امروز:
شنبه 6 خرداد 1396
بازدید :
1646
رابطه متقابل ولايت فقيه و مردم
اشاره: بدون ترديد مردم براي سامان دادن به شؤون مادي و معنوي خود نياز به رهبر شايسته دارند, و سامان يافتن جامعه بستگي كامل به روابط محكم و حسنه بين مردم و رهبر دارد. در اسلام از اين رو از رهبر و مردم, به امام و مأموم تعبير مي شود كه يكي پيشرو و ديگري پيرو, يكي ريشه و ديگري درخت آن ريشه است, بايد بين اين دو رابطه محكم برقرار باشد, و آن درخت از آن ريشه دائماً تغذيه كند, وگرنه با قطع ريشه, درخت نابود خواهد شد.
در بينش تشيع, ولي فقيه جانشين امام معصوم است, و هنگامي ولي فقيه مي تواند جامعه را به سوي تكامل همه جانبه سوق دهد كه از پشتيباني محكم مردمي برخوردار باشد, و رابطه او با امت به قدري استوار باشد كه به پيوند معنوي عميق, و رابطه عارفانه و عاشقانه تبديل شود.
اطاعت محكم و عميق از رهبر نشانه چنين پيوندي است كه بدون آن, ولايت فقيه برقرار نمي شود و حكومت او در مقام اجرا و توسعه در ابعاد گوناگون, درمانده خواهد شد. اين مسأله در زندگي پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ از مسايل اصلي بود, هر جا كه رابطه متقابل بين آن ها و امت محكم و استوار بود, به اهداف خود مي رسيدند, وگرنه در ظاهر شكست مي خوردند. در اين راستا ايمان و عشق و شناخت, نقش اساسي را در استحكام اين پيوند دارد. بر همين اساس خداوند در قرآن مي فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم؛ [1] اي كساني كه ايمان آورده ايد, اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر (امامان و نايبان آن ها) را».
مسأله پيوند و ارتباط آگاهانه در عمل, در مسأله امام و مأموم از مهم ترين بحثهاي ولايت فقيه است. براي توضيح لازم است تاريخ اسلام را ورق بزنيم و با ارائه نمونه هاي عيني به اهميت و ارزش آن واقف گرديم. با اين اشاره نظر شما را به مطالب زير كه هر كدام بيانگر نقش مهم پيوند مردم و رهبر در پيشبرد اهداف است جلب مي كنم:
پيوند مردم و رهبر در عصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در مكه به خاطر نداشتن يار و ياور, مجبور به هجرت كه نوعي تبعيد بود گرديد. ابوطالب پدر بزگوار حضرت اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ صميمانه با كمال ايثار از آن حضرت حمايت مي كرد, وقتي كه از دنيا رفت جبرئيل امين وحيِ خدا نزد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمد و گفت: «اخرج منها فقد مات ناصرك؛ [2] از مكه بيرون برو كه ياور تو از دنيا رفت».
ولي بيعت قبلي گروهي از مردم مدينه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ موجب شد كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به سوي مدينه هجرت كرد, مردم مدينه با شور و شوق فراوان از آن حضرت استقبال كردند, به گونه اي كه هر طايفه اي از آن حضرت دعوت مي كرد كه به محله و خانه آن ها قدم نهد و مهمان آن ها باشد, پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در پاسخ مي فرمود:
«خلّوا سبيها فانّها مأمورة؛ راه اين شتر را باز بگذاريد كه او مأمور است, هر جا كه زانو به زمين زد, من همان جا پياده مي شوم».
سرانجام در كنار خانه ابوايوب انصاري زانو زد, پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در همانجا پياده شده و مهمان ابوايوب انصاري كه از نيك مردان و مسلمانان شايسته بود گرديد.[3]
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در همان آغاز ورود به مدينه حكومت اسلامي را بر پا نمود, روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده شد و هم زمان با افزايش ياران و پيوند محكم آنان با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بر رونق حكومت اسلامي مي افزود, و با پيشرفت سريع به راه خود ادامه مي داد.
ارتباط و پيوند تنگاتنگ و عميق مسلمانان با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و علاقه آن حضرت به مسلمانان و رهنمودهاي پرمهر ايشان, عامل اصلي براي برقراري حكومت بود. در اين جا براي اين كه اين رابطه عميق را به روشني دريابيد, نظر شما را به چند فراز از عشق و علاقه مردم به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ماجراي جنگ احد كه در سال سوم هجرت رخ داد جلب مي كنم:
قرعه كشي براي كشته شدن
در آستانه جنگ احد پيرمرد زنده دلي به نام خَيثَمه به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمد و چنين گفت:
«... من متأسفم كه در جنگ بدر شركت نكردم, علتش اين بود كه من و پسرم بسيار علاقمند بوديم كه در جنگ بدر شركت كنيم, از همديگر پيشي مي گرفتيم, من به پسرم گفتم: «تو جواني و آرزوهاي زيادي داري, مي تواني نيروي جواني خود را در راهي مصرف كني كه راه رضاي خداوند باشد, ولي من پيرمَردم و عمرم به آخر رسيده, اجازه بده كه من در جنگ بدر شركت كنم, پسرم اصرار ورزيد كه من شركت مي كنم, سرانجام قرعه كشي نموديم, قرعه به نام او اصابت كرد, او در جنگ شركت نموده و به شهادت رسيد, من ديشب او را در خواب ديدم كه در باغهاي بهشت قدم مي زند, با كمال محبت به من گفت: «پدر جان! من در انتظار تو هستم». اي پيامبر خدا! محاسن من سفيد شده استخوانهايم ناتوان گشته, مشتاق ديدار پسرم هستم و لقاي خداي را دوست دارم, استدعا مي كنم از درگاه خداوند بخواه تا مرا به مقام شهادت برساند».
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ براي او دعا كرد, او در جنگ اُحد شركت نموده و به شهادت رسيد.[4]
شهادت مُخَيريق كليمي
طبق نقل واقدي «مَخيريق» از دانشمندان يهود بود. وي در روز شنبه كه جنگ اُحد رخ داد به يهوديان گفت: سوگند به خدا شما مي دانيد كه محمد پيامبر است, بر شما سزاوار است كه او را ياري كنيد. آن ها گفتند: واي بر تو, امروز شنبه (روز تعطيل و عبادت ما) است. مخيريق گفت: اكنون شنبه اي در كار نيست, سپس اسلحه خود را برداشت و به سوي ميدان احد شتافت و در ركاب پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با دشمن جنگيد تا به شهادت رسيد.
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود: «مخيريق برترين فرد يهود است».
جالب اين كه مخيريق هنگام خروج از مدينه چنين وصيت كرد:
«اگر از دنيا رفتم, همه اموال من از آنِ محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است, در هر جا كه او اجازه داد مصرف شود, و اين اموال جزء صدقات آن حضرت باشد و در مخارج عمومي صرف كند».[5]
شايعه كشته شدن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و عكس العمل مسلمين
در جنگ اُحد پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مجروح شد, يكي از ضاربين كه آن حضرت را مجروح كرده بود, فرياد زد محمد را كشتم, همين موضوع موجب شد بين مسلمين و مردم مدينه شايع شود كه پيامبر كشته شده است, شور و غوغايي به پا شد, نگراني شديد همه جا را فرا گرفت, پيوند مسلمين با پيامبر به قدري صميمانه و پر محبت و عاشقانه بود كه حاضر بودند فرزندان و بستگانشان كشته شده باشند, ولي به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كوچكترين آسيبي نرسيده باشد. در اين راستا به چند نمونه زير توجه كنيد:
1ـ بانويي از طايفه بني نجار از مدينه به سوي احد بيرون آمد, پدر و شوهر و برادر او در جنگ اُحد به شهادت رسيده بودند, در مسير راه به يكي از مسلمانان گفت: از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ چه خبر؟ آيا زنده است؟ او پاسخ داد: آري, بانو گفت: آيا مي توانم به محضرش برسم؟ گفت: آري. مسلمانان راه باز كردند, آن بانو به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسيد تا چشمش به آن حضرت افتاد با نشاطي پرشور گفت:
«كل مصيبة جلل بعدك يا رسول الله؛ هر رنج و مصيبتي بعد از تو اي رسول خدا, كوچك و ناچيز است».
اين را گفت و به خانه اش بازگشت.[6]
2ـ سعد بن ربيع يكي از رزمندگان مخلص بود كه در جنگ اُحد آن چنان مجروح شد كه در ميدان بر روي خاك افتاد و بسياري گمان كردند كه كشته شده است. پس از جنگ, پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جوياي حال او شد, يكي از اصحاب به نام اُبيّ بن كعب گفت من مي روم و از او خبر مي آورم. اُبيّ به ميدان آمد و در ميان اجساد كشته شدگان به تكاپو پرداخت ناگاه چشمش به سعد افتاد, صدا زد اي سعد, او جواب نداد. اُبيّ دريافت كه هنوز سعد رمقي دارد و زنده است, نزديك او شد و گفت: «اي سعد! پيامبر جوياي حال تو است». سعد كه مي پنداشت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كشته شده است, با شنيدن اين سخن جان تازه اي گرفت و هم چون جوجه اي كه از تخم بيرون مي جهد تكاني خورد و پرسيد: آيا پيامبر زنده است؟
اُبيّ گفت: آري سوگند به خدا هم اكنون پيامبر به من خبر داد كه دوازده نفر نيزه دار از دشمنان دور تو را گرفته بودند, سعد گفت:
«حمد و سپاس خدا را كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زنده است, آري پيامبر راست مي گويد, دوازده نفر نيزه دار به من نيزه زدند كه هر كدام براي كشتنم كافي بود, سلام مرا به پيامبر برسان, و از طرف من به انصار بگو مبادا پيماني را كه در عقبه با آن حضرت بستيد بشكنيد و فراموش كنيد, سوگند به خدا تا چشم شما باز و يك نفر از شما زنده است, اگر خاري به پاي آن حضرت برود در پيشگاه خدا معذور نيستيد».
سپس آهي كشيد و به شهادت رسيد. اُبيّ مي گويد به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمدم و پيام و شهادت سعد را به آن حضرت خبر دادم, فرمود: «خدا سعد را رحمت كند, او تا زنده بود ما را ياري مي كرد, و هنگام مرگش سفارش ما را نمود».[7]
[1] - سوره نساء (4), آيه 59.
[2] - الغدير, ج 7, ص 390.
[3] - سيره ابن هشام, ج 2, ص 140 ؛ بحارالانوار, ج 19, ص 109.
[4] - كحل البصر, ص 214 ـ 213.
[5] - همان, ص 112.
[6] - اعلام الوري, ص 94.
[7] - بحار الانوار, ج 20, ص 62 ؛ اسدالغابه, ج 2, ص 277.
@#@
3ـ يكي از بانوان مسلمان به نام هند, به ميدان اُحد آمد و جسد مطهر شوهر و برادر و دو پسرش را كه به شهادت رسيده بودند يافت, آن ها را بر شتر بار نمود تا به مدينه آورد, در مسير راه بعضي از بانوان مي پرسيدند: اي هند چه خبر! او در پاسخ مي گفت:
«خبرهاي خوش دارم, يكي اين كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زنده است, و با زنده بودن او هر مصيبتي كوچك است, و ديگر اين كه خداوند كساني از مردان ما را به افتخار شهادت نايل گردانيد, ديگر اين كه خداوند دشمنان را با ناكامي (بي آن كه به هدف برسند) بازگردانيد».[1]
4ـ يكي از رزمندگان جنگ احد مي گويد: پس از جنگ از ميدان باز مي گشتم, در مسير راه زن جواني از انصار را ديدم كه شتابان به سوي ميدان حركت مي كرد, او را شناختم كه پدر و شوهر و برادرش شهيد شده بودند و او خبر نداشت, تا به من رسيد پرسيد: «از پيامبر چه خبر؟»
گفتم: اي خواهر, پدر شما كشته شده است. زن انصاري تكان ملايمي خورد و پس از لحظه اي گفت: «از پيامبر چه خبر؟» گفتم: اي خواهر, برادر شما كشته شده است. زن تكاني خورد و ناراحت شد, ولي انديشه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چنان او را كلافه كرده بود كه از فكر پدر و برادر منصرف شد و گفت: از تو مي پرسم از پيامبر چه خبر؟ آيا آن حضرت سالم است؟ باز من خود را به بي خبري زدم و گفتم: «اي خواهر, شوهر شما نيز كشته شده است». زن انصاري اين بار با خشم و گستاخي گفت: «من نمي خواهم بدانم چه كساني از بستگانم كشته شده اند و يا كشته نشده اند, خواهشمندم از حال پيامبر برايم بگو». گفتم: پيامبر زنده و سالم است, ناگهان ديدم صورت زن از اين خبر خوشحال كننده برافروخت و با حالي روحاني و پرشور گفت: «پس قرباني هاي ما به هدر نرفته است!»[2]
اين نمونه ها در طول تاريخ زندگاني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كه به صدها و هزارها مي رسد, به طور روشن بيانگر آن است كه پيوند مسلمانان با رهبرشان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در اوج استحكام و ايثار و عشق بود, و همين پيوند نقش مؤثري در پيروزي هاي پياپي اسلام در عرصه هاي مختلف داشت.
برخورد مهرانگيز پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با مسلمانان
از سوي ديگر پيامبر نيز نسبت به مسلمانان لطف و مرحمت و ارتباط صميمانه داشت, و در همه ابعاد زندگي با آن
ها مي جوشيد, و صادقانه و مخلصانه در خدمت آن ها بود, به عنوان نمونه:
«پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به قدري با مسلمانان مهربان بود كه خداوند دو نام خود «رئوف و رحيم» (پرمحبت و مهربان) را به او بخشيد, و در قرآن او را چنين معرفي كرد:
«لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم؛[3] همانا رسولي از خودتان به سوي شما آمد كه رنجهاي شما بر او سخت است, و اصرار بر هدايت شما دارد, و نسبت به مؤمنان پر محبت و مهربان است».
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اوقات خود را به طور عادلانه بين اصحاب و مسلمانان تقسيم نموده بود, و به همه آنان به طور مساوي مي نگريست, او هرگز پاي خود را نزد اصحابش نمي گشود, و وقتي كه مردي با او مصافحه مي كرد, آن حضرت دستش را نمي كشيد تا او بكشد».
هرگاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در نماز بود و شخصي نزد او مي آمد و مي نشست, آن حضرت نمازش را سبك بجا مي آورد و سپس از او مي پرسيد چه حاجت داري؟ وقتي كه او نياز خود را مي گفت, پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را انجام مي داد و سپس به نماز مي ايستاد.
جرير بن عبدالله مي گويد: از آن هنگامي كه اسلام را پذيرفتم, هيچ گاه بين من و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حجابي نبود, هر وقت خواستم به محضرش رسيدم, هر وقت او را ديدم خنده بر لب داشت, او با اصحاب خود مأنوس بود, با آن ها مزاح مي كرد, با كودكان آن ها مهربان بود, و آن ها را در كنار خود مي نشانيد و در آغوش مي گرفت, و دعوت آزاد و برده و كنيز و فقير را مي پذيرفت, و از بيماران در دورترين نقاط مدينه عيادت مي كرد, و جنازه ها را تشييع مي نمود, و معذرت عذرخواهان را مي پذيرفت و در خوراك و پوشاك, با بردگان هيچ امتيازي نداشت».
«اَنَس بن مالك مي گويد: من ده سال در خدمت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بودم, او در اين ده سال حتي اُف به من نگفت. از براي آن بزرگوار شربتي بود كه با آن افطار مي كرد, و غذاي سحري او بيشتر از مقداري شربت نبود, آن شربت مقداري شير يا مقداري آب بود كه اندكي نان در آن مي آميخت و مي خورد, شبي آن شربت را براي او آماده كردم, دير به خانه آمد, گمان كردم كه بعضي از اصحاب او را دعوت كرده اند, آن شربت را خودم خوردم, ساعتي بعد از عشاء آمد, از يكي از همراهانش پرسيدم: آيا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ افطار كرده است؟ گفت: نه. آن شب را با اندوه بسيار گذراندم, آن بزرگوار گرسنه خوابيد و روز آن شب روزه گرفت, و از من در مورد آن شربت سؤال نكرد, و تاكنون با من در اين مورد سخن نگفته است. هرگاه آن حضرت سه روز يكي از مسلمانان را ملاقات نمي كرد, جوياي حال او مي شد, اگر اطلاع مي يافت به مسافرت رفته براي سلامتيش دعا مي كرد, و اگر با خبر مي شد كه در وطن است به ديدار او مي رفت, اگر مطلع مي شد كه بيمار است, از او عيادت مي نمود. پاهايش را نزد اصحابش دراز نمي كرد, آنان را كه بر او وارد مي شدند احترام مي نمود و چه بسا فرش زير پايش را براي آن ها پهن مي كرد و خود روي خاك مي نشست, و تأكيد مي كرد كه آن ها روي فرش بنشينند, و مسلمانان را با محبوبترين نامشان مي خواند, تا به آن ها احترام كرده باشد, هيچ گاه سخن شخصي را در وسط قطع نمي كرد بلكه صبر مي كرد تا سخن او تمام شود.
روايت شده: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در سفري همراه ياران بود, دستور فرمود تا گوسفندي را ذبح كرده و گوشتش را آماده سازند, يكي گفت: ذبح آن با من, ديگري گفت: پوست كندن آن با من, سومي گفت: پختن آن با من. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: جمع هيزم براي تهيه آتش با من.
حاضران گفتند: اي رسول خدا! شما زحمت نكشيد, ما اين كار را انجام مي دهيم. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «مي دانم كه شما اين كارها را انجام مي دهيد, ولي من دوست ندارم كه در ميان شما امتياز داشته باشم, زيرا خداوند از بنده اش نمي پسندد كه در ميان اصحابش داراي امتياز باشد».[4]
كوتاه سخن آن كه هرگاه پيوند امام و امت, متقابل و دوسويه باشد, موجب دلگرمي و محبت و رابطه محكم شده و در نتيجه همه كارها به خوبي سامان مي يابد, و از رخنه و نفوذ دشمن به طور قاطع جلوگيري خواهد شد.
پيوند مردم با امامان ـ عليهم السلام ـ
در آيينه زندگي امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ از حضرت علي ـ عليه السلام ـ تا حضرت امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ نيز به خوبي روشن است كه هرگاه پيوند و ارتباط مردم با امامان محكم و تنگاتنگ بوده, امامان توانسته اند زمام امور رهبري را به دست گرفته و به سامان برسانند, ولي با كمال تأسف, چنين رابطه اي بين مردم و امامان ـ عليهم السلام ـ به ندرت برقرار شد, از اين رو آن بزرگواران نتوانستند به اهداف خود برسند, و همه آن ها با مظلومانه ترين وضع به شهادت رسيدند. و به همين دليل همه آنان ـ جز علي (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام), آن هم چند صباحي ـ همه از حكومت فاصله داشتند و نتوانستند زمام رهبري مردم را به دست بگيرند. امامان ـ عليهم السلام ـ در اين بحرانها غالباً به انقلاب فرهنگي و زمينه سازي پرداختند, چرا كه يار و ياور براي انقلاب عظيم سياسي, و سپس تشكيل حكومت اسلامي نداشتند. زندگي مظلومانه آن ها به خصوص زندگي و شهادت جان سوز امام حسين ـ عليه السلام ـ درس بزرگ و عبرت آموزي براي همه ما است, كه هم اكنون نيز بپا خيزيم و با برقراري رابطه نيرومند با حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ به مساله ولايت فقيه كه نيابت عام از سوي آن حضرت است ارج نهيم, كه امروز مصداق صحيح «انتظار فرج» كه طبق روايات بهترين عمل است, در پرتو همين رابطه و پيوند مقدس و خلل ناپذير تحقق مي يابد.
نفوذ مراجع و علما, عامل مهم مقابله با نفوذ استعمار
در طول تاريخ در هر عصري كه مراجع تقليد و علماي بزرگ داراي امكانات و يار و ياور بودند, و پيوند مردم با آن ها محكم و مسؤولانه بود, مراجع و علماء توانستند موجب عزت و سرافرازي مسلمانان شوند, و سد محكمي در برابر استعمارگران گردند. شواهد در اين راستا بسيار است, كه در اين جا به ذكر چند نمونه مي پردازيم:
1ـ ناصرالدين شاه قاجار در يكي از سفرهاي خود به اروپا, همراه نخست وزير خود, مهمان امپراتور يكي از كشورهاي اروپا شد, امپراتور خواست قدرت و شوكت نظامي خود را به شاه ايران نشان دهد, روزي فرمان داد ارتش كشورش با تمام تجهيزات مدرن در برابر شاه ايران رژه بروند. در همين حال امپراتور اروپا به شاه ايران گفت: «تعداد نفرات ارتش شما در ايران چقدر است؟»
نخست وزير مي گويد: من كه در آنجا حاضر بودم, با شنيدن اين سؤال پريشان شدم, رنگم زرد شد, و با خود گفتم: «اگر ناصرالدين شاه در جواب سؤال امپراتور حقيقت را بگويد, موقعيت نظامي ما به قدري شرم آور است كه پيش او سرافكنده خواهيم شد, و اگر به دروغ چيزي بگويد, موجب بدنامي و سلب اطمينان خواهد گرديد (زيرا كارشناسان نظامي اروپا اطلاع مي يابند) ولي ديدم ناصرالدين شاه با حفظ اقتدار خود جواب خوبي داد و گفت: «ارتش ايران در زمان صلح, ده هزار نفر هستند, ولي در زمان جنگ ده ميليون نفر مي باشند».
[1] - بررسي تاريخ عاشورا, ص 204.
[2] - داستانهايي از تاريخ اسلام, ج 2, ص 45.
[3] - سوره توبه (9), آيه 128.
[4] - كحل البصر, ترجمه مؤلف, ص 167 ـ 161 (به طور اقتباس).
@#@
امپراتور با تعجب پرسيد: چنين چيزي چطور ممكن است؟
ناصرالدين شاه جواب داد: «در زمان صلح, ده هزار نفر براي حفظ امنيت داخلي كافي است, ولي در زمان جنگ وقتي كه دولت بيگانه به ما هجوم آورد ما عالِم مذهبي (به نام مرجع تقليد) داريم, به جهاد و وجوب دفاع عمومي فتوا مي دهد, اطاعت از فتواي او بر همه واجب مي شود, آنگاه همه مردم ما بسيج مي شوند و دشمن را از خاك خود بيرون مي رانند».
چهره امپراتور اروپا از اين پاسخ دگرگون و زرد شد و هم چون درماندگان سكوت كرد. آري ناصرالدين شاه اين موضوع را به خوبي دريافته بود, چنان كه در ماجراي هجوم نيروهاي انگليس به كشور عراق, مرحوم آيت الله العظمي ميرزا محمدتقي شيرازي فتواي بسيج عمومي براي دفاع داد و در سال 1340 هـ .ق قيام عمومي شروع شد, ارتش انگليس مفتضحانه عقب نشيني كرده و شكست خورد.[1]
2ـ نيز نقل شده: مرحوم آيت الله شيخ جعفر شوشتري, يكي از علماي وارسته و معروف عصر ناصرالدين شاه در يكي از سفرها از نجف اشرف به تهران آمد, مردم تهران و اطراف, استقبال پرشور و وسيعي از او نمودند, در يكي از جلسات كه سفير روسيه نيز حضور داشت, مردم از آن عالم رباني كه تأثير نَفسِ عجيبي داشت خواستند كه آن ها را نصيحت كند. آن بزرگمرد علم و تقوا خطاب به حاضران گفت: «متوجه باشيد كه خداوند در همه جا حاضر است». همين جمله كوتاه آن چنان در مردم اثر كرد كه اشك از چشمانشان سرازير شد و حالشان منقلب گرديد. سفير روسيه وقتي كه آن منظره را ديد, در نامه اي براي «نيكولاي» امپراتور روسيه تزاري چنين نوشت:
«تا قشر روحانيون مذهبي در ميان مردم ايران هستند, مردم از آن ها پيروي مي كنند, در اين صورت ما نمي توانيم بر آن ها مسلط گرديم, زيرا يك جمله موعظه آن ها وقتي كه آن گونه انقلاب روحي در آن ها ايجاد كند, قطعاً حكم و فتواي آن ها نفوذي چشم گير و آسيب ناپذير خواهد داشت».[2]
ماجرا فتواي معروف ميرزاي شيرازي نيز نمونه ديگري از رابطه و پيوند محكم مردم با مراجع تقليد و آثار درخشان آن است, خلاصه اين ماجرا چنين بود: در عصر ناصرالدين شاه, يكي از شركتهاي انگليسي امتياز كشت توتون و تنباكو را در انحصار خود گرفت و اين انحصار طيّ يك قرارداد استعماري و ننگين به امضاء دولت ايران رسيد. در سايه شوم اين امتياز, كشور ايران محل تاخت و تاز اروپاييان مي شد, و رگ و ريشه اقتصاد كشور به دست انگليس ها مي افتاد, و بازتابهاي شوم ديگر را به دنبال داشت. مرجع تقليد آن عصر حضرت آيت الله العظمي سيد محمدحسن شيرازي ـ قدس سره ـ اعتراض شديد كرد, ولي دولتمردان ايران به اعتراض او توجه نكردند, او دست به قلم برد و آن فتواي معروف را صادر كرد كه چنين بود:
«امروز استعمال توتون و تنباكو حرام و در حكم محاربه با امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ مي باشد».
اين فتوا دهان به دهان گشت و به گوش مردم رسيد و آن چنان اثر كرد كه مردم در مدت كوتاهي همه قليان ها و چپق ها را شكستند و كار به جايي رسيد كه زنان خدمتكار كاخ ناصري همه وسايل دخانيات را كه در داخل كاخ وجود داشت شكسته و نابود كردند. روزي شاه قليان طلبيد تا طبق معمول قلياني بكشد, خدمتكار به قليان خانه رفت, ولي دست خالي نزد شاه بازگشت, شاه سه بار او را فرستاد, او هر سه بار دست خالي بازگشت, شاه كه سخت عصباني شده بود فرياد زد: قليان قليان! خدمتكار دست به سينه خدمت شاه آمد و چنين گفت: «قربان! سرور من! مرا ببخش در كاخ حتي به عنوان نمونه يك قليان پيدا نمي شود, خدمتكاران همه قليانها را شكستند و گفتند ميرزا فتوا داده است».
به اين ترتيب نهضت عظيمي بر ضد استعمار انگليس برپا شد, ناگزير شركت انگليسي به لغو امتياز انحصار كشت توتون و تنباكو اقدام نمود و با كمال ذلت, بساط استعماري خود را از كشور ايران برچيد.[3]

[1] - الي حكم الاسلام, ص 80.
[2] - پندهايي از رفتار علماء, ص 53.
[3] - اُسرة المجدد الشيرازي, ص 50.
محمد محمدي اشتهاردي- كتاب ولايت فقيه، ص175
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :