كه از راه عقل و انصاف خارج نشود، ولي تا آنجا كه توانست از حربه پوسيده تهمت و افترا بهره گرفت؛ چرا كه چون حرف حسابي در چنته نداشت، راهي جز به كارگيري شيوه ناجوانمردانه توهين و نسبت هاي دروغ برايش باقي نمانده بود. اين كتاب در كشور عربستان كتاب سال شناخته شده است.
از آنجا كه اين كتاب شيعه را متهم كرده كه به تحريف قرآن معتقد است و در اعتقادات و اصول به تخطئه شيعه پرداخته است، دو دانشجوي دكتري دانشكده الهيات دانشگاه تهران كه هر دوي آنها از فضلاي حوزه علميه قم مي باشند و در رشته هاي علوم قرآني و فلسفه اسلامي فارغ التحصيل شده اند، به طور جداگانه به نقد كتاب مزبور پرداخته اند كه بايد بگوييم: سعيشان مشكور باد![1] پايان نامه هاي دكتري اين دو دانشجو در رد دكتري قفاري با درجه عالي به تصويب رسيده است.
نگاهي به كيمياي سعادت[2]
غزالي در مقام شمردن آفت ها يكي از آفات را لعن كردن مي شمارد و اين هم يكي از مهلكات است و البته معلوم است كه لعن گفتن و بدزباني في الجمله كار زشتي است و انساني كه طالب نجات است نبايد زبان و دهان خود را به آن آلوده كند؛ ولي او معتقد است كه هيچ كس و هيچ چيز را نبايد لعنت كرد.
تنها مي توان به طور كلي ظالمان و فاسقان و مبتدعان و كافران را لعن كرد و يا كساني كه يقين داريم كه بر كفر مرده اند. بنابراين، نمي توان شخص جهودي را لعن كرد؛ چه ممكن است مسلمان شود و نمي توان براي مسلماني طلب رحمت كرد؛ چه ممكن است مرتد بميرد. پس «بر تعيين نبايد لعنت كرد.»[3]
او كه گويا تمام بحث لعن را به خاطر تبرئه و تطهير يزيدبن معاويه در كتاب خود آورده است، مي نويسد: «اگر كسي گويد: لعنت بر يزيد روا باشد؟ گوييم: «اين قدر روا باشد كه گويي: لعنت بر كشنده حسين باد اگر پيش از توبه بميرد كه كشتن از كفر بيش نبود و چون توبه كند، لعنت نشايد كرد، كه وحشي حمزه را بكشت و مسلمان شد و لعنت از وي بيفتاد. اما حال يزيد خود معلوم نيست كه وي بكشت و گروهي گفتند كه فرمود و گروهي گفتند كه نفرمود، لكن راضي بود و نشايد به تهمت كسي را به معصيت كردن نسبت داد كه اين خود جنايتي بود و اندر اين روزگار بسيار بزرگان بكشتند كه هيچ به حقيقت ندانستند كه فرمود: پس از چهار صد سال و اندي حقيقت آن چون شناسند و حق تعالي خلق را از اين فضول و از اين خطر مستغني بكرده است كه اگر كسي اندر همه عمر خويش ابليس را لعنت نكند، وي را اندر قيامت نگوئيد: چرا لعنت نكردي؟ اما چون لعنت بر كسي كند، اندر خطر سؤال بود تا چرا كرد و چرا گفت... يكي از بزرگان همي گويد: اندر صحيفه من كلمه لااله الا الله برآيد يا لعنت كسي. كلمه لااله الا الله دوست دارم كه برآيد و يكي رسول را گفت: مرا وصيت كن. گفت: لعنت مكن... پس به تسبيح مشغول بودن اولي تر از آنكه به لعنت ابليس... و هر كه كسي را لعنت كند و با خويشتن گويد كه اين از صلابت دين است، آن از غرور شيطان باشد و بيشتر آن باشد كه از تعجب و هوا باشد.»[4]
نگاهي به كتاب «التفسير و المفسرون»
نويسنده كتاب مزبور ـ كه در برخي از مراكز داخل و خارج از كتب درسي است ـ در «دشمني و ناسازگاري با شيعه و پيرامون ائمه»[5] در عين «عدم اطلاع از تفاسير به ويژه تفاسير معاصر»[6] راه افراط پيموده و از جاده انصاف، خارج شده است.
او درباره آيه 55 سوره مائده[7] كه از آيات متقن امامت و ولايت است، مفسرين شيعه و مخصوصا طبرسي را مورد طعن و جسارت قرار مي دهد و مي گويد: «در تفسير اين آيه از روايت: «تصدق علي بخاتمه في الصلاه»، (انگشتر بخشي علي در نماز) استفاده شده و اين روايت، موضوعه (جعلي) است».[8]
آري دكتر ذهبي با گرايش به اشعريت، چنان برخورد ظالمانه اي با شيعيان و پيروان اهل بيت كرده و چنان بي انصافي هايي از خود بروز داده كه از اعتبار مطالب منصفانه و قوي كتاب خود هم كاسته است، او تفسير به رأي را به ممدوح و مذموم تقسيم كرده است. «هر تفسيري كه موافق عقايد خودش بوده و دوست داشته، مي گويد: تفسير به رأي ممدوح است و چون گرايش اشعري داشته، عموماً تفاسير اشعري را ممدوح دانسته است. مثلاً تفسير فخر رازي را ممدوح مي شمارد و در مورد تفاسيري كه به مكتب (مؤلف) آن علاقه نداشته ـ مثل معتزله ـ ... تفسير به رأي... معرفي مي كند.»[9]
او معتقد است كه رد سخنان صحابه و تابعين جايز نيست و مفسر به هيچ وجه حق رد سخنان صحابه را ندارد. «مگر اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ از صحابه نيست؟ مگر حضرت زهرا ـ عليها سلام ـ از صحابه نيست؟ ... دكتر ذهبي با يك معيار برخورد نكرده... مي گويد: كتابهاي شيعه اوهام و اباطيل است و كتابهاي اهل سنت»[10] از هرگونه خطايي منزه است. او «امام علي را در رتبه سوم صحابه قرار داده»[11] يعني ابن عباس كه شاگرد حضرت است و ابن مسعود را بر وي مقدم شمرده است.
او به مسأله ظهر و بطن قرآن مي تازد و شيعه را به لحاظ اينكه طبق احاديق نبوي معتقد است كه قرآن را ظهري و بطني است، مورد نكوهش قرار مي دهد، در حالي كه «شافعي كه از محققين اهل سنت است، در مسأله تفسير، ظهر و بطن را مطرح مي كند و اين طور نيست كه فقط شيعه بگويد. اين بطن غير از بطني است كه فرق باطله مي گويند. آنها بي ضابطه چيزهايي را بر قرآن حمل مي كنند. اما شيعه براي بطن صحيح ضابطه مطرح مي كند.»[12]
مقصود از بطن آيات چيست كه امثال دكتر ذهبي را عليه شيعه بر مي آشوبد و برگي بر اوراق بي شمار پرونده مظلوميت شيعه مي افزايد؟ «بطن آيات يعني پيامهاي نهفته در دل آيات كه بايد استخراج كرد»[13]
ظهر و بطن آيات، از هم جدا نيستند. اگر از ظهر قرآن چشم بپوشيم و فقط در پي به دست آوردن بطن باشيم، به همان مشكلي گرفتار مي شويم كه فرقه هاي باطل گرفتار شدند و اگر از بطن قرآن چشم بپوشيم. قرآن را از پويندگي و انطباق بر همه شرايط و اوضاع و احوال زندگي و راهگشايي بازداشته و در قالب زمان محدودي كه همان زمان نزول آن است، محدود كرده ايم. هنر بزرگ مفسران قرآن در هر عصري اين است كه با درك پيام هاي نهفته در دل آيات، بتوانند پاسخگوي نيازها و حلال مشكلات هر دوره اي باشند.
آنچه ذهبي را وادار كرده كه درباره مسأله ظهر و بطن قرآن به پرخاش و جسارت بپردازد، اين است كه او با مسأله امامت و ولايت در تضاد است و با دشمنان امامت و ولايت دمساز و مهربان است و به همين جهت است كه كعب الاحبار يهودي الاصل را به دليل اين كه «معاويه از او تجليل كرده»[14] مي ستايد و عدالت و وثاقت او را مسلم مي شمارد. در حالي كه «عمر او را ممنوع الحديث كرد. تا ا ين كه براي قصه پردازي به شام رفت و معاويه از او حمايت كرد و او هم جايگاه معاويه را تثبيت كرد».[15] كعب الاحبار كسي است كه «همه محققين و مورخين شيعه و اهل سنت... مي گويند از شخصيت هاي مهم نقل كننده اسرائيليات است».[16]
آري «بخش عمده و اساسي باطن قرآن مربوط به امامت است و روايات تأويل زياد داريم كه مفسران كمتر به آن پرداختند»[17] مخالفين شيعه مي خواهند به تشكيك در مورد ظهر و بطن قرآن و تأويلات اساسي آن به كمك عقل و نقل، آن هم بر طبق ضابطه هاي متقن و محكم، اساس تشيع را كه همان اعتقاد به امامت و ولايت است خدشه دار كنند. اگر تآويلايت اساسي قرآن[18] ناشناخته مي ماند و نتيجه اي جز مجهوريت آن ندارد. مجهوريت قرآن چيزي جز عدم توجه به بطن قرآن و ناديده گرفتن پيام هاي جدي آن نيست.
اگر ذهبي به تاويل ضابطه قرآن و سير مفسر از ظاهر به باطن انگ تفسير به رأي مي زند و چون مي بيند كه پيشوايان و هم مسلكان خودش نيز به تفسير به رأي روي آورده اند، كارشان را تفسير به رأي ممدوح مي شمارد، به اين انگيزه است كه در خانه ائمه اطهار را همچنان بسته نگاه دارد و عاشقان مظلوم آنها را در كنج انزوا قرار دهد.
در پايان اين نوشتار داستاني نقل مي كنم كه سند مكتوبي درباره آن نديده ام، ولي از افراد موثق شنيده ام. داستان اين است كه زماني كه مرحوم آيت الله حكيم به زيارت بيت الله الحرام مشرف شده بود، بن باز كه سابقاً مفتي وهابيت بود و بينايي خود را از دست داده بود، به ديدن ايشان مي شتابد.
[1] . منظور آقايان دكتر عابدي و دكتر نجارزاده است.
[2] . اين كتاب از ابوحامد، امام محمد غزالي طوسي است كه به كوشش حسين خديو جم از سوي مركز انتشارات علمي و فرهنگي در سال 1361 به چاپ رسيده است.
[3] . كيمياي سعادت، 2/73.
[4] . همان، 2/74.
[5] . روزنامه افق، حوزه شماره 22.
[6] . همان.
[7] . «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».
[8] . افق حوزه، شماره 22.
[9] . افق حوزه شماره 22.
[10] . همان.
[11] . همان.
[12] . همان.
[13] . همان.
[14] . همان.
[15] . همان.
[16] . همان.
[17] . همان.
[18] . مطرح نباشد، پيام هاي جدي و اساسي قرآن.
@#@ او پس از تعارفات معمولي به آيه الله حكيم مي گويد: شما عالمان شيعه چرا آيات قرآن را تأويل مي كنيد؟ وي در جواب مي گويد: مگر چه اشكالي دارد. بن باز مي گويد: بسيار اشكال دارد آيه الله حكيم مي گويد: ممكن است در بعضي آيات، لازم شود كه تأويل كنيم. بن باز مي گويد: به هيچ وجه لازم نمي شود. آيه الله حكيم مي گويد: شايد لازم شود و او اصرار مي ورزد كه اصلاً لازم نمي شود. آيه الله حكيم مي گويد: ممكن است لازم شود. مثلاً در اين آيه شريفه مي فرمايد: «من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيل»،[1] «هر كس در اين جهان كور است، در آخرت هم كور و گمراه تر است.» اگر اين آيه را تأويل نكنيم و به معناي كوري ظاهر بگيريم، معناي آن اين است كه شما كه در اين جهان به كوري چشم مبتلا شده اي، در آخرت هم گرفتار كوري چشم باشي. ولي اگر تأويل كنيم، معناي آن اين است كه هر كس در اين جهان گرفتار كوري دل باشد، در آخرت هم دچار كوردلي و گمراهي است؛ بلكه گمراه تر است.
بن باز از شنيدن اين جواب دندان شكن ناراحت مي شود و برمي خيزد و در حين رفتن مي گويد: با شما علماي شيعه نمي شود بحث كرد.
از خداوند بزرگ مسألت و از پيشگاه اولياي تشيع استمداد مي كنيم كه شيعيان را در ادامه راهشان پايدارتر از هميشه بدارند.
دكتر احمد بهشتي- روزنامه همشهري، ضميه‎ انديشه، 17 آذر 1383
[1] اسراء/ 72
دكتر احمد بهشتي- روزنامه همشهري، ضميمه‎ انديشه، 17 آذر 1383
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :