امروز:
جمعه 2 تير 1396
بازدید :
1021
عفّت يوسف (ع)
يوسف كوخ نشين، يوسفِ در به در و اسير و از چاه بيرون آمده، اينك در كاخ به سر مي‎برد و روز به روز آثار رشد جسمي و روحي از او پرتو افكن است. بر اثر كمال و جمال، معرفت و عفّت، ملاحت و حسن و وقاري كه دارد نه تنها دل عزيز مصر را تصرّف كرده، بلكه در دلِ همسر عزيز مصر هم جاي گرفته است. بانويي كه مي‎گويند فرزند نداشته و در بهترين وضع به سر مي‎برده و زندگيش را با تفريح و خوشگذراني مي‎گذراند. اينك عاشقِ دلدادة يوسف گشته و لحظه‎اي از فكر وي خارج نمي‎شود.
زليخا، در خلوتگاه كاخ رفت و آمد كند و قد و بالاي رعناي يوسف را مي‎بيند، هر چه در اين باره بيشتر فكر مي‎كند زيادتر بر شگفتيش افزوده مي‎شود، عجب جواني كه به آراستگي‎هاي ظاهري و معنوي قرين شده، يك جهان حيا و عفّت و پاكي است، اصلاً در كارهاي او خيانت نيست.
«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُونَ؛ بدين گونه ما يوسف را در زمين (مصر) مكنت و مقام داديم، و از تعبير خوابها به او بياموزيم، خداوند بر كار خود غالب است، ولي اكثر مردم نمي‎دانند».[1]
خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمي‎كند، يوسفي كه در عنفوان جواني آن قدر عفيف و با كمال باشد، شايستة علم لدنّي و مقام نبوّت است كه خداوند به او بخشيد.
«وَ كَذلِكَ نَجْزِي الُْمحْسِنِينَ؛ آري اين چنين نيكوكاران را پاداش مي‎دهيم».[2]
زليخا شب و روز در فكر يوسف است، ولي با هيچ ترفند و نيرنگي نتوانست از يوسف كام بگيرد. در تمام لحظات او را فرشتة عفّت مي‎ديد تا آن كه در يكي از فرصتهاي مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصي آراست و با حركات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست يوسف را به طرف خود مايل كند، در حالي كه درهاي قصر را يكي پس از ديگري بسته بود، ولي هر چه طنّازي كرد، يوسف تكان نخورد. تهديدات و تطميعات زليخا، يوسف قهرمان را از پاي در نياورد. زليخا گفت: «زود باش زود باش».
يوسف گفت: «پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود كه از من پرستاري خوبي كرد، خيانت نمي‎كنم، هيچ گاه ستمكار راه رستگاري ندارد.»
زليخا به ستوه آمد. طغيان شهوت و عشق سوزانش به عصبانيت مبدل شد. در چنين لحظه‎اي ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف توانايي داد، او از تمام امور چشم پوشيد فكرش را يكسره كرد و به طرف درِ كاخ به قصد فرار آمد و كاملاً مواظب بود كه در اين حادثه حسّاس نلغزد (و به فرمودة امام سجاد ـ عليه السلام ـ يوسف ديد زليخا پارچه‎اي روي بت انداخت، يوسف ـ عليه السلام ـ به او گفت: «تو از بتي كه نمي‎شنود و نمي‎بيند و نمي‎فهمد، و خوردن و آشاميدن ندارد حيا مي‎كني، آيا من از كسي كه انسانها را آفريد و علم به انسانها بخشيد حيا نكنم؟»[3]
اين فكر برهان پروردگار بود كه در دلِ يوسف جرقّه زد، بي‎درنگ از كنار زليخا با سرعت تمام رد شد تا از كاخ بگريزد، زليخا به دنبال يوسف آمد، در پشتِ در، زليخا يقة يوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، يوسف هم كوشش مي‎كرد كه در را باز كند. بالاخره يوسف در اين كشمكش، پيروز شد. در را باز كرد، بيرون جهيد، در حالي كه پيراهنش از پشت پاره شده بود. ولي زليخا دست بردار نبود. ديوانه وار دنبال يوسف مي‎آمد و حتي پس از آن كه يوسف از كاخ بيرون آمد، زليخا هم به دنبال او بود. در همين لحظه، تصادفاً عزيز مصر از آن جا عبور مي‎كرد. زليخا و يوسف را در آن حال ديد كه داستانش خاطر نشان خواهد شد.
آري، خداوند اين گونه يوسف را ياري كرد، تا عمل خلاف عفّت را از او دور كند، زيرا يوسف از بندگان خالص خداوند بود «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الُْمخْلَصِينَ».[4]
به راستي يوسف در اين بحران خطير نيكو مجاهده كرد، چه مجاهده‎اي بزرگ كه امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ فرمود:
«مَا الْمُجاهِدُ الشَّهيدُ في سَبيلِ اللهِ بِاَعْظَمِ اَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفيفُ اَنْ يكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلائِكَةِ؛ مجاهدي كه در راهِ خدا شهيد شود پاداش او بيشتر از كسي نيست كه بتواند كار حرامي را انجام دهد ولي عفّت بورزد، حقّاً شخص عفيف و پاكدامن نزديك است فرشته‎اي از فرشتگان گردد.»[5]
يوسف با اين مجاهدات و نفس كشي‎ها، عاليترين درسها را به جهانيان آموخت. اينك از اين به بعد مي‎خوانيد كه خداوند با چه مقدمات و ترتيبي در همين دنيا پاداش اين جوانمرد رشيد را داد.
جمال يوسف ار داري به حُسن خود مشو غرّه كمال يوسفي بايد ترا تا ماه كنعان شد
گواهي كودك شيرخوار بر عفّت يوسف ـ عليه السلام ـ
زليخا و يوسف كه با حالي آشفته، نَفَس زنان از كاخ بيرون مي‎آمدند، عزيز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال ديد. بهت و حيرت او را فراگرفت. مدتي در اين باره انديشيد تا آن كه زليخا، هم براي اين كه خود را تبرئه كند و هم براي اين كه يوسف را گوشمال دهد، نزد همسر آمد و گفت: «آيا سزاي كسي كه به همسر تو قصد بدي داشت غير از زندان يا مجازات سخت است؟ اين غلام تو نسبت به حرم تو سوء نيت داشت و مي‎خواست به همسر تو بي‎ناموسي كند.»
در اين بحران (كه عزيز، همسر زليخا، سخت عصباني شده بود) يوسف با لحن صادقانه و كمال آرامش گفت: «اين زليخا بود كه مي‎خواست مرا به سوي فساد بلغزاند. من براي اين كه مرتكب گناهي نشوم و خيانت به سرپرستم نكنم فرار كردم، او به دنبال من آمد. از اين رو، ما را با اين حال ديديد، اينك از اين كودكي[6] كه در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است بپرسيد تا او در اين باره داوري كند.»
عزيز رو به كودك كرد و گفت: «در اين باره قضاوت كن.» كودك به اذن خداوند با كمال فصاحت گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده است، يوسف قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب دريده شده، يوسف اين قصد را نداشته است.»
عزيز چون نگاه كرد، ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است. به همسر خود گفت: «اين تهمت و افترا از مكر زنانة شما است. شما زنان در خدغه و فريب زبر دست هستيد. مكر و نيرنگ شما بزرگ است. تو براي تبرئة خود، ‌اين غلام بي‎گناه را متهم كردي!»
پس از اين ماجرا، عزيز براي حفظ آبروي خود، به يوسف توصيه كرد كه اين موضوع را مخفي بدار، و كسي از اين جريان مطلع نشود. به همسرش نيز اندرز داد كه از خطاي خود توبه كن، تو خطا كار هستي.[7]
عزيز مي‎بايست بيش از اينها همسرش را سرزنش و سركوب كند تا تنبيه شود، ولي گويا نمي‎خواست. يا بر او مسلّط نبود كه بيش از اين او را برنجاند، يا بي‎غيرت بود؛ از اين رو، اين موضوع را دنبال نكرد، و از كنار آن با اغماض و چشم پوشي رد شد.
آري، يوسف كه در سخت‎ترين شرايط هيجان شهوت جنسي، ‌خود را حفظ كند و دامنش را پاك و منزّه نگه دارد، يوسفي كه در معرض خطرناكترين شرايط عمل منافي عفّت قرار گيرد،‌ زن شوهر داري با اطوارها و حركتهاي عاشقانه و التماسها، خود را در اختيار او قرار دهد، ولي او در جواب گويد: «معاذ الله» (خدا نكند به اين عمل منافي عفّت آلوده گردم) و در محيط كاملاً مساعدي، زنجير ضخيم شهوت را پاره كرده و فرار نمايد، خدا پشتيبان او است، او از تهمتهاي ناجوانمردانه حفظ خواهد كرد، حتي كودكي را به سخن گفتن وادار مي‎كند، تا به عفّت و پاكدامني يوسف داوري كند.
بي‎شرمي زليخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
ماجراي عشق و دلباختگي زليخا به غلام خود، و روابط ساختگي او و آلودگي او، كم كم از حواشي كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد؛ و اين موضوع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ويژه بانوان پولدارِ دربار كه با زليخا رقابتي هم داشتند اين موضوع را با آب و تاب نقل مي‎كردند و زليخا را ملامت و سرزنش ‎مي‎نمودند و مي‎گفتند: زليخا با آن مقام، دلباختة غلام زير دستش شده و مي‎خواسته از او كام بگيرد.
زليخا از اين انتقادات بانوان مطلع شد، ولي نقشة ماهرانه‎اي در ذهن خود طرح كرد، تا با آن نقشة نيرنگ آميز، ‌بانوان را مجاب كند.
آنان را (كه از بزرگان و اشراف زادگان بودند)[8] به كاخ دعوت كرد. مجلس باشكوهي ترتيب داد؛ متّكاهايي در دور مجلس گذاشت تا به آنها تكيه كنند و به هر يك كاردي براي پاره كردن ميوه‎ها داد. وقتي كه مجلس از هر نظر مرتّب شد، فرمان داد غلامش (يوسف) وارد مجلس شود.
به راستي يوسف در اين بحران چه كند؟ اكنون غلام است؛ بايد از خانم خود اطاعت كند. زليخا هم گويا آزادي مطلق دارد. همسر بي‎غيرتش اصلاً در قيد اين حرفها نيست تا او را از اين كار منع كند. به فرمان زليخا، يوسفِ ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چيز را فراموش كردند، حتي با كاردهايي كه در دست داشتند عوض بريدن ميوه‎ها، دستهاي خود را بريدند «وَ قَطَّعْنَ أَيدِيهُنَّ».[9]
اين كه تو داري قيامت است نه قامت وين نه تبسّم، كه معجز است و كرامت
يوسف با يك دنيا حيا و عفّت، در مجلس قرار گرفته و اصلاً به بانوان اعتنا نمي‎كند. بانوان هم دربارة يوسف گفتند:
«حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ؛ حاشا كه اين بشر باشد، بلكه او فرشته‎اي زيبا و باشكوه است.»[10]
وضع مجلس غيرعادي شد. بانوان چون مجسّمه‎اي بي‎روح در جاي خود خشك شدند. به قول سعدي:
گرش بيني و دست از ترنج بشناسي روا بود كه ملامت كني زليخا را؟
زليخا از دگرگوني مجلس، ‌بسيار شاد گرديد. ملامت بانوان را به خودشان برگردانيد و گفت:
«فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ؛ اين بود آن جواني كه مرا به خاطر او ملامت مي‎كرديد.»
هر چه كردم اين غلام كمترين تمايلي به من نشان نداد، كار را به جاي باريكي رساندم، سرانجام فرار كرد تا پيشنهاد مرا رد كند.
اينك ملاحظه كنيد ببينيد بي‎شرمي تا چه اندازه! زليخا چقدر بي‎حيايي كرد. در همان مجلس پيش آن بانوان نگفت از آلودگي سابقم پشيمانم، بلكه آشكارا به آلودگي خود اقرار نمود.[11]
[1] . سورة يوسف، آية 21.
[2] . سورة يوسف، آية 22.
[3] . تفسير صافي، ذيل آية 23 سوره يوسف. اين روايت از امام صادق ـ عليه السلام ـ هم نقل شده است، با اين اضافه كه يوسف گفت: چرا جامه بر روي آن بت انداختي؟ زليخا گفت: براي اين كه بت در اين حال ما را نبيند! يوسف فرمود: تو از بت حيا مي‎كني من از خدا حيا نكنم (عيون الاخبار الرضا، ج 2، ص 45).
[4] . يوسف، 24.
[5] . نهج البلاغه، حكمت 474.
[6] . بعضي گفته‎اند: آن داور، مردي بود كه پسر عموي زليخا بود و با شوهر زليخا وقت خروج يوسف و زليخا از كاخ؛ جلو درِ كاخ نشسته بودند. ولي مشهور اين است كه اين داور، پسر بچه‎اي بود كه خواهر زادة زليخا بود. خداوند در بحران محاكمه، به يوسف الهام كرد كه به عزيز بگو اين طفل شاهد من است. از اين رو يوسف از طفل استمداد كرد (بحار، ج 12، ص 226).
[7] . حيوة القلوب، ج 1، ص 250 (سورة يوسف، آيات 23 تا 29).
[8] . بعضي نوشته‎اند: اين بانوان، پنج نفر بودند كه عبارتند از: 1. همسر ساقي شاه 2. همسر رئيس نانواها 3. همسر رئيس نگهبانان چهار پايان 4. همسر رئيس زندان 5. همسر وزير دربار (بحار، ج 12، ص 226).
[9] . سورة يوسف، آية 31.
[10] . سورة يوسف، آية 31.
[11] . مجمع البيان، ذيل آيات 30 تا 33 سورة يوسف.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :