امروز:
چهار شنبه 3 خرداد 1396
بازدید :
1609
خواب يوسف (ع) و حسادت برادران
نام حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ فرزند يعقوب ـ عليه السلام ـ 27 بار در قرآن آمده است، و يك سورة قرآن يعني سورة دوازدهم قرآن به نام سورة يوسف است كه 111 آيه دارد و از آغاز تا انجام آن پيرامون سرگذشت يوسف ـ عليه السلام ـ مي‎باشد. و داستان يوسف ـ عليه السلام ـ در قرآن به عنوان «اَحسَنُ القِصَص؛ نيكوترين داستان‎ها» معرفي شده، چنان كه در آية 3 سورة يوسف مي‎خوانيم خداوند مي‎فرمايد:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَينا إِلَيكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن ـ كه به تو وحي كرديم ـ بر تو بازگو مي‎كنيم.»
اكنون به اين داستان‎ها براساس قرآن توجه كنيد:
خواب ديدن يوسف ـ عليه السلام ـ
يوسف ـ عليه السلام ـ داراي ياده برادر بود، و تنها با يكي از برادرهايش به نام بِنيامين از يك مادر بودند، يوسف از همه برادران جز بنيامين كوچكتر، و بسيار مورد علاقه پدرش يعقوب ـ عليه السلام ـ بود، و هنگامي كه نه سال داشت[1] روزي نزد پدر آمد و گفت:
«پدرم! من در عالم خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مي‎كنند.»
يعقوب كه تعبير خواب را مي‎دانست به يوسف ـ عليه السلام ـ گفت: «فرزندم! خواب خود را براي برادرانت بازگو مكن كه براي تو نقشة خطرناكي مي‎كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است، و اين گونه پروردگارت تو را بر مي‎گزيند، و از تعبير خوابها به تو مي‎آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام و كامل مي‎كند، همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق ـ عليهما السلام ـ تمام كرد، به يقين پروردگار تو دانا و حكيم است.»[2]
اين خواب بر آن دلالت مي‎كرد، كه روزي حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ رييس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، يازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او مي‎آيند، و به يوسف تعظيم و تجليل مي‎كنند[3] و سجدة شكر به جا مي‎آورند.[4]
و نظر به اين كه يعقوب ـ عليه السلام ـ روحية فرزندانش را مي‎شناخت، مي‎دانست كه آنها نسبت به يوسف ـ عليه السلام ـ حسادت دارند، نبايد حسادت آنها تحريك شود. از سوي ديگر همين خواب ديدن يوسف ـ عليه السلام ـ و الهامات ديگر موجب شد كه يعقوب ـ عليه السلام ـ امتياز و عظمت خاصي در چهرة يوسف ـ عليه السلام ـ مشاهده كرد، و مي‎دانست كه اين فرزندش پيغمبر مي‎شود و آيندة درخشاني دارد، از اين رو نمي‎توانست علاقه و اشتياق خود را به يوسف ـ عليه السلام ـ پنهان سازد، و همين روش يعقوب ـ عليه السلام ـ نسبت به يوسف باعث حسادت برادران مي‎شد.
و طبق بعضي از روايات بعضي از زنهاي يعقوب موضوع خواب ديدن يوسف را شنيدند و به برادران يوسف ـ عليه السلام ـ خبر دادند، از اين رو حسادت برادران نسبت به يوسف ـ عليه السلام ـ بيشتر شد به طوري كه تصميم خطرناكي در مورد او گرفتند.
نيرنگ برادران حسود يوسف ـ عليه السلام ـ
يعقوب ـ عليه السلام ـ گرچه در ميان فرزندان رعايت عدالت مي‎كرد، ولي امتيازات و صفات نيك يوسف ـ عليه السلام ـ به گونه‎اي بود، كه خواه ناخواه بيشتر مورد علاقة پدر قرار مي‎گرفت، وانگهي يوسف در ميان برادران ـ جز بنيامين ـ از همه كوچكتر بود و در آن وقت نه سال داشت، و طبعاً چنين فرزندي بيشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار مي‎گيرد. بنابراين حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حسّ حسادت فرزندانش را برانگيزد، بلكه يعقوب مراقب بود كه يوسف ـ عليه السلام ـ خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوي ديگر يوسف ـ عليه السلام ـ در ميان برادران، بسيار زيباتر بود، قامت رعنا و چهرة دل آرا داشت و همين وضع كافي بود كه حسادت برادران ناتني‎اش را كه از ناحية مادر با او جدا بودند برانگيزاند، بنابراين يعقوب ـ عليه السلام ـ هيچ گونه تقصير و كوتاهي براي حفظ عدالت نداشت.
ولي برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند در جلسة محرمانة خود گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالي كه ما گروه نيرومندي هستيم، قطعاً پدرمان در گمراهي آشكار است.
ـ يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دور دستي بيفكنيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه مي‎كنيد و افراد صالحي خواهيد بود، ولي يكي از آنها گفت: يوسف را نكشيد، اگر مي‎خواهيد كاري انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد، تا بعضي از قافله‎ها او را برگيرند، و با خود به مكان دوري ببرند.[5]
آري خصلت زشت حسادت باعث شد كه آنها پدرشان پيامبر خدا را گمراه خواندند، و اكثراً توطئه قتل يوسف بي‎گناه را طرح نمودند، و تصميم گرفتند به جنايتي بزرگ دست بزنند، تا عقدة حسادت خود را خالي كنند.
در روايت آمده: آن كسي كه در جلسة محرمانه، برادران را از قتل يوسف ـ عليه السلام ـ برحذر داشت، لاوي (يا: روبين، يا يهودا) بود، او گفت: «به قول معروف گرهي كه با دست گشايد با دندان چرا؟ مقصود ما اين است كه علاقه پدر را نسبت به يوسف ـ عليه السلام ـ قطع كنيم، اين منظور نيازي به قتل ندارد، بلكه يوسف را به فلان چاه كه در سر راه كاروانها است مي‎اندازيم تا بعضي از رهگذرها كه كنار آن چاه براي كشيدن آب مي‎آيند، يوسف را بيابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتيجه براي هميشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند، و تصميم گرفتند تا در وقت مناسبي همين نقشه و نيرنگ را اجرا نمايند.[6]
آري حسادت، خصلتي است كه از آن، خصلت‎هاي زشت و خطرناك ديگر بروز مي‎كند، و كليد گناهان كبيره ديگر مي‎شود، بنابراين براي دوري از بسياري از گناهان بايد، حس شوم حسادت را از صفحة دل بشوييم.
نفاق و ظاهر سازي برادران، نزد پدر
برادران يوسف با نفاق و ظاهر سازي عجيبي نزد پدرشان حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ آمدند، و با كمال تظاهر به حق به جانبي و اظهار دلسوزي با پدر در مورد يوسف ـ عليه السلام ـ به گفتگو پرداختند تا او را يك روز همراه خودبه صحرا ببرند و در آن جا در كنار آنها بازي كند. در اين مورد بسيار اصرار نمودند ولي حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ پاسخ مثبت به آنها نمي‎داد، آنها مي‎گفتند:
«پدر جان! چرا تو دربارة برادرمان يوسف ـ عليه السلام ـ به ما اطمينان نمي‎كني؟ در حالي كه ما خيرخواه او هستيم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذاي كافي بخورد و تفريح كند و ما از او نگهباني مي‎كنيم».
يعقوب ـ عليه السلام ـ گفت: من از بردن يوسف، غمگين مي‎شوم، و از اين مي‎ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد.
برادران به پدر گفتند: با اين كه ما گروه نيرومندي هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود، هرگز چنين چيزي ممكن نيست، ما به تو اطمينان مي‎دهيم.
يعقوب ـ عليه السلام ـ هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران، آنان را قانع كند راهي پيدا نكرد جز اين كه صلاح ديد تا اين تلخي را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتري نگردد، ناگزير رضايت داد كه فردا فرزندانش، يوسف ـ عليه السلام ـ را نيز همراه خود به صحرا ببرند. آنها دقيقه شماري مي‎كردند كه به زودي ساعتها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشيمان نشده يوسف را همراه خود ببرند.
آن شب صبح شد، آنها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهر سازي و چهرة دلسوزانه به چاپلوسي پرداختند تا يوسف را از پدر جدا كنند.
يعقوب ـ عليه السلام ـ سر و صورت يوسف ـ عليه السلام ـ را شست، لباس نيكو به او پوشانيد، و سبدي پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهداري يوسف ـ عليه السلام ـ سفارش بسيار نمود.
كاروان فرزندان يعقوب به سوي صحرا حركت كردند، يعقوب در بدرقه آنها، به طور مكرر آنها را به حفظ و نگهداري يوسف سفارش مي‎نمود و مي‎گفت: «به اين امانت خيانت نكنيد، هرگاه گرسنه شد غذايش دهيد، و در حفظ او كوشا باشيد».
يعقوب با دلي غمبار در حالي كه مي‎گريست، يوسف ـ عليه السلام ـ را در آغوش گرفت و بوسيد و بوئيد، سپس با او خدا حافظي كرد و از آنها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتي كه آنها از يعقوب فاصلة بسيار گرفتند، كينه‎هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جويي از يوسف ـ عليه السلام ـ پرداختند، يوسف ـ عليه السلام ـ در برابر آزار آنها نمي‎توانست كاري كند، ولي آنها به گريه و خردسالي او رحم نكردند و آمادة اجراي نقشة خود شدند.
آنها كنار دره‎اي پر از درخت رسيدند و به همديگر گفتند: در همين جا يوسف را گردن مي‎زنيم و پيكرش را به پاي اين درختها مي‎افكنيم تا شب گرگ بيايد و آن را بخورد.
بزرگ آنها گفت: «او را نكشيد، بلكه او را در ميان چاه بيفكنيد، تا بعضي از كاروانها بيايند و او را با خود ببرند».
مطابق پاره‎اي از روايات، پيراهن يوسف را از تنش بيرون آوردند، هرچه يوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آويزان نموده و طناب را بريدند و او را به چاه افكندند.
يوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالي كه فرياد مي‎زد: «سلام مرا به پدرم يعقوب برسانيد.»[7]
در ميان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگي وجود داشت، يوسف به روي آن سنگ رفت و همانجا ايستاد.
[1] . نور الثقلين، ج 2، ص 410.
[2] . يوسف، 5 و 6.
[3] . چنان كه اين مطلب در آية 100 سورة يوسف آمده است.
[4] . نور الثقلين، ج 2، ص 410.
[5] . يوسف، 8 و 9.
[6] . مجمع البيان، تفسير صافي، جامع الجوامع و نور الثقلين، ذيل آية 9 و 10 سورة يوسف.
[7] . تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 413؛ تفسير جامع، ج 3، ص320.
@#@
برادران مي‎پنداشتند او در آب غرق مي‎شود، همان جا ساعتها ماندند و ديگر صدايي از يوسف ـ عليه السلام ـ نشنيدند، از او نااميد شدند و سپس به سوي كنعان نزد پدر بازگشتند.[1]
خندة عبرت، و توكل و مناجات يوسف ـ عليه السلام ـ
روايت شده: هنگامي كه برادران، يوسف را در ميان چاه آويزان كردند، يوسف لبخندي زد، يكي از برادران به نام يهودا گفت: اين جا چه جاي خنده است؟
يوسف گفت: روزي در اين فكر بودم كه چگونه كسي مي‎تواند با من اظهار دشمني كند؟ چرا كه داراي برادران نيرومند هستم، ولي اكنون مي‎بينم خود شما بر من مسلط شده‎ايد و مي‎خواهيد مرا به چاه افكنيد، اين درسي از جانب خداوند است كه نبايد هيچ بنده‎اي به غير خدا تكيه كند (بنابراين خندة من خندة شادي نبود، خندة عبرت بود، از اين حادثه عبرت گرفتم كه بايد فقط به خدا توكل كنم).[2]
از اين رو وقتي كه يوسف ـ عليه السلام ـ در درون چاه قرار گرفت، از همه چيز دل بريد، و تنها دل به خدا بست و چنين مي‎گفت: اي پروردگار ابراهيم و اسحاق و يعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
«يا صَرِيخَ الْمُسْتَصْرِخِينَ يا غَوْثَ المُسْتَغيثِينَ يا مُفَرِّجَ عَنْ كَرْبِ الْمُكْرُوبِينَ، قَدْ تَري مَكاني وَ تَعْرِفُ حالي، وَ لا يخْفي عَلَيكَ شَيءٌ مِنْ اَمْرِي بِرَحْمَتِكَ يا رَبّي؛ اي دادرسِ دادخواهان، اي پناهِ پناه آورندگان، اي برطرف كنندة ناراحتي‎ها، تو مي‎داني كه در چه مكاني هستم، به حال من اطلاع داري، بر تو چيزي پوشيده نيست. اي پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.»
يوسف ـ عليه السلام ـ در قعر چاه در ميان تاريكي اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگاني را به عنوان محافظت و تسلّي خاطر او به نزد او فرستاد.[3]
نتيجة توكل يوسف ـ عليه السلام ـ اين شد كه خداوند به يوسف وحي كرد: «بردبار باش و غم مخور. روزي خواهد آمد كه برادران خود را از اين كار بدشان آگاه خواهي ساخت. آنها نادانند، و مقام تو را درك نمي‎كنند» (وَ أَوْحَينا إِلَيهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يشْعُرُونَ).[4]
روايت شده: وقتي كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ را مي‎خواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئيل پيراهني بهشتي آورد و به تن ابراهيم كرد. ابراهيم ـ عليه السلام ـ آن پيراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به يعقوب داد، يعقوب آن پيراهن را در «تميمه‎»اي[5] قرار داد و آن را به گردن يوسف انداخت. جبرئيل نزد يوسف آمد، آن پيراهن را از «تميمه» خارج كرده و به تن او كرد. همين پيراهن بود كه يعقوب بوي آن را از فاصلة دور استشمام مي‎كرد.[6]
از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده: هنگامي كه برادران يوسف ـ عليه السلام ـ او را در ميان چاه افكندند، جبرئيل نزد يوسف ـ عليه السلام ـ آمد و گفت: اي نوجوان در اين جا چه مي‎كني؟
يوسف ـ عليه السلام ـ : برادرانم مرا در ميان چاه افكندند.
جبرئيل ـ عليه السلام ـ : آيا مي‎خواهي از اين چاه نجات يابي؟
يوسف ـ عليه السلام ـ : با خدا است، اگر خواست مرا نجات مي‎دهد.
جبرئيل ـ عليه السلام ـ : خداوند مي‎فرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا اين است:
«اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ الْمَنّانُ، بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَ الْاِكْرامِ اَنْ تُصَلِّي عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لِي مِمّا اَنَا فيهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً؛ خدايا از درگاه تو مسئلت مي‎نمايم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود يكتايي جز تو نيست، تو نعمت بخش و آفريدگار آسمانها و زمين، صاحب عظمت و شكوه هستي،‌ بر محمد و آلش درود بفرست، و براي من در اين جا راه گشايش فراهم فرما.»[7]
دروغ بافي برادران، و پاسخ يعقوب به آنها
برادران يوسف پس از انداختن يوسف به چاه، به طرف كنعان بر مي‎گشتند. براي اين كه پيش پدر رو سفيد شوند و به دروغي كه قصد داشتند به پدر بگويند رونقي دهند، پيراهن يوسف را به خون بزغاله يا آهويي آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بياورند كه گرگ يوسف را دريده است. اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ما است. شب شد. آنان با سرافكندگي و خجالت ظاهري در حالي كه در ظاهر گريه مي‎كردند و به سر مي‎زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف را نديد، فرمود:
«پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتي كه به شما سپرده بودم خيانت كرديد؟ آيا از همان چيزي كه مي‎ترسيدم به سرم آمد؟»
آنها در جواب گفتند: «اي پدر؛ ما يوسف را نزد اثاث خود گذاشتيم و براي مسابقه به محل دوردستي رفتيم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غياب ما دريده وخورد و كشتة نيم خورده او را به جاي گذاشته بود. اين پيراهن خون آلود اوست كه آورده‎ايم كه گواه گفتار ما است. گر چه شما گفتة صد در صد صحيح ما را باور نمي‎كنيد «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ».[8]
اين دروغ سازان با اين ترفند مرموز، به قدري مهارت به خرج دادند كه هر كسي مي‎بود باور مي‎كرد، ولي از آن جا كه گفته‎اند: «دروغگو حافظه ندارد» گويا اينها عقل خود را از دست داده بودند و اصلاً به فكرشان راه پيدا نكرد كه اگر گرگ كسي را بخورد، پيراهنش را هم مي‎دَرَّد. از اين رو، وقتي يعقوب به پيراهن نگاه كرد، ديد آن پيراهن هيچ پارگي و بريدگي ندارد. فرمود:
«اين گرگ، عجب گرگ مهرباني بوده است، تاكنون چنين گرگي نديده‎ام كه شخصي را بِدَرَّد، ولي به پيراهن او كوچكترين آسيبي نرساند.»
وقتي حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ به پسرهاي خود اين را گفت، فكر آنان بيدرنگ عوض شد و گفتند: «اشتباه كرديم، دزدها او را كشتند».
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ فرمود: «چگونه مي‎شود كه دزدها او را بكشند، ولي پيراهنش را بگذارند. آنها به پيراهن بيشتر احتياج دارند.» (چرا اين دروغهاي شاخدار را بر زبان جاري مي‎سازيد؟)
برادران سرافكنده و شرمنده شدند. ديگر جوابي نداشتند. مشتشان باز شد. حقّ همان بود كه يعقوب در جواب آنها فرمود:
«بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسَكُمْ أَمْراً؛ او را گرگ ندريد،‌و دزدها نكشتند، بلكه نفس‎هاي شما، اين كار را برايتان آراست. من صبر نيكو خواهم داشت،‌ و در برابر آن چه مي‎گوييد از خداوند ياري مي‎طلبم.»[9]
يعني: دندان روي جگر مي‎گذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت مي‎نشينم،‌ تا خداوند مرا از اين درد و غم بيرون آورد.
[1] . همان مدرك.
[2] . تفسير جامع الجوامع، ص 214.
[3] . تفسير جامع، ص 321؛ حيوة القلوب، ج 1، ص 248.
[4] . سورة يوسف؛ آية 14.
[5] . تميمه عبارت از لوله‎اي نقره‎اي بود كه عربها آن را به گردن فرزندان خود مي‎انداختند تا فرزندانشان از چشم بد محفوظ بمانند (المنجد ـ واژة تميم).
[6] . تفسير جامع الجوامع، ص 214.
[7] . تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 415 و 416.
[8] . يوسف، 17.
[9] . تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 218، ذيل آية 18 سورة يوسف.
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :