امروز:
دوشنبه 9 اسفند 1395
بازدید :
1310
امام خمينى (ره) و ولايت فقيه
علم فقه و تطور تاريخى آن
فقه اماميه، از آن جهت كه داراى اجتهاد مستمر است و عقل، نقش سراج منير دارد و در تشخيص صراط مستقيم الهى از سهم بسزايى برخوردار است و كتاب و سنت معصومين - عليهم‏السلام- مخازن غنى و پايان‏ناپذير استنباط احكام و حكم مى‏باشند، لذا شاهد توسعه و تكامل و تطورات همه‏جانبه بوده و هست; هم تطور عمقى در مسائل از پيش‏طرح‏شده، و هم گسترش عرضى در مسائل جديد و مستحدثه; و از اينرو، توان پاسخگويى به همه مسائل و پرسش‏هاى بشر درباره فقه اصغر و اوسط و اكبر را تا دامنه قيامت دارد.
از تطورات فقهى‏اصولى كه زمينه پيدايش تفكر ولايت فقيه گشت، آن است كه بر اساس تفكر اخباريين افراطى، ارتباط فقيه عادل با جمهور مردم، رابطه «محدث و مستمع‏» است; يعنى فقيه، حق استنباط احكام شرعى به وسيله اصول مستفاد از كتاب و سنت معصومين(عليهم‏السلام) را ندارد، بلكه فقط بايد آنها را ترجمه و تشريح كند و مردم نيز پس از استماع و شنيدن معانى احاديث، به آنها عمل كنند و بنابراين، ميان فقيه و مردم، پيوند فكرى و اجتهادى وجود ندارد، بلكه رابطه ميان آن دو، رابطه نقلى و حسى است. اگر چه معتدل‏هاى از اخباريين، اجتهاد را فى‏الجمله جايز دانسته‏اند و ظاهر حديث را براى آن منبع مى‏دانند، ولى آنان، ظاهر قرآن و همچنين برهان عقلى را حجت نمى‏دانند و هيچ گونه پيوندى را ميان برهان عقلى و مردم، و نيز ميان تفسير و اجتهاد در معانى قرآن و مردم برقرار نمى‏دانند.
در مقابل اين جمود فكرى، تفكر اصوليين قرار دارد كه آنان رابطه فقيه و مردم را، رابطه «مجتهد و مقلد» مى‏دانند; يعنى بر اساس اين تفكر، فقيه حق استنباط فروع فقهى را از اصول دارد و با چراغ فكر و نور راى خود، احكام الهى را از منابع چهارگانه كتاب و سنت و عقل و اجماع، و از مبانى استوار اصولى مستفاد از آن منابع چهارگانه استنباط مى‏نمايد و محصول راى استنباط شده خود را به صورت فتوا به مقلدين خويش اعلام مى‏دارد.
ساليان متمادى سپرى شده بود كه در طى آن، بر اساس تفكر اخبارى‏گرى و جمود فكرى و ممنوع شدن اجتهاد، تنها پيوندى كه فقيه را با جامعه مرتبط مى‏ساخت، همان نقل حديث و معناى صورى آن بود. اين تحجر فكرى، به دست تواناى اصوليين خردپيشه عموما، و استاد اكبر، مرحوم وحيد بهبهانى(قدس سره) خصوصا، رخت‏بربست و «اجتهاد» و تفكر اصولى زنده شد. كار اجتهاد و اصوليون گرانقدر اين بود كه پيوند حوزه فقاهت‏با مردم را از مرحله حس كه نقل سمعى است، به مرحله عقل و فكر و حدس منتقل كردند و به فقيهان، اجازه اجتهاد داده شد و به مردم، اجازه تقليد. حكم فقيه در اين محور، كم و بيش نافذ بود و فتواى او نيز ضرورى و لازم‏الاجراء. اين مقطع، تحولى مهم در رابطه عالمان دين با توده مردم به‏شمار مى‏رود و اين تحول فكرى، دالان ورودى مرحله ولايت فقيه بوده است.
تطور و تكامل ولايت فقيه
نمونه بارز تطور فقهى‏كلامى كه زمينه تشكيل حكومت اسلامى را فراهم نمود تا مقدمه ظهور حضرت بقية‏الله(ارواح من سواه فداه) باشد، همين مساله «ولايت‏فقيه‏» است.
گروهى از فقيهان، براى فقيه در عصر غيبت، مقام افتاء و نيز مقام قضاء را ثابت مى‏دانستند; عده‏اى ديگر، گذشته از افتاء و قضاء، سمت اجراى احكام قضايى را نيز ثابت مى‏دانستند; و گروه سوم از عالمان و فقيهان دين، علاوه بر سمت‏هاى يادشده، تصدى بسيارى از شؤون جامعه اسلامى را مانند اجراى همه حدود الهى و سرپرستى اشخاص يا اموال و حقوق بى‏سرپرست قائل گشتند و به اين طريق، سمت‏سرپرستى نسبى و اداره شؤون مسلمين، از وظايف فقيه عادل شناخته شد كه از اين ميان مى‏توان مرحوم كاشف‏الغطاء و صاحب‏جواهر(قدس سرهما) را نام برد.
اكنون «ولايت فقيه‏» علاوه بر آنكه در جايگاه اصلى خود قرار گرفته، بر ساير جايگاه‏هاى فرعى نيز سايه افكنده است در حالى كه در گذشته چنين نبود; يعنى اگر امثال مرحوم نراقى(قدس سره) مساله ولايت فقيه را طرح كردند [1] ، آن را در محور فقه و به عنوان يكى از مسائل فقهى عرضه مى‏داشتند و به همين دليل كه ولايت فقيه در جايگاه اصلى خود يعنى «علم كلام‏» قرار نگرفته بود هر چند كه با ادله فقهى شكوفا مى‏شد قهرا آن رويش و بالندگى مطلوب را نداشت كه همچون «شجره طيبه‏»اى باشد كه: «اصلها ثابت وفرعها فى السماء» [2] .
امام خمينى(رض) و اوج تكامل ولايت فقيه
اوج اين تطور فكرى توسط سيدنا الاستاد، حضرت امام خمينى(قدس سره) صورت پذيرفت. ايشان كارى را كه در محور فقه انجام دادند، اين بود كه دست «ولايت فقيه‏» را كه تا آن زمان مظلوم واقع شده بود و در محدوده مسائل فرعى محبوس بود، گرفتند و از قلمرو فقه بيرون آوردند و در جايگاه اصلى خود يعنى علم كلام نشاندند و سپس اين مساله را با براهين عقلى و كلامى شكوفا ساختند به نحوى كه بر همه مسائل فقه سايه افكند و نتايج فراوانى به‏بارآورد كه يكى پس از ديگرى شاهد آن بوديم.
از نظر امام خمينى(رض)، فقيه جامع‏الشرايط در عصر غيبت امام زمان(عج)، همه سمت‏هاى اعتبارى امام معصوم(عليه‏السلام) را داراست و آن هم نه در حد حق و سمت وضعى محض، بلكه همراه با تكليف الزامى; يعنى بر فقيه واجب است كه نظام اسلامى را تاسيس كند و در برابر طغيانگران به مقابله برخيزد و با جهاد و اجتهاد، و با ايثار و جانبازى و نثار همه امكانات، ستم‏سوزى كند و حكومت اسلامى را بر اساس كتاب و سنت معصومين(عليهم‏السلام) پى‏ريزى نمايد و همان راه سيدالشهداء، حضرت حسين‏بن‏على بن‏ابى‏طالب(عليهمالسلام) را طى كند; بلغ ما بلغ.
امام خمينى(رض)، از ديدگاه كلام به فقه نگريست
هنگامى كه «ولايت فقيه‏» به عنوان يك مساله كلامى و در قلمرو علم كلام مطرح شد و روشن گرديد كه تعيين ولى و سرپرست جامعه اسلامى مربوط به فعل خداوند است، اين كلام، فقه را مشروب مى‏كند و بر آن سايه مى‏افكند و آنگاه است كه انسان، سراسر فقه را با ديدگاه كلامى مى‏نگرد و براى مطالب فرعى فقه، صاحب و مسؤول مى‏بيند و در نتيجه، مسائل فقهى، سازماندهى مى‏شود و از آشفتگى بيرون مى‏آيد.
اينكه حضرت امام(قدس سره) به طور مكرر در گفتار و نوشتار خود فرموده‏اند اگر كسى سراسر دين را بررسى كند، خواهد ديد كه دين، سياست را به همراه دارد وسائس و مجرى را از نظر دور نداشته، سرش آن است كه ايشان از ديدگاه كلام به فقه نگريسته و از افق برترى فقه را شناخته است. «فقه‏شناسى‏» مساله‏اى كلامى است نه فقهى. در صدر و ساقه علم فقه، مساله‏اى نداريم كه بيان كند فقه براى چيست و از آن چه برمى‏آيد. شناخت فقه، بررسى كار خدا و شناخت قانون الهى است و اين كار، يك كار كلامى و خارج از قلمرو علم شريف فقه است.
امام خمينى(رض) و فقه جواهرى
سر اينكه امام راحل(قدس سره) اصرار داشتند بر اينكه فقه‏با روش «جواهر» پويا شود[3] ، آن است كه مرحوم صاحب‏جواهر(رض) مى‏گويد: اگر كسى منكر ولايت فقيه باشد، گويا طعم فقه را نچشيده است: «كانه ما ذاق من طعم الفقه شيئا» [4] . چشيدن طعم فقه، نتيجه نگاه برون فقهى و نگاه كلامى به فقه داشتن است. برهان و استدلالى كه مرحوم صاحب‏جواهر(رض) در كتاب شريف جواهر الكلام، درباره ولايت فقيه اقامه مى‏كند، صبغه كلام دارد; اگر چه آن را در فقه مطرح كرده‏اند. ايشان مى‏فرمايد چون در زندگى عصر غيبت امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشريف) وجود يك نظام ضرورى است و نظام نيز يك نظام الهى است، يقينا خداوند براى اداره اين نظام، كسى را پيش‏بينى كرده است تا او حدود الهى را بشناسد و اجرا نمايد. اين سخن، صبغه كلام دارد كه در كتاب فقه، از زبان يك فقيه بيان شده است.
گاهى انسان در درون فقه حركت مى‏كند و از بيرون و بالا، بر كل فقه نگاه نمى‏كند و لذا احاطه لازم را ندارد، ولى صاحب جواهر(رض)، اين هجرت و برون‏نگرى را داشت و سر از كتاب فقه برداشت و از خود سؤال كرد: آيا اين قوانين فقهى، مجرى و متولى نمى‏خواهد؟ آيا اين قطار فقه و اين واگن‏ها و ابواب به‏هم‏پيوسته‏اش كه در حال حركت است، اداره‏كننده‏اى نمى‏خواهد؟
البته فقيهان نامور اماميه(رضوان الله عليهم) عموما، و بزرگ فقيه نامدار، مرحوم صاحب جواهر(قدس سره) كه مساله ولايت فقيه را مطرح كرده و آن را به عظمت‏ياد كرده خصوصا، تا محدوده چشيدن طعم فقه را رفته‏اند; اما چشيدن طعم فقه، غير از آن است كه انسان اين شربت را از چشيدن به نوشيدن، و از ذوق به شرب و از شرب به شناگرى، و از شناگرى به غواصى برساند; غواصى در كوثر ولايت فقيه را فقط حضرت امام خمينى(رض) انجام دادند.
دو تذكر:
اول: جريان ولايت و سرپرستى فقيه عادل نسبت‏به امور مسلمين، اگر به صورت مبسوط در متون فقهى نيامد، نه براى آن است كه فقهاى متقدم، قائل به ولايت فقيه نبودند و پس از قرن‏دهم، به تدريج، سوق چنين كالايى رواج يافت و در عصر مرحوم نراقى(ره) خريداران وافرى پيدا كرد و زمان امام‏خمينى(قدس‏سره)، به بالندگى و ثمربخشى خود رسيد، بلكه تا آن عصر، زمزمه سياست دينى و نواى حكومت اسلامى و صلاى رهبرى سياسى، نه دلپذير بود و نه گوش‏نواز; و از اين رو، از ولايت‏سياسى ائمه‏معصومين(عليهم‏السلام) نيز در متون فقهى بحث نمى‏شد; زيرا فقه سياسى به معناى گفتگوى مشروح پيرامون مسؤول اجراى حدود و تعزيرات و فرماندهى كل‏قوا يا فرماندهى لشگر، به طور رسمى طرح نمى‏شود تا آنكه بالاصاله ازآن امام معصوم باشد و بالنيابه در عصر غيبت امام معصوم(عليه‏السلام)، بر عهده فقيه عادل باشد و اين، براى آن نيست كه در عصر غيبت نمى‏توان درباره امام معصوم(عليه‏السلام) بحث كرد به بهانه اينكه فعلا امام معصوم(عليه‏السلام) حاضر نيست و در ظرف ظهور، تكليف خود را از ديگران آگاه‏تر است; زيرا بررسى متون اسلامى و تحقيق پيرامون دين و سياست و عدم انفكاك آنها از يكديگر، جزء مباحث اصيل كلام اسلامى است از يك سو و جزء مباحث مهم فقه سياسى است از سوى ديگر; ليكن شرايط محيط و خفقان حاكم بر امت اسلامى و علل درونى و عوامل بيرونى هماهنگ، سبب خروج اين‏گونه از مسائل اساسى اسلام از صحنه كلام و از ساحت فقه و از فهرست احكام الهى‏سياسى شده‏اند.
[1] . عوائد الايام، ص 529.
[2] . سوره ابراهيم (ع)، آيه 24.
[3] . صحيفه نور; ج 21، ص 98.
[4] . جواهر الكلام; ج 21، ص 397.
@#@
غرض آنكه; نه تنها از ولايت واليان دينى يعنى فقيه عادل در متون فقهى بحث نمى‏شد(مگر به طور نادر و متفرق) بلكه از زعامت و رهبرى واليان معصوم نيز در آنها بحثى عميق و دامنه‏دار به عمل نمى‏آمد و جزء مسائل و احكام «غير مبتلابه‏» محسوب مى‏شد.
ابتكار و نوآورى امام خمينى(قدس‏سره) در اين بود كه در عناصر محورى: 1اسلام چيست؟ 2اسلام داراى سياست و حكومت ويژه است. 3شرايط حاكم در اسلام چيست؟ 4شرايط حكومت و حاكم، حصولى است‏يا تحصيلى؟ يعنى تشكيل حكومت كه واجب است، واجب مطلق است‏يا واجب مشروط؟، بحث زنده و پويا نمود و همه امور يادشده، با سعى علمى و عملى ايشان، از «علم‏» به «عين‏» آمد و از گوش به آغوش(قدس‏الله‏سره الشريف).
دوم: تطور مساله ولايت فقيه و گستره پهنه آن، از ولايت‏بر افتاء و ولايت‏بر قضاء تا ولايت‏بر تدبير امور امت اسلامى، همانند ديگر مسائل كلامى و فقهى، حصيل پيدايش شرط يا رفع مانع است. شرطى كه وجود آن در طلوع يك انديشه سياسى‏فقهى مؤثر است و مانعى كه رفع آن در افول يك تحجر و جمود فكرى سهم دارد، گاهى علمى است و زمانى عملى; گاه درونى است و زمانى بيرونى.
به عنوان نمونه، مرجعيت فقيه جامع‏شرايط براى دريافت وجوه شرعى و توزيع عادلانه آنها ميان طالبان علوم الهى و محققان دانش‏هاى اسلامى و تاسيس مدارس و كتابخانه‏هاى عمومى و تخصصى و احداث پژوهشگاه‏هاى فنى و مانند آن، گرچه به طور غير رسمى در ادوار پيشين سابقه داشت، ليكن رسميت‏يافتن آن به نحوى كه در عصرهاى اخير رايج و دارج شده، هرگز مسبوق نبود; لذا فقيه نامورى چون محقق، در كتاب شرايع و مختصر نافع، اقوال متعدد و آراء گونه‏گونى را درباره خمس يادآور مى‏شود و راى به «ايصاء»، «دفن‏»، «ابام و تحليل‏»، تحصيل، و مانند آن از آراء ضعيف و مهجور را نقل مى‏كند و هيچ اشاره‏اى به آنچه هم‏اكنون به صورت اصل مسلم و مقبول همه فقيهان درآمده است و استقرار و استحكام حوزه‏هاى علمى مرهون چنان بودجه‏اى است و تامين حداقل معيشت محصلان علوم دينى، درگرو چنين بينش اقتصادى اسلام مى‏باشد ندارد. بنابراين، هرگز نمى‏توان فقهاى متقدم را به سهل‏انگارى در تاسيس مراكز و حوزه‏هاى علمى متهم نمود; چه‏اينكه هيچ‏گاه نمى‏توان فقيهان متاخر را به جمع حطام دنيا تهمت زد.
جريان ولايت‏سياسى فقيه عادل نيز مى‏تواند از همين سنخ باشد; لذا هم فقهاى متقدم، مصون از آسيب تهمت رفاه‏طلبى و سازشكارى با سلاطين مى‏باشند و هم فقيهان متاخر، محفوظ از گزند اتهام جاه‏خواهى و رياست‏طلبى خواهند بود. لذا دامن بلند فقاهت، از گردتهمت در پذيرش مقبوله‏عمربن حنظله، هماره مصون است; يعنى نمى‏شود قبول آنان را، ضامن اعتبار سند ندانست و چنين پنداشت كه چنين قولى، زمينه چنان تهمتى را به همراه دارد. غرض آنكه; نزاهت فقهاء، مانع تهمت است; چه اينكه عدم ابتلاء به مساله حكومت و رهبرى سياسى، سبب عدم طرح مساله ولايت فقيه بر امت اسلامى شد.
ولايت فقيه و رابطه «امام و امت‏»
امام راحل(قدس سره)، رابطه «مرجع و مقلد» را به رابطه «امام و امت‏» ارتقاء داد و اين، تحول بزرگ ديگرى در رابطه فقيه با مردم بود; يعنى اگر مرحوم وحيد بهبهانى(قدس سره) توانست رابطه فقيه و مردم را از سطح «محدث و مستمع‏» بودن بالا برد و به سطح «مرجع تقليد و مقلد» برساند، امام راحل(رض) با انقلاب فقهى و فرهنگى‏اش، آن را به اوج خود يعنى رابطه «امام و امت‏» رساند.
حضرت امام(رض) امور ذيل را روشن ساخت:
1 ادله اصلى نبوت و امامت مى‏گويد: انسان‏ها براى رسيدن به كمال شايسته خود، در هر زمانى، نيازمند قانون دينى و سپس نظام اسلامى‏اند.
2 انبيا و ائمه معصومين(عليهم‏السلام)، تنها براى مساله گفتن نيامدند، ليكن طاغوتيان لئام، دست آنان را بستند و آنان را به شهادت رساندند: «ويقتلون الانبياء بغير حق‏» [1] ; «يقتلون النبيين بغير حق‏» [2] ; «وقتلهم الانبياء بغير حق‏» [3] . اين آيات كه به طور مكرر از شهادت انبياء(عليهم‏السلام) و مظلوميت آنان به دست طاغوتيان هر عصر خبر مى‏دهد، نشانگر آن است كه انبياء الهى، ظلم‏ستيز و ظالم‏برانداز بوده‏اند; چنانكه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «وكاين من نبى قاتل معه ربيون كثير»[4] ; و چه بسيار پيامبرانى كه با مؤمنين بسيار، به قتال با دشمنان دين مى‏پرداختند.
3 دين، گذشته از مؤلف و مصنف و شارح و ترجمان و مبين، «متولى‏» [5] مى‏خواهد تا با پذيرش توليت دين، همه احكام آن را احيا كند و آنها را در جامعه عينيت‏بخشد و در عصر غيبت و در نبودن امام معصوم(عليه‏السلام)، فقيه جامع‏الشرايط وظيفه دارد كه علاوه بر تبيين، افتاء، و قضاء، توليت دين را نيز بر عهده گيرد.
4 ولايت فقيه، جانشين شايسته ولايت و امامت امام معصوم(عليه‏السلام) است و از اينرو، رابطه فقيه جامع‏الشرايط رهبرى با مردم مسلمان، رابطه «امام و امت‏» [6]مى‏باشد.
5 فرق‏هاى بسيار وافرى كه ميان امام معصوم و غيرمعصوم وجود دارد، هرگز منقول‏عنه نبوده و نيست و در هيچ مرحله‏اى شخص غيرمعصوم، همتاى معصوم(عليه‏السلام) نخواهد بود.
تحصيلى بودن شرايط ولايت فقيه
يكى ديگر از امتيازهاى برجسته امام خمينى(قدس سره) از ديگر عالمان دين، آن است كه ديگران اگر چه ولايت فقيه را قبول داشتند، ولى غالب آنان، شرايط آن را حصولى مى‏دانستند، اما حضرت امام(رض) كه ولايت را مانند امامت مى‏داند، معتقد است كه شرايط اعمال ولايت دو بخش است; بخشى از آن «حصولى‏» است و بخش مهم آن «تحصيلى‏» مى‏باشد; يعنى بايد آن شرايط را به دست آورد و اين‏گونه نيست كه اگر مردم حاضر شدند و امكان داشت كه بدون خطر، نظام اسلامى تاسيس شود، فقط در اين شرايط حاصل شده، بر فقيه جامع اوصاف رهبرى لازم باشد زمام نظام را به دست گيرد، بلكه بسيارى از شرايط ولايت فقيه، تحصيلى مى‏باشد و مانند وضوء براى نماز است كه بايد آن را به دست آورد; نه حصولى مثل استطاعت‏براى حج، كه تحصيل آن واجب نيست; به تعبير علمى، بسيارى از شرايط ولايت فقيه، «شرط واجب‏» هستند نه «شرط وجوب‏».
امام امت(رض)، چون تشكيل و تاسيس حكومت اسلامى را وظيفه مى‏دانست و از سوى ديگر معتقد بود كه بسيارى از شرايط آن تحصيلى است نه حصولى، در پى تحصيل اين شرايط رفت كه اين امر، مستلزم زندان رفتن و تبعيد شدن و تهمت‏خوردن و مانند آن بود و ايشان همه آن تلخ‏كامى‏ها را به جان خريد و از اينكه در راه رضاى خدا شهيد بدهد يا شهيد شود، لذت مى‏برد:
«اگر ما ماوراى اين عالم را اعتقاد داشته باشيم، بايد شكر كنيم كه در راه خدا كشته بشويم و برويم در صف شهدا» [7] ; «چنين كشته شدنى(شهادت) كه افتخار دارد، بزرگ‏ترين آرزوى من است‏» [8] .
اگر در خطبه «شقشقيه‏» اين بيان آمده است: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم، القيت‏حبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكاس اولها» [9] . اگر آن حضرت مى‏فرمايد: اگر حضور حاضرين نبود و اگر به سبب وجود ياران، حجت‏بر من تمام نمى‏شد و...، حكومت و زمامدارى را نمى‏پذيرفتم، اين سخن را حضرت على(عليه‏السلام) پس از تحمل رنج‏هاى درازمدت و فراوان فرمودند; نه اينكه در اولين قدم گفته باشند; زيرا ايشان از احتجاج به خانه مهاجرين و انصار شروع نمود و مناظره‏ها و تبليغ‏ها و نقدهاى سازنده بسيار كرد، ليكن شرايط تحصيلى براى ايشان فراهم نشد و پس از سال‏ها رنج، وقتى كه امت‏حاضر شدند با آن حضرت بيعت نمايند، فرمود: «لولا حضور الحاضر...».
محرك قيادى و محرك سياقى
فرق امام راحل(قدس‏سره) با عالمان ديگر اين بود كه آنان مى‏گفتند: «مردم! قيام كنيد; حركت كنيد; بشوريد». نه جامعه ديروز سخن چنين عالمى را گوش داد و نه امروز گوش مى‏دهد. مردم سخن كسى را كه نشسته است و فرمان قيام مى‏دهد گوش نمى‏دهند. امام خمينى(رض) نفرمود: «مردم! برويد»، بلكه فرمود: «من رفتم; شما هم بياييد!». فرق ايشان با ديگران در اين بود كه آنان مى‏گفتند بر شما واجب است مبارزه كنيد; يعنى آنان «محرك سائق‏» بودند و مى‏خواستند مردم را از پشت‏سر سوق بدهند و لذا مردم نيز گوش نمى‏دادند; اما امام امت(رض)، خود جلو افتاد و ساليان متمادى اهانت و فحش شنيد، تبعيد و زندان و سختى را تحمل كرد، شهيد داد، بخش زيادى از راه مبارزه را به تنهايى طى كرد و مردم را به تاسيس حكومت الهى دعوت نمود و مردم نيز «لبيك يا امام!» گفتند و به دنبال ايشان حركت كردند. حضرت امام(قدس‏سره)، «محرك قيادى‏» بودند و آن ديگران، «محرك سياقى‏»; آنان مى‏خواستند از پشت‏سر مردم را به حركت‏سوق بدهند،ولى امام،خود «قائد» شد و در پيش مردم به راه افتاد و آنان را رهبرى كرد.
البته در تمام مراحل قيام قيادى امام راحل(رض)، ياران معدودى بودند كه ايشان را در همه حال همراهى مى‏نمودند; به‏ويژه مراجع بزرگوار تقليد كه غفلت از مساعدت، معاضدت، معاونت، مشاورت، و هم‏آوائى آن آيات عظام در تمام مراحل و منازل و مقاصد و مآرب، يا تغافل از آن همه هماهنگى‏ها، اعتسافى است‏بدور از انتصاف و انصاف.
بنابراين، در سايه تحولى كه امام راحل(قدس سره) در فقاهت اسلامى و در فرهنگ مردم ايران ايجاد كرد، مردم بالا آمدند و نه تنها اهل «فرهنگ‏»، كه اهل «آهنگ‏» و قصد شدند و لذا «امت‏»ى شدند كه در پى «امام‏» خود، با حركت توفنده و سيل‏گونه جريان داشت.
[1] . سوره آل عمران، آيه 112.
[2] . سوره بقره، آيه 61.
[3] . سوره نساء، آيه 155.
[4] . سوره آل عمران، آيه 146.
[5] . «متولى دين‏» كسى است كه خود را سپر دين كند و در برابر خطرها بايستد و در مقابل آسيبها ننالد.وظيفه اولى متولى‏آن است‏كه جانفشانى كند و از هيچ خطرى نهراسد و صحنه را خالى نكند; زيرا اگر صحنه را خالى كرد، ديگر سپر دين و مدافع آن نمى‏تواند باشد.
[6] . فعل ماضى «ام‏» يعنى قصد كرد و «آمم‏» كه اسم فاعل آن است، به معناى قاصد(قصد كننده) است. «امت‏» به مردم و جامعه‏اى گفته مى‏شود كه نه تنها داراى «فرهنگ‏» است، «آهنگ‏» نيز دارد. فرهنگ داشتن، مقدمه آهنگ داشتن است و آهنگ، به معناى قصد و عزم و تصميم و اراده است. همه فرهنگ‏داران، اهل آهنگ و عزم و قصد و اراده نيستند، ولى همه آهنگ‏مندان، اهل فرهنگ هستند.
[7] . صحيفه نور، ج 1، ص 107.
[8] . همان، ص 577.
[9] . نهج‏البلاغه، خطبه 3، بند 16.
@#@
بوعلى(رحمه‏الله) در كتاب منطق شفاء، پس از نقل سخنانى از ارسطو، او را به عظمت‏ياد مى‏كند و مى‏گويد: تامل كنيد در آنچه اين مرد بزرگ گفته است و ببينيد كه پس از او تا زمان قريب به هزار و سيصد و سى سال گذشته، آيا كسى آمده است كه تقصير و كوتاهى او را تصديق كند و آيا نابغه‏اى پس از او آمده است كه در اين فن چيزى را بر گفته‏هاى او اضافه كند؟ هرگز! بلكه او آنچه آورده، تام و كامل است [1] . سبب اين تعظيم بوعلى(ره) از ارسطو، علاوه بر جامع‏بودن بيان ارسطو درباره سفسطه و گروه‏هاى سوفسطايى، به لحاظ آن است كه ارسطو، درباره صعوبت انديشورى و تفكر عقلى، تنها به نصيحت و دستور احتياطى اكتفا نكرد چنانكه بسيارى از عالمان ديگر چنين كردند، بلكه علاوه بر آن، براى معيار انديشه درست، طرح و راه عملى را نيز ارائه نمود; عالمان ديگر، مانند كسانى بودند كه به رهنوردان راهى توصيه مى‏كردند كه براى آسيب‏نديدن پايشان، پوستى را به پاى خود ببندند، ولى به آنان نمى‏گفتند كه اين پوست، چگونه پوستى باشد و چگونه بريده شود و چگونه دوخته شود و... اما ارسطو، كفشى راهوار درست كرد تا راهيان كوى انديشه آن را بپوشند و فرمود: اى سالك كوى انديشه! در تمام مراحل فكرى، موازين انديشه را رعايت نما; يعنى توجه كن كه اين صغراى تو و آن هم كبرا; بگو: «ا»، «ب‏» است; «ب‏»، «ج‏» است; پس «الف‏»، «ج‏» است. اگر در هر استدلالى، با اين قالب‏گيرى و پاى‏افزار حركت كردى، به مقصد مى‏رسى وگرنه درخواهى ماند.
غرض آنكه; اگر امت ايران اسلامى، امام خود را با نظر تكريم و تعظيم ياد مى‏كند، براى آن است كه ايشان، نصيحت تنها نكردند و تنها احكام اسلامى را در كتاب‏هاى علمى ننوشتند، بلكه براى اجراى احكام و معارف دين، طرح عملى دادند. با اين شرايط، سازماندهى فقه، به دست‏با كفايت آن رهبر عظيم‏الشان صورت گرفت; بخش قابل توجه و مهم آن، از 15خرداد 1342ه.ش آغاز گشت و در 22بهمن 1357هـ .ش به ثمر نشست.

[1] . منطق شفاء; بخش سفسطه، فصل ششم، ص 114.
آيت الله جوادي آملي - با تلخيص از كتاب ولايت فقيه، ص275
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :