امروز:
دوشنبه 7 فروردين 1396
بازدید :
780
يوسف (ع) بي‎گناه در زندان
زليخا كه بر اثر بي‎اعتنايي يوسف به خواسته‎هاي نامشروعش، سخت عصباني بود، ‌با كمال بي‎پروايي در حضور زنان مشهوري كه آنها را به كاخ خود مهمان كرده بود اعلام كرد: «اگر اين شخص (يوسف) به آن چه دستور مي‎دهم، اعتنا نكند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زنداني مي‎كنم) آن هم زنداني كه در آن خوار و حقير گردد.»[1]
زليخا ديد با اين تهديدها و گستاخي‎ها نيز هرگز نمي‎تواند يوسف ـ عليه السلام ـ را تسليم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا يوسف ـ عليه السلام ـ را زنداني كنند.
ولي بينش يوسف ـ عليه السلام ـ در مقابل اين دستور، چنين بود كه به خدا پناه برد، و به درگاه او چنين عرض كرد:
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَي مِمَّا يدْعُونَنِي إِلَيهِ...؛ پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آن چه اين زنان مرا به سوي آن مي‎خوانند، اگر مكر و نيرنگ آنان را از من باز نگرداني، به سوي آنان متمايل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.»
خداوند دعاي يوسف ـ عليه السلام ـ را اجابت كرد، و مكر و نيرنگ زنان را از او بگردانيد.»
آري يوسف، زندان شهر را به آلودگي زندان شهوت ترجيح داد، خداوند هم دعاي او را مستجاب كرد و مكر و كيد زنان را از او دور نمود. آري، خداوند شنوا و دانا است. بندة پاكش را فراموش نخواهد كرد.
قاعده و عدل اقتضا مي‎كرد كه زليخا تنبيه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بي‎پروايي دست بكشد، ولي به عكس اين قاعده رفتار شد. آري، خيلي به عكس اين قاعده رفتار شده است! چه بايد كرد؟ اينك يوسف به جرم درستي و پاكي، به جرم مبارزه با تمايلات نفساني و پيمودن راه عفّت و پاكي به زندان مي‎رود، تا بلكه زندان او را بكوبد و از كردة خويش پشيمانش كند، ولي غافل از آن كه زندان براي او بهتر است از آن چه كه زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سالها رنج زندان را تحمّل كرد ولي از زندان چون مسجدي استفاده كرد. گاهي مشغول عبادت و راز و نياز با خدا بود و زماني به هدايت و ارشاد زندانيان مي‎پرداخت.
او به زندانيان مي‎گفت: من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي كردم، براي ما شايسته نيست كه چيزي را همتاي خدا قرار دهيم، و چنين توفيقي از فضل خدا بر من است... (اي دوستان زنداني من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاي پيروز؟! اين معبودهايي كه غير از خدا مي‎پرستيد چيزي جز اسم‎هاي بي‎محتوا كه شما و پدرانتان آنها را خدا مي‎دانيد نيستند، خداوند هيچ دليلي بر آن نازل نكرده، حكم، تنها از آنِ خدا است، كه فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين است آيين استوار، ولي بيشتر مردم نمي‎دانند».[2]
به اين ترتيب يوسف ـ عليه السلام ـ تحت تأثير محيط و جوّ واقع نشد، در همان زندان، بت پرستان را به سوي خداي يكتا دعوت مي‎كرد، و زندان را مركز ارشاد گمراهان قرار داده بود.
تعبير خواب دو نفر زنداني
يوسف ـ عليه السلام ـ بر اثر بندگي و پاك زيستي، مقامش به جايي رسيد كه خداوند علم تعبير خواب را به او آموخت، او در زندان خواب زندانيان را تعبير مي‎كرد، مطابق قرآن و احاديث وتواريخ، دو نفر در زندان خواب ديده بودند كه يكي از آنها رئيس نانوايان بود و ديگري رئيس ساقيان. از اين رو، خوابي كه هر يك ديده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. يكي از آن دو گفت: من در خواب ديدم خوشة انگور را براي شراب مي‎فشارم. ديگري گفت: درخواب ديدم بر سر خود نان حمل مي‎كنم و پرندگان از آن مي‎خورند.
يوسف قبل از اين كه به تعبير كردن خواب آنها بپردازد، از فرصت استفاده كرد، زمينة تبليغ و ارشاد را فراهم ديد و به اداي وظيفة پيامبري و تبليغ رسالت پرداخت. از معجزة خود كه نشان پيامبري است سخن به ميان آورد و فرمود: هر طعامي كه براي شما بياورند، قبل از آن كه به دست شما برسد از خصوصيات و سرانجام آن شما را خبر مي‎دهم.
يوسف، با اين بيان، به آنها فهماند كه من پيامبر هستم و از طرف خداوند مؤيد مي‎باشم. به دنبال اين فشرده گويي فرمود:
«اين علم را خدا به من داده است،‌ چه آن كه من روش مردمي را كه به خدا و آخرت ايمان نمي‎آورند ترك كردم. من پيروِ روش پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب ـ عليهم السلام ـ هستم. از ما دور است كه چيزي را شريك خداوند قرار دهيم. اين سعادت، از فضل و لطف خدا است كه به ما كرامت شده است، ولي اكثر مردم ناسپاس هستند.»
با اين بيانات، توجه آن دو نفر، بيشتر به يوسف جلب شد و آنان از عقيده و روش يوسف مطّلع شدند، ولي كاملاً توجّه داشتند تا ببينند يوسف در دنبال سخنان خود چه مي‎گويد؟ كه ناگاه متوجّه شدند كه يوسف با كمال متانت و اظهار دليل و منطق، عقيده و مرام حق را بيان كرد، و از بت پرستي، سخت انتقاد نمود.
سپس يوسف به تعبير خواب آنان پرداخت. فرمود: اي دو يار زنداني من، يكي از شما (كه در خواب ديده بود براي شراب، انگور مي‎فشارد) به زودي آزاد مي‎شود و ساقي و شراب دهندة شاه مي‎گردد، اما ديگري (آن كه در خواب ديده بود غذايي به سر گرفته مي‎برد و پرندگان از آن مي‎خورند) به دار آويخته مي‎شود و پرندگان از سر او مي‎خورند. اين تعبيري كه كردم حتمي و غيرقابل تغيير است «قُضِي الأمْرُ الَّذِي فيهِ تَسْتَفْتِيانِ».
گويند: آن كه تعبير خوابش اين بود كه به زودي اعدام مي‎شود، گفت: «من چنين خوابي نديده‎ام، من شوخي مي‎كردم.»
يوسف در جواب فرمود: «آن چه كه تعبير كردم خواه ناخواه رخ مي‎دهد.»
همان گونه كه يوسف تعبير كرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. يكي ساقي پادشاه گشت و ديگري به دار آويخته شد.[3]
لغزش عجيب يوسف ـ عليه السلام ـ و مكافان آن
در اين موقع، يوسف از آن كسي كه تعبير خوابش اين بود كه ساقي پادشاه مي‎شود، تقاضا كرد. اين تقاضا، مشروع بود،
ولي از مقام يوسف به دور بود كه از چنان شخصي تقاضا كند. خدا را در آن لحظه از ياد برد و ساقي را پارتي نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر اين ترك اولي، چوب خدا را خورد. او مي‎بايست همچون حضرت موسي بن جعفر (امام هفتم شيعيان) كه در زندان به خدا عرض كرد:
«يا مُخَلِّصَ الشَّجَر مِنْ بَينِ ماءٍ وَ طينٍ؛ اين خدايي كه درخت را از ميان آب و گِل نجات مي‎دهي، مرا از زندان نجات بده».
سخن بگويد، ولي ربّ زمين و آسمان را فراموش كرد و به ربّ مملكت متوسّل شد و به آن رفيق زنداني كه ساقي شد گفت:
«اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ؛ مرا نزد شاه ياد كن، بلكه تو باعث نجات من از زندان گردي».[4]
اين لغزش، از يوسف صديق لغزشي بزرگ بود، به طوري كه رسول گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‎فرمايد:
«عَجِبْتُ مِنْ اَخِي يوسُفَ كَيفَ اِسْتَغاثَ بِالْمَخْلُوقِ دُونَ الْخالِقِ؛ در شگفتم از برادرم يوسف، كه چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق».[5]
ساقي پادشاه هم به طور كلّي اين سفارش را فراموش كرد. شغل شراب داري و پيروي از شيطان، باعث شد كه او رفيق مهربانش را فراموش كند و تا هفت سال اصلاً به ياد او نيفتد.
آري، اين بي‎وفايي و اين غفلت، اين نتايج را دارد. طبق روايتي امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: جبرئيل بر يوسف نازل شد و به او گفت: «چه كسي تو را نيكوترين خلق خدا قرار داد؟» يوسف گفت: خداي من. جبرئيل گفت: چه كسي تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض كرد: خداي من. جبرئيل گفت: چه كسي قافله را سرِ چاه كنعان فرستاد و تو را از ميان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: چه كسي تو را از حيله و مكر زنان مصر نجات داد؟ گفت پروردگار من. جبرئيل گفت: پروردگار تو مي‎گويد: «چه باعث شد كه حاجت خود را به مخلوق من گفتي و به من نگفتي! از اين رو بايد هفت سال[6] ديگر در زندان بماني. اين مكافات به خاطر لحظه‎اي غفلت بود، از اين رو كه به غير ما تقاضاي خود را گفتي!»
جبران فوري يوسف از لغزش خود
مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بي‎درنگ با توبه و انابه جبران مي‎كنند، يوسف ـ عليه السلام ـ نيز بي‎درنگ اقدام به جبران كرد.
طبق روايت ديگري، يوسف از اين پيشامد خيلي متأثّر و گريان شد. آن قدر گريه كرد كه زندانيان از گرية او ناراحت شدند، به او گفتند: حال كه از گريه دست برنمي‎داري، يك روز گريه كن و يك روز گريه نكن. يوسف تقاضاي آنان را قبول كرد، ولي در آن روزي كه گريه نمي‎كرد، ناراحتيش بيشتر بود.
آري، يوسف ـ عليه السلام ـ چون ساير مردم از خدا بي‎خبر نيست كه خم به ابرو نياورند و بگويند كاري است كه شده و ديگر در فكر آن نباشند، يوسف از اين كه ترك اولي كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گريه مي‎كند كه ديوارهاي زندان از گرية او به گريه مي‎افتند.
به روايت شعيب عقرقوقي، امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: پس از آن كه اين مدّت (هفت سال) به پايان رسيد، خداوند دعاي فَرَج را به يوسف آموخت، يوسف ـ عليه السلام ـ در زندان، صورتش را روي خاك مي‎گذاشت و اين دعا را مي‎خواند:
«اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبِي قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ فَاِنّي اَتَوَجَّهُ اِلَيكَ بِوُجُوهِ آبائِي الصَّالِحِين اِبْراهِيمَ وَ اِسْماعِيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يعْقُوبَ؛ خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده (پيش تو رو سياه هستم)، اينك به توبه به سوي تو روي مي‎آورم به حقّ چهره‎هاي تابناك پدران صالح و پاكم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب.
[1] . يوسف، 33 و 34.
[2] . يوسف، 38ـ40.
[3] . يوسف، آيات 37 تا 41؛ مجمع البيان، ج 5، ص 232ـ234.
[4] . سورة يوسف، آية 42.
[5] . مجمع البيان، ج 5، ص 235.
[6] . اكثر مفسّرين كلمة «بِضْعَ»‌در آية 42 را به معناي هفت گرفته‎اند.
@#@»
خداوند به يوسف لطف كرد و به ‎آه‎ها و دعاها و گريه‎ها و توكل او توجه نموده و راهِ آزادي او را از زندان ترتيب داد به طوري كه وقتي از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزّت و شكوه او افزوده شد تا عزيز و فرمانفرماي مصر گرديد.[1] از اين به بعد مي‎خوانيد كه چگونه و با چه ترتيبي، يوسف زنداني، پله به پله اوج مي‎گيرد.
آزادي يوسف از زندان
پادشاه مصر (وليد بن ريان) در خواب ديد كه هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و به طور كلي آنها را خوردند و چيزي باقي نگذاشتند و خوشه‎هاي خشك خوشه‎هاي سبز را نابود كردند. وقتي از خواب بيدار شد، در اين باره در فكر فرو رفت و سخت نگران بود تا آن كه دانشمندان و معبّران و كاهنان را به حضور طلبيد و به آنان گفت: چنين خوابي ديده‎ام، تعبيرش چيست؟ آنان از تعبير آن عاجز ماندند، در پاسخ گفتند:
«أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ؛ اين خوابها، خوابهاي آشفته و پريشانند، و ما از تعبير اين گونه خوابها ناآگاهيم.»[2]
ساقي شاه كه قبل از هفت سال در زندان با رفيقش خوابي ديده بود و توسط يوسف زنداني تعبير آن را دانسته بود، به ياد يوسف افتاد. گفت: من اين مشكل را حل مي‎كنم. مرا به زندان بفرستيد، رفيق دانشمندي در زندان دارم او اطلاع كاملي در تعبير خواب دارد، از او مي‎خواهم تا اين خواب را تعبير كند.
پادشاه كه از دانشمندان و معبّران مأيوس شده بود، فوري ساقي را به زندان فرستاد تا اگر راست مي‎گويد اين معمّا را حل كند. ساقي به زندان آمد و يوسف را ملاقات كرد و پس از معرفي و احوالپرسي و اظهار ارادت، خواب شاه را به يوسف گفت.
يوسف فرمود: تعبير اين خواب چنين است: هفت سال، سال فراواني محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطي و خشكسالي مي‎شود، سالهاي قحطي ذخيره‎هاي سالهاي فراواني را نابود خواهد كرد، تدبير اين است كه در اين سالهاي فراواني بايد در فكر سالهاي سخت بود، آن چه در اين سالها به دست آورديد به قدر احتياج از آنها استفاده كنيد، ‌و بقيه را بدون آن كه از خوشه‎ها خارج نماييد انبار كنيد[3] تا در آن هفت سال قحطي كه پس از هفت سال فراواني پديد مي‎آيد مردم از آن چه ذخيره شده استفاده نمايند، بعد از اين هفت سال قحطي، وضع مردم نيك خواهد شد.[4]
براثر اين تعبير عالمانه و خدمت بزرگي كه يوسف به مردم مصر كرد، محبوبيت بزرگي براي او ايجاد شد، و با بروز مقدّماتي كه در سطور آينده خاطر نشان مي‎شود، يوسف از زندان بيرون آمد و صاحب پستهاي حسّاس كشور مصر شد و سپس شخص اول و فرمانفرماي مردم مصر گرديد.
استفادة يوسف از فرصت براي اثبات بي‎گناهي خود
ساقي از نزد يوسف خارج شد، نزد شاه آمد و تعبير خواب را با تدبيري كه يوسف فرموده بود به عرض شاه رسانيد، تو گويي جان تازه‎اي در كالبد شاه دميده شد، همان لحظه به درايت و عقل و بينش حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ پي برد. در فكر فرو رفت كه چرا بايد چنين دانشمندي در زندان به سر برد، علاقة مخصوص و صادقانه‎اي نسبت به يوسف پيدا كرد، فوري دستور داد كه يوسف را از زندان بيرون آورده و نزد شاه بياورند. فرستادة شاه خود را به زندان نزد يوسف رسانيد و پيام خود را ابلاغ كرد.
يوسف گفت: من از زندان بيرون نمي‎آيم تا تهمتهاي ناجوانمردانه‎اي كه به من زده‎اند از من بزدايند. اي فرستادة شاه برو به شاه بگو، براي كشف حقيقت، دربارة آن بانواني كه در آن جلسه با من چنين و چنان كردند و دستهاي خود را بريدند تحقيقاتي كند، بازجويي نمايد، خداي من مي‎داند كه آن بانوان در حقّ من مكر و حيله كردند.
فرستادة فرعون به حضور وي آمد و جريان را گفت. فرعون، بانوان مورد نظر را حاضر كرد كه در ميان آنان همسر عزيز (باعث اصلي قضايا) نيز بود. بازجويي به عمل آمد. در جلسة محاكمه و بازجويي به آنان گفته شد دربارة يوسف قصّة خود را توضيح بدهيد، حق مطلب را بگوييد، آيا يوسف مجرم است يا شما؟
بانوان به اتّفاق در جواب گفتند: ما هيچ گونه بدي و آلودگي از يوسف نديده‎ايم. يوسف مجسّمة تقوي و پاكي است. زليخا هم گفت: اكنون به خوبي حق آشكار شد. من در صدد آن بودم كه يوسف را بلغزانم، ولي او در تمام مراحل، پاكي خود را نگه داشت. او آدمي راستگو و درستكار است.»
يوسف از اين فرصت استفاده كرد، و اين پند را به جهانيان آموخت كه بايد در مواقع حسّاس، انسان از حق خود دفاع كند و آلودگي‎هايي را كه به او نسبت داده‎اند از ذهن مردم بيرون نمايد.
... ذلِكَ لِيعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيبِ...؛
اين پيشنهاد براي آن بود تا شاه (يا عزيز) بداند كه من در غياب او خيانتي نكرده‎ام، خداوند مكر خائنان را به نتيجه نمي‎رساند. من نفس خود را از گناه تبرئه نمي‎كنم (خودستايي نمي‎كنم)، زيرا نفس سركش، انسان را به بديها فرمان مي‎دهد، مگر آن چه را پروردگار رحم كند، خداوند آمرزنده و مهربان است (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي.)
نتيجة اين محاكمه و بازجويي را مردم مصر و كاخ نشينان فهميدند و همه درك كردند كه يوسف ـ عليه السلام ـ از هر نظر پاك بوده و از آلودگي‎ها به دور است. از اين رو، يوسف را با كمال رو سفيدي، از زندان بيرون آوردند.
[1] . مجمع البيان، ج 5، ص 235.
[2] . يوسف، 44.
[3] . نكته خورد نكردن خوشه‎ها و سنبلها از اين نظر است كه خوراك سوسكها و حشرات نشوند يا سبز نگردند.
[4] . يوسف علاوه بر اين كه خواب را تعبير كرد، در اين باره تدبير و چاره جويي هم كرد، همين تدبير عاقلانه را كه شايد از سنبلهاي سبزو خشك استفاده كرد، اظهار نمود، شاه و دانشمندان، از اين تدبير، دريافتند كه يوسف ـ عليه السلام ـ داراي مقام بسيار ارجمندعلمي است.
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :