امروز:
دوشنبه 4 ارديبهشت 1396
بازدید :
859
حضور برادران يوسف (ع) در نزد او
در آن هفت سال قحطي، كه سراسر مصر و اطراف را قحطي فرا گرفته بود، مردم سرزمين كنعان (فلسطين) نيز قحطي زده شدند، و حتي يعقوب و فرزندان او نيز از اين بلاي عمومي برخوردار بودند. آوازة عدالت و احسان عزيز مصر به كنعان رسيده بود. مردم كنعان با قافله‎ها به مصر آمده و از آن جا غلّه و خوار بار، به كنعان مي‎آوردند.
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ به فرزندان خود فرمود: اين طور كه اخبار مي‎رسد، فرمانفرماي مصر شخص نيك و با انصافي است، خوب است نزد او برويد و از او غلّه خريداري كنيد و به كنعان بياوريد. فرزندان يعقوب آمادة مسافرت شدند. فرزند كوچك يعقوب ـ عليه السلام ـ بنيامين (كه از طرف مادر هم برادر يوسف بود) به تقاضاي پدر كه با او مأنوس بود، نزد پدر ماند (تا به انجام كارهاي داخلي خانوادة بزرگ يعقوب بپردازد) ده فرزند ديگر با به همراه داشتن ده شتر روانة مصر شدند. وقتي كه چون مشتريان ديگر در مصر، به محل خريداري غلّه آمدند، يوسف ـ عليه السلام ـ كه شخصاً به معاملات نظارت داشت، در ميان مشتريها، برادران خود را ديد و آنان را شناخت، ولي آنان يوسف ـ عليه السلام ـ را نشناختند، زيرا به نقل ابن عباس از آن زماني كه يوسف را به چاه انداختند تا اين وقت، چهل سال فاصله بود. يوسف ـ عليه السلام ـ نه ساله كه اينك در حدود پنجاه سال دارد، طبعاً قيافه‎اش تغيير كرده. از طرفي برادران به هيچ وجه به فكرشان نمي‎آمد كه يوسف ـ عليه السلام ـ سلطاني مقتدر شده باشد و روي تخت رهبري بنشيند.
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ طبق مصالحي كه خودش مي‎دانست خود را معرفي نكرد و از راههايي با ترتيب خاصي كه خاطر نشان مي‎شود، با برادرانش گفتگود كرد، تا در فرصت مناسب خود را معرفي نموده و ترتيب آمدن خانواده يعقوب را به مصر با شيوة ماهرانه‎اي رديف كند.
علي بن ابراهيم روايت مي‎كند: يوسف پذيرايي گرمي از برادران كرد و دستور داد بارهاي آنها را از غلّه تكميل كردند و قبل از مراجعت آنان، بين آنها چنين گفتگويي ردّ و بدل شد:
يوسف: شما كي هستيد؟ خود را معرفي كنيد.
برادران: ما قومي كشاورز هستيم كه در حوالي شام سكونت داريم. قحطي و خشكسالي ما را فرا گرفت، به حضور شما آمده‎ايم تا غلّه خريداري كنيم.
يوسف: شايد شما كارآگاههايي باشيد كه آمده‎ايد پي به اسرار كشور من ببريد!
برادران: نه به خدا سوگند، ما جاسوس نيستيم، ما برادراني هستيم كه پدر ما يعقوب ـ عليه السلام ـ فرزند اسحاق بن ابراهيم ـ عليه السلام ـ است. اگر پدر ما را بشناسي بيشتر به ما كرم مي‎كني، چون پدر ما پيامبر خدا، فرزند پيامبران خدا است و اندوهگين است.
يوسف: چرا پدر شما اندوهگين است؟ شايد به خاطر جهالت و بيهوده كاري شما، او محزون است.
برادران: اي پادشاه! ما جاهل و سفيه نيستيم، حزن پدر از ناحيه ما نيست، بلكه او پسري از ما كوچكتر داشت، روزي به عنوان صيد با ما به بيابان آمد، گرگ او را در بيابان دريد. از آن وقت تا حال پدرمان محزون و گريان است.
يوسف: آيا شما همگي از يك پدر هستيد؟
برادران: همة ما از يك پدر هستيم، ولي مادرانمان يكي نيستند.
يوسف: چه باعث شده كه پدر شما همة شما را آزادانه به سوي مصر فرستاده، ولي يكي از برادران شما را پيش خود نگهداشته است؟
برادران: پدرمان با او مأنوس بود. از طرفي برادر مادري او (به نام يوسف) مفقود شد. خاطر پدر ما به واسطة او (بنيامين) تسلّي داده مي‎شود و با او مأنوس است.
يوسف: به چه دليل آن چه را كه شما مي‎گوييد باور كنم؟
برادران: ما در سرزميني دور ساكن هستيم و در اين جا كسي ما را نمي‎شناسد، چه كسي را به عنوان گواهي بياوريم؟
يوسف: اگر راست مي‎گوييد برادر خودتان را كه در نزد پدرتان است نزد من بياوريد، من راضي خواهم شد.
برادران: پدر ما از فراق او محزون خواهد شد. او با بنيامين مأنوس است، چگونه او را بياوريم؟
يوسف: يكي از شماها را به عنوان گرو نزد خود نگه مي‎دارم تا پدر شما به خاطر حفظ فرزندش كه در گرو ما است، برادرتان را با شما نزد ما بفرستد.
به دستور يوسف ـ عليه السلام ـ ، بين برادران قرعه زدند، قرعه به نام شمعون افتاد. اين هم از درسهاي دستگاه خلقت است كه به اين وسيله شمعون كه نسبت به برادران، براي يوسف ـ عليه السلام ـ بهتر بوده و سابقة خوبي داشته نزد يوسف بماند.
برادران به قصد مراجعت به كنعان آماده شدند. بارها را تكميل كرده و عزم حركت كردند. يوسف گفت: اگر برادرتان را در سفر بعد نياوريد، ديگر نزد من نياييد و آن گاه براي شما غلّه‎اي پيش من نخواهد بود.
براي اين كه حتماً، برادران هنگام مسافرت ديگر، برادرِ خود را بياورند، يوسف ـ عليه السلام ـ دستور داد كه محرمانه سرمايه (پول) آنها را در ميان بارشان گذاشتند تا همين موضوع هم باعث شود كه به عنوان ردّ امانت يا به عنوان حسن ظنّ پيدا كردن آنان، به لطف و كرم و احسان يوسف ـ عليه السلام ـ ، ناچار مسافرت ديگري به مصر كنند.
برادران از يك سو با كمال خوشحالي، ‌و از سوي ديگر نگران كه چگونه يعقوب ـ عليه السلام ـ را راضي كنند تا بنيامين را با خود به مصر ببرند، به سوي كنعان روانه شدند و اين راه طولاني (كه به نقلي دوازده روز و به نقلي هيجده روز راه رفتن فاصله بين مصر و كنعان بود) را پيمودند و به كنعان رسيدند...[1].
بنيامين در محضر يوسف ـ عليه السلام ـ
وقتي كه فرزندان يعقوب نزد پدر آمده و سلام كردند، يعقوب ـ عليه السلام ـ از كيفيت برخورد آنان احساس كرد كه رنجي در دل دارند، و در ميان آنان شمعون را نديد. فرمود: علت چيست كه صداي شمعون را نمي‎شنوم؟
فرزندان: اي پدر! ما از پيش پادشاه بزرگي كه هرگز از نظر علم، حكمت، وقار، تواضع و اخلاق، مثل او ديده نشده آمده‎ايم، اگر كسي را به تو تشبيه كنند، او به طور كامل به تو شباهت دارد، ولي ما در خانداني هستيم كه گويا براي بلا آفريده شده‎ايم، او به ما بدبين شد، گمان كرد كه ما راست نمي‎گوييم تا بنيامين را به طرف او ببريم، تا به او خبر بدهد كه حزن تو از چه رواست، و به چه علت اين طور زود پير شدي و چشمهاي خود را از دست داده‎اي؟ بنيامين را با ما بفرست تا بار ديگر وقتي به حضور او رفتيم بارهاي ما را از غلّه تكميل كند. از طرفي غلّه‎ها را كه از بارها خالي كرديم، متاع و سرمايه خود را (كه با آن، غلّه خريده بوديم) در ميان آن ديديم، به اين حساب هم بايد به مصر برگرديم، كسي كه اين گونه به ما احسان مي‎كند هيچ وقت به برادرمان بنيامين آسيبي نمي‎رساند. از طرفي اين مقدار غلّه‎ها چند روز ديگر تمام مي‎شود؛ ناگزير بايد به طرف مصر رفت، به ما عنايتي كن!
يعقوب، گرچه نسبت به فرزندانش به خاطر آن كه يوسف را بردند و برنگرداندند اطمينان نداشت، ولي اصرار فرزندان و اطمينان دادن صد در صد آنان، و ردّ شدن سرمايه و اطلاع از اين كه سلطان مصر شخصي با كرم و عادل است و گروگان شدن شمعون و... باعث شد كه اجازه داد در اين سفر،‌ بنيامين را هم با خود ببرند، از خداوند حفظ بنيامين را خواستار شد، و در اين باره خدا را دربارة گفتار فرزندان شاهد گرفت.
فرزندان با پدر خداحافظي كردند و روانة مصر شدند؛ بارها را گشودند به وضع خود و حيوانات سر و سامان دادند. به يوسف ـ عليه السلام ـ كه در انتظار برادرش بنيامين دقيقه شماري مي‎كرد، بشارت ورود برادر را دادند. يوسف ـ عليه السلام ـ بسيار خوشحال شد. برادران به همراه بنيامين بر حاكم مصر (يوسف) وارد شدند و با كمال احترام گفتند: اين (اشاره به بنيامين) همان برادر ما است كه فرمان دادي تا او را نزد تو بياوريم، اينك آورده‎ايم؛ يوسف ـ عليه السلام ـ به برادران احترام كرد، به افتخار آنان ضيافتي تشكيل داد؛ سپس (طبق روايت امام صادق ـ عليه السلام ـ) فرمود: «هر يك از شما با كسي كه از طرف مادر برادر است با هم كنار سفره‎اي بنشيند، هر كدام كه از ناحية مادر با هم برادر بودند، پيش هم در كنار سفره نشستند، ولي بنيامين تنها ايستاد.
يوسف: چرا نمي‎نشيني؟
بنيامين: توفرمودي هر كس با برادر مادريش كنار سفره بنشيند، من در ميان اينها برادر مادري ندارم.
يوسف: تو اصلاً برادر مادري نداري و نداشته‎اي‎؟!
بنيامين: چرا برادر مادري به نام يوسف داشتم، اينها (اشاره به برادران) مي‎گويند كه گرگ او را خورد.
يوسف: وقتي اين خبر به تو رسيد، چقدر محزون شدي؟
بنيامين: خداوند يازده پسر به من داد، نام همة آنان را از نام يوسف اخذ كردم (اين قدر مشتاق ديدار او هستم واز فراق او مي‎سوزم و در ياد اويم).
يوسف: به راستي بعد از يوسف با زنان همبستر شدي، فرزندان را بوئيدي و بوسيدي! (ياد يوسف تو را از اين كارها باز نداشت؟).
بنيامين: من پدر صالحي دارم، او به من فرمود: «ازدواج كن تا خداوند از تو فرزنداني به وجود آورد كه زمين را به تسبيح خداوند بگيرند.»
يوسف: بيا جلو، با من در كنار سفرة من بنشين. در اين هنگام برادران گفتند: «خداوندا (همان گونه كه به يوسف لطف داشت به برادرش هم لطف دارد) به بنيامين لطف كرد و او را همنشين پادشاه قرار داد.»
آن گاه يوسف ـ عليه السلام ـ فرمود: «اي بنيامين! من به جاي برادرت كه مي‎گويي به قول برادرانت، گرگ او را دريده است، هيچ محزون مباش و گذشته‎ها را فراموش كن.»[2]
[1] . تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 245 و 246.
[2] . اقتباس از مجمع البيان، ج 5، ص 251 و 252.
@#@
هنگامي كه فرزندان حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ ، پدر را راضي كردند و به همراه بنيامين به طرف مصر روانه شدند ـ چنان كه خاطر نشان گرديد ـ يعقوب به پسران نصيحت مشفقانه كرد و اين درس را به جهانيان آموخت. به آنان فرمود: «فرزندانم! وقتي كه وارد مصر شديد از يك در وارد نشويد، بلكه متفرق شده و از درهاي متفرّق وارد گرديد».[1]
اين نصيحت پدر از دلِ مهربان او ظاهر شد، و خواست فرزندانش از چشم بد، محفوظ بمانند، چه آن كه فرزندان يعقوب ـ عليه السلام ـ داراي قامت رشيد و رعنا بودند، يعقوب مي‎خواست مردم آنها را چشم نزنند.
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ خيلي علاقه داشت كه بنيامين در حضورش بماند، ولي از نظر قانون، هيچ راهي براي نگه داشتن او نبود، جز اين كه (شايد با تصويب خود بنيامين) با طرح توطئه‎اي وارد شود. اين توطئه چون به خاطر مصالح اهمّي بود (و خود بنيامين راضي بود) هيچ اشكال شرعي نداشت.
وقتي كه فرزندان يعقوب كه بنيامين هم جزء آنها بود، بارها را بستند، و هر يك از آن يازده نفر در فكر بار شتر خود بود، در حين بستن بارها، يوسف ـ عليه السلام ـ يا مأمور يوسف به اشارة او به طور محرمانه يكي از ظرفهاي مخصوص سلطنتي (آبخوري) را در ميان بار بنيامين گذاشتند، سپس طبق نقشة قبلي، ‌منادي به كاروان كنعان رو كرد و گفت: «شما دزد هستيد.»[2]
فرزندان يعقوب گفتند: «چه متاعي از شما گم شده است كه ما را دزد مي‎خوانيد؟»
به آنها گفته شد كه يكي از ظرفهاي مخصوص سلطنتي گم شده، هر كسي آن را بياورد يك بار شتر جايزه مي‎گيرد.
فرزندان يعقوب گفتند: به خدا سوگند،‌شما مي‎دانيد كه ما نيامده‎ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم، ما هرگز دزد نبوديم «وَ ما كُنّا سارِقِينَ».[3]
اين كه فرزندان يعقوب گفتند: شما مي‎دانيد و نسبت علم به يوسف ـ عليه السلام ـ و مأموران يوسف دادند، از اين رو
است كه يعني شما در اين چند بار ملاقات به روش وامانت داري ما كه سرمايه (بضاعت) در ميان بار مانده بود و به شما برگردانديم، و اين كه وقت ورود به مصر دهان شترها را مي‎بنديم از اين رو كه مبادا به زراعت كسي صدمه‎اي برسد، درك كرده‎ايد كه ما اين كاره (دزد و فاسد) نيستيم.
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ و اطرافيان گفتند: «اگر اين ظرف در بارِ يكي از شما پيدا شود، جزايش چيست؟»
برادران گفتند: «طبق سنّت و قانون ما بايد سارق را به عنوان عبد نگه داريد، جزاي سارقين پيش ما چنين است.» «كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ».[4]
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ و اطرافيان براي رفع اتّهام، اول بارهاي غير بنيامين را تفتيش كردند، سپس هنگام تفتيش بار بنيامين، آن ظرف مخصوص را در آن يافتند. فرزندان يعقوب خيلي شرمنده شدند. با چهره‎هاي خشمگين و غضبناك به بنيامين رو كرده و گفتند: «تو ما را مفتضح كردي و روي ما را سياه نمودي! كي اين ظرف را در ميان بار خود گذاشتي؟»
بنيامين گفت: در سفر قبلي چطور شما بضاعت (سرمايه) را با بار به كنعان آورديد، همان كسي كه بضاعت را در بار گذاشت، همان كس اين ظرف را در بار گذاشته است.
در اين جا فرزندان يعقوب سخت لرزيدند، نفس امّاره بر وجودشان چيره شد و تهمت عجيبي زدند. گفتند: «اگر بنيامين دزدي مي‎كند عجيب نيست. زيرا در سابق، او برادري (به نام يوسف) داشت كه او هم دزدي كرد.[5] ما از اين دو (كه از مادر با ما جدايند) خارج هستيم. ما را به خاطر آنها كيفر نكن.»
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ با شنيدن اين سخن، اگر آدم عادي مي‎بود، با آن قدرتي كه داشت، سخت آنها را گوشمالي مي‎داد، ولي با جوانمردي و عفو مخصوصي كه داشت، ‌اين تهمت را ناديده گرفت و رخ نكشيد و در دل نگه داشت، و به آنان گفت: «شما در مقام پستي هستيد (خيلي پست‎تر از اين كه چنين خود را جلوه مي‎دهيد. شما برادر خود را از دست پدر دزديديد) خداوند بهتر مي‎داند كه گفتار شما راجع به دزدي برادر‎تان بنيامين نادرست است».
ده فرزند يعقوب، خود را سخت در بن بست ديدند. از درِ تقاضا و خواهش وارد شدند و گفتند: اي عزيز مصر! بنيامين، پدر پير و بزرگواري دارد. يكي از ما را به جاي او بگير، و او را با ما بفرست. بدون ترديد ما تو را نيكوكار مي‎بينيم،‌ در حق ما نيكي كن.
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ گفت: پناه به خدا! كه اگر غير از كسي را كه متاع خود را در بار او ديديم بازداشت كنيم، در اين صورت ستمكار خواهيم بود «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ».[6]
وقتي كه برادران از عزيز مصر مأيوس شدند، در شوراي محرمانه، بزرگ آنان (لاوي يا شمعون) به برادران رو كرد و گفت: شما مي‎دانيد كه يعقوب راجع به بنيامين پيمان موثّق از ما گرفته است كه او را به پدر برگردانيم، اينك با اين پيشامد، چگونه پدر را قانع كنيم؟ پدرِ ما با آن سابقة خرابي كه نزدش داريم (كه يوسف را از او گرفتيم و برنگردانديم) چطور سخن ما را مي‎پذيرد؟ من كه به طرف كنعان نمي‎آيم و با اين وضع نمي‎توانم با پدر ملاقات كنم، تا خود پدرم به من اجازه بدهد و يا خداوند در اين باره حكمي كند و تا خدا چه بخواهد. اين رأي من است. برويد نزد پدر و بگوييد كه فرزند تو (بنيامين) دزدي كرد و ما طبق آن چه خودمان ديديم گواهي داديم، از شهري كه ما در آن بوديم و از كارواني كه ما با آن آمديم، حقيقت مطلب را بپرس، بدون ترديد ما در اين مورد راست مي‎گوييم.
لاوي يا شمعون اين سخنان را به برادران تعليم داد و آنها را روانة كنعان كرد و خودش در مصر ماند. وقتي آنها نزد پدر آمدند، تمام آن مطالبي را كه برادر بزرگشان به آنها ديكته كرده بود به پدر گفتند: يعقوب ـ عليه السلام ـ پس از آن همه انتظار با اين وضع روبرو شد، و به خاطر سابقة خراب فرزندانش، گفتار آنها را نپذيرفت و فرمود: «نه، چنين نيست، بلكه اينها همه از نفس امّاره است. نفس شما اينها را به نظرتان جلوه داده است. بدون بي‎تابي، صبر مي‎كنم. اميدوارم خداوند همة آنها (هر سه فرزندم) را به من برگرداند. او آگاه و حكيم است.» (اينها لباسهاي امتحان و مكافات و پاداش عمل است!!»[7]
نامة يعقوب به يوسف
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ از فرزندانش كناره گرفت و در دنيايي از حزن و غم فرو رفت. آن قدر از فراقِ يوسف نارحتيها كشيده بود كه ديدگانش سفيد شده و نابينا گشت. نابينايي و فراقِ بنيامين، بر ناراحتي او افزود. با اين كه فرزندانش او را از آن همه ناراحتي نهي مي‎كردند و مي‎گفتند: سوگند به خدا تو پيوسته در يادِ يوسف هستي، تا سخت ناتوان گردي يا جانت را از دست بدهي.
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ گفت: شكايت خود را فقط به خدا مي‎كنم، و مي‎دانم آن چه را كه شما نمي‎دانيد، مي‎دانم كه روزي خداوند اين رنجها را رفع خواهد كرد.
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ از طريق الهام (و رؤياي يوسف در سابق) فهميده بود كه يوسفش زنده است، ولي نمي‎دانست در كجا است و كي به يوسفش مي‎رسد![8]
از امام باقر ـ عليه السلام ـ روايت شده: يعقوب ـ عليه السلام ـ از خداوند خواست كه «ملك الموت» (عزرائيل) را پيش او بفرستد. دعايش مستجاب شد. عزرائيل نزد يعقوب آمد و عرض كرد: «چه حاجتي داري؟»
يعقوب گفت: به من خبر بده آيا روح يوسف به وسيلة تو قبض شد؟
عزرائيل گفت: نه.
يعقوب درك كرد كه يوسف از دنيا نرفته است.
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ به فرزندان خود گفت: «اي پسرانم! برويد از يوسف و برادرش (بنيامين) جستجو كنيد، از عنايت خداوند مأيوس نباشيد، ‌زيرا جز مردم كافر كسي از لطف خداوند نااميد نمي‎شود.»[9]
فرزندان، دستور پدر را گوش كردند، و به خاطر غلّه آوردن و جستجوي برادر آمادة حركت به سوي مصر شدند.
مطابق حديث مفصّلي كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل مي‎كنند، يعقوب ـ عليه السلام ـ براي عزيز مصر نامه‎اي نوشت و توسط فرزندان براي او فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:
«از طرف يعقوب، اسرائيل الله بن اسحاق، ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله، به عزيز مصر. اما بعد: ما از اهل بيتي هستيم كه مشمول بلاي خداوند شده‎ايم. جدّم ابراهيم را با دست و پاي بسته به آتش افكندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ كرد و آتش را براي او سرد و ملايم نمود. به گردن پدرم اسحاق كارد گذاشته تا قرباني[10] گردد. خداوند به جاي او فدا فرستاد. اما من پسري داشتم كه نزدم بسيار عزيز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند. سپس پيراهن خون آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراقِ او آن قدر گريه كرده‎ام كه چشمم را از دست داده‎ام. او برادر مادري (به نام بنيامين) داشت، به او مأنوس بودم و به وسيلة او دلم را تسلّي مي‎دادم. او را برادرانش بردند و برنگرداندند و گفتند: او دزدي كرده و تو (اي عزيز مصر) او را به خاطر دزدي نگه داشته‎اي! ما از اهل بيتي هستيم كه در ميان ما دزدي نيست. اينكه غم و غصّه‎ام زياد شده و كمرم از بار مصيبت خميده است. بر ما منّت بگذار، او را آزاد كن. به ما احسان نما و از غلّه‎ها نيز به ما لطف فرما...»[11]
فرزندان يعقوب ـ عليه السلام ـ با داشتن اين نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازة قبلي به حضور عزيز مصر (يوسف) رسيده و نامه را به او دادند و گفتند: «اي عزيز مصر! سختي قحطي ما و خانوادة ما را آزار مي‎دهد.
[1] . سورة يوسف، آية 67.
[2] . «اِنكم لَسارِقُونَ» (سورة يوسف: آية 70). در روايت است كه بنيامين از اين توطئه خبر داشت،‌و اين نسبت دزدي به فرزندان يعقوب، در ظاهر بود و چون مصلحت اهمي در پيش بود اشكال نداشت (مجمع البيان، ج 5، ص 252) ولي طبق روايت ديگر از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدند با اين كه برادران يوسف دزدي نكرده بودند، چرا يوسف ـ عليه السلام ـ دروغ گفت؟ حضرت فرمود: «مراد يوسف، دزدي ظرف نبود، بلكه (توريه كرد) مرادش دزديدن يوسف از پدرش بود.» (تفسير جامع، ج 2، ص 362).
[3] . سورة يوسف، آية 73.
[4] . سورة يوسف، آية 75.
[5] . بعضي گويند: برادران يوسف، به اين خاطر نسبت دزدي به يوسف ـ عليه السلام ـ دادند كه سابقاً ديده بودند يوسف ـ عليه السلام ـ بتي از جد مادريش را دزديده و او را شكسته بود و در راهي انداخته بود.
[6] . سورة يوسف، آية 79.
[7] . مجمع البيان، ج 5، ص 253ـ257.
[8] . اگر سؤال شود با اين كه يوسف به مصر آمد و از كنعان تا مصر خيلي راه نيست، چگونه يعقوب ـ عليه السلام ـ و فرزندانش يوسف را نجستند؟ جواب اين است كه: يوسف وقتي وارد مصر شد، مدتي غلام مخصوص عزيز بود،‌ و مدتي در زندان، در اين چند سال با مردم تماس نداشت. بعد هم بر اثر رشد سنّي و تغيير قيافه، شناخته نشد. وانگهي بين كنعان و مصر، با وسايل آن زمان زاده يا نُه روز راه بود.
[9] . سورة يوسف، آية 87.
[10] . بنابر قول به اينكه ذبيح، اسحاق بوده نه اسماعيل.
[11] . مجمع البيان، ج 5، ص 261.
@#@ مدتي است با حال پريشان به سر مي‎بريم، اينك با اين حال به سوي تو آمده‎ايم. از روي تصدّق پيمانة ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف كن، برادرمان بنيامين را با ما بفرست تا به وطن برويم، اين نامة پدرمان يعقوب است كه براي شما در مورد آزادي او نوشته است.
يوسف نامه را بوسيد و به چشم كشيد. بعد از قرائت نامه، سخت متأثّر شد، و شروع به گريه كرد، به طوري كه پيراهنش از اشك تر شد. سپس به برادران رو كرد و گفت: «آيا مي‎دانيد كه شما با برادران يوسف چه كرديد؟ آن موقعي كه نادان بوديد! شما با چه نقشه‎اي يوسف را در عنفوان جواني از خاندان يعقوب دور كرديد؟»
در اين موقع كه برادران با شنيدن اين سخن، خود را جمع و جور كرده و كاملاً متوجه عزيز مصر بودند، و با دقت به او نگاه مي‎كردند (يوسف تبسّم كرد. وقتي آنها همانند مرواريد منظوم دندانهاي او را ديدند، يا يوسف تاج خود را برداشت) او را شناختند، گفتند: آيا تو همان يوسف هستي؟!
يوسف خود را معرفي كرد و فرمود: «من يوسف هستم و اين (اشاره به بنيامين) برادرم است. خداوند به ما انعام فرمود. بدون شك، نتيجة پرهيزكاري و صبر اين است. خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمي‎سازد.» «فَإِنَّ اللَّهَ لا يضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.»
اينك كه برادران، خود را از نظر سرماية معنوي چنين تهيدست ديدند، با يك دنيا شرمندگي، به خطاي خود و عزّت برادرشان يوسف ـ عليه السلام ـ اعتراف كردند و گفتند: «به خدا سوگند، خداوند تو را برگزيد و ما به خطا رفته بوديم.»[1]
جزا و نتيجة اعمال
در اين جا به دو نكتة جالب دربارة نتيجة اعمال اشاره مي‎كنيم:
1. نامة نوشته شدة يعقوب ـ عليه السلام ـ براي عزيز مصر مشروع و بلا مانع بود، ولي نظر به اين كه او پيامبر بود و مي‎بايست توكلش صد در صد به خدا باشد، ترك اولي نمود و به عزيز مصر براي آزادي بنيامين متوسّل شد. طبق روايتي از طرف خداوند، جبرئيل بر يعقوب نازل شد و گفت: خداوند مي‎فرمايد: چه كسي تو را به اين بلاها مبتلا كرد؟
يعقوب عرض كرد: «خداوند مرا براي تأديب به اين رنجها مبتلا كرد.»
جبرئيل گفت: خداوند مي‎فرمايد: آيا كسي غير از من قدرت دارد كه اين بلاها را از تو رفع كند؟
يعقوب عرض كرد: نه.
جبرئيل گفت: خداوند مي‎فرمايد: پس چرا شكايت خود را به غير من بردي و از ديگري خواستي تا از تو رفع بلا كند؟!
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ ، از درگاه خدا استغفار كرد و ناليد. از طرف خداوند به او خطاب شد:
«آن چه از گرفتاريها كه مي‎بايست بر تو وارد شود، شد. اگر توجه به من مي‎كردي با اين كه مقدّر بود، اين رنجها را از تو بر مي‎گرداندم. اي يعقوب! يوسف و برادرش را به تو بر مي‎گردانم، ‌ثروت و قواي بدني به تو خواهم داد. چشمهايت را بينا مي‎كنم، آن چه كردم به خاطر تأديب بود.[2]»
از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده، فرمود: جبرئيل در اين موقع به نزد يعقوب نازل شد و گفت: «خداوند سلام مي‎رساند و مي‎فرمايد: بشارت باد به تو، دل تو خشنود باشد. به عزّت خودم سوگند، اگر يوسف و بنيامين مرده هم باشند آنها را زنده خواهم كرد تا به وصال آنها برسيد. براي مستمندان، ‌طعام تهيه كن، زيرا محبوبترين بندگان من تهيدستان هستند. آيا مي‎داني كه چرا بينايي چشمت را گرفتم، و كمرت را خم كردم؟ زيرا شما گوسفندي ذبح كرديد، فقيري كه روزه بود به سوي شما آمد، تقاضاي غذا كرد او را ردّ كرديد.»
گويند: از اين به بعد، هرگاه يعقوب ـ عليه السلام ـ مي‎خواست غذا بخورد، به منادي امر مي‎كرد كه ندا كند هر كس ميل به غذا دارد بيايد با يعقوب غذا بخورد. هرگاه يعقوب روزه مي‎گرفت، هنگام افطار به منادي امر مي‎كرد كه ندا كند كسي كه
روزه است بيايد با يعقوب افطار كند.[3]
2. پاداش عمل، كار خود را كرد و يوسف به چاه افتاده را آن همه عزّت و شوكت بخشيد، اما برادران او كارشان به جايي رسيد كه با كمال شرمندگي به گناه و خطاي خود اعتراف كردند، و در برابر يوسف ـ عليه السلام ـ چون بنده‎اي حلقه به گوش قرار گرفته، حتي با زبان عجز و تمنّا، تقاضاي صدقه (وَ تَصَدَّقْ عَلَينا) نمودند. مكافات عمل اينك آنان را به اين صورت در آورده است، كسي كه جو بكارد، حاصل او گندم نيست، بلكه جو است.
گذشت جوانمردانة يوسف از برادران
وقتي كه برادران، از ستم خويش دربارة يوسف پشيمان گشتند، و به خطاي خود اقرار كردند، هم در نزد يوسف ـ عليه السلام ـ و هم در نزد يعقوب ـ عليه السلام ـ زبان به عذر خواهي گشودند و تقاضاي عفو كردند. يوسف مهربان آن همه مصائب را كه از ناحية آنها به او وارد شده بود، ناديده گرفت و بي‎درنگ فرمود:
«لا تَثْرِيبَ عَلَيكُمُ الْيوْمَ يغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ؛ اكنون بر شما ملامتي نيست (شما را بخشيدم) خداوند نيز شما را ببخشد كه او مهربان‎ترين مهربانان است.»[4]
هنگامي كه برادران نزد يعقوب ـ عليه السلام ـ آمدند، گفتند: «اي پدر بزرگوار! تقاضا داريم از درگاه الهي براي ما طلب عفو و مغفرت نمايي، ما به خطاهاي خود اعتراف داريم.»
حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ به درخواست فرزندان جواب موافق داد، ولي انجام آن را به بعد موكول كرد و فرمود: «در آتية نزديكي از خداوند براي شما طلب بخشش خواهم كرد.» (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي).[5]
از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال شد كه: «چرا حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ طلب عفو فرزندان را به تأخير انداخت، ولي يوسف فوراً برادران گناهكار خود را بخشيد؟»
امام صادق ـ عليه السلام ـ در پاسخ، دو جواب فرمود: اول آن كه قلب جوان از قلب پير، مهربانتر و رقيق‎تر است. از اين رو، يوسف ـ عليه السلام ـ از عذرخواهي برادران متأثّر شد و آنان را فوراً بخشيد. دوم آن كه فرزندان يعقوب به يوسف ـ عليه السلام ـ ستم كرده بودند. يوسف خودش صاحب حق بود و حق خود را فوراً بخشيد، ولي يعقوب ـ عليه السلام ـ كه بايد حق ديگري را ببخشد، به تعويق انداخت تا سحر شب جمعه براي آنان طلب آمرزش كند.[6]
از اين مسير نيز از اين دو پيامبر بزرگوار، درس عفو و كرم را مي‎آموزيم، كه چگونه آن همه مصائب را كه از ناحية برادران به آنها وارد شده بود، ناديده انگاشتند و به طور كلي در صدد انتقام و نفرين بر نيامدند و آنها را بخشيدند كه گفته‎اند: «در عفو لذتي است كه در انتقام نيست.»
پيراهن يوسف ـ عليه السلام ـ و بوي خوشِ آن
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ ، پيراهن خود را به برادران داد و فرمود: اين پيراهن را ببريد، بر روي پدر افكنيد تا او بينا گردد، سپس همة شما (خاندان يعقوب) از كنعان كوچ كرده و به سوي من بياييد (وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ).[7]
وقتي كه برادران، پيراهن را گرفتند و از طرف يوسف ـ عليه السلام ـ مرخّص شدند، با كمال شوق و شعف به سوي كنعان روانه شدند. يعقوب گفت: «من بوي يوسف را احساس مي‎كنم، اگر مرا سبك عقل نخوانيد.»
فرزندان يعقوب كه فهم درك اين مقام بلند را نداشتند؛ از روي انكار گفتند: «اي پدر به خدا قسم تو در همان گمراهي ديرين خود هستي!!»
برادران وقتي كه به كنعان رسيدند، مژده رسان، پيراهن يوسف ـ عليه السلام ـ را به روي يعقوب ـ عليه السلام ـ افكند، يعقوب بينا شد و گفت: «آيا به شما نگفتم كه من از خدا چيزها مي‎دانم كه شما نمي‎دانيد.»[8]
اين كه چگونه، پيراهن يوسف، چشم يعقوب را بينا كرد؟ جوابش روشن است، زيرا يوسف ـ عليه السلام ـ پيامبر بود، از نشانه‎هاي پيامبران، معجزه است. همان طور كه عيسي ـ عليه السلام ـ كور مادر زاد را بينا مي‎كرد، برادران و ديگران به خصوص از اين راه درك كردند كه حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ پيامبري از پيامبرانِ خدا است.
اما اين كه: يعقوب چگونه از دور بوي يوسف را استشمام كرد؟ پاسخ آن كه: يا منظور يعقوب اين بود كه اين مطلب كنايه از وصال نزديك باشد، يعني (طبق الهام) به زودي به وصال يوسف خواهم رسيد، و يا در حقيقت بوي يوسف كه در ميان پيراهن مانده بود توسط باد صبا، به اذن الهي به مشام يعقوب رسيد.
حركت يعقوب و فرزندان براي ديدار يوسف
يعقوب و فرزندان آمادة حركت از كنعان به سوي مصر شدند، به نقلي آنها هفتاد و سه نفر بودند، بر مركبها سوار شده و به سوي مصر روان گشتند. پس از نه روز با خوشحالي بسيار به مصر رسيدند. يوسف با كمال احترام و عزّت، از پدر و دودمانش استقبال كرد. پدر و مادر[9] خود را بر تخت بالا برد و پيشِ خود نشانيد. آنان (پدر و مادر و يازده برادر يوسف) در برابر شكوه يوسف ـ عليه السلام ـ به خاك افتادند و وي را به عنوان شكر پروردگار، سجده كردند. يوسف ـ عليه السلام ـ به ياد خوابي افتاد كه در زمان طفوليت ديده بود كه خورشيد و ماه و يازده ستاره او را سجده مي‎كنند. به پدر رو كرد و گفت: «اي پدر! اين منظره، تعبير خوابِ سابقِ من است، پروردگارم آن را محقّق گردانيد.»[10]
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ اينك در اوج عزّت قرار گرفته و غمهايش رفع گشته، فرمانفرماي عظيم كشور پهناور مصر شده، لحظه‎اي از ياد خدا غافل نيست، غرور نورزيد، بلكه شروع كرد با سخناني ارزنده، در درگاه خداوند شكرگزاري كردن و گفت: پروردگارم به من لطف كرد، مرا از زندان نجات داد و شما را از بيابان (كنعان)، پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم فتنه كرد، به سوي من آورد.
[1] . كشكول شيخ بهايي، ج 1، ص 310؛ سورة يوسف، آية 91.
[2] . بحار، ج 12، ص 314.
[3] . مجمع البيان، ج 5، ص 258.
[4] . سورة يوسف، آية 92.
[5] . سورة يوسف، آية 98.
[6] . سفينة البحار، ج 2، ص 442 (واژة قلب).
[7] . سورة يوسف، آية 93.
[8] . سورة يوسف، آيات 94 و 95 و 96.
[9] . ظاهر قرآن دلالت دارد كه در اين موقع مادر يوسف زنده بوده است؛ ولي اكثر مفسّرين گويند: او كه زنده بود خالة يوسف بوده است، و در ميان عرب معمول بود كه گاهي به خاله، مادر مي‎گفتند.
[10] . سورة يوسف، آيه 100؛ يعقوب ـ عليه السلام ـ به يوسف گفت: «اخبار خود را راجع به برادرانت براي من بگوي. يوسف عرض كرد: از من مپرس كه برادرانم بامن چه كردند، بلكه از من بپرس كه خداوند به من چه (لطفها) كرد (سفينة البحار، ج 1، ص 412). ناگفته پيداست كه اين پاسخ نيز حكايت از بزرگي روح يوسف ـ عليه السلام ـ و كرم و نظر بلندي او مي‎كند.
@#@
«إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ...؛ پروردگارم براي هر كه بخواهد به لطف عمل مي‎كند. او داناي حكيم است.»
پروردگارا! تو به من فرمانروايي و علم تعبير خواب دادي. اي آفريدگار آسمانها و زمين! تو در دنيا و آخرت صاحب اختيار مني، در حالي كه مسلمان (تسليم درگاهت) باشم جانم را بگير و مرا به مردم صالح ملحق گردان.»[1]
خاندان اسرائيل در پرتو حمايت و لطف خداوند زير ساية رهبر و پيامبر مهربان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ با كمال امن و آسايش به زندگي خود سر و سامان دادند و به اين ترتيب زندگي را از نو شروع نمودند.
يعقوب ـ عليه السلام ـ كه از عمرش 130 سال گذشته بود وارد مصر شد. پس از هفده سال كه در كنار يوسفش زندگي كرد، دارِ دنيا را وداع نمود. طبق وصيتش جنازة او را به فلسطين آورده و در كنار مدفن پدر و جدّش (اسحاق و ابراهيم) در «حبرون» دفن كردند. سپس يوسف به مصر بازگشت و بعد از پدر، بيست و سه سال زندگي كرد تا در سن صد و ده سالگي دارِ دنيا را وداع نمود. او وصيت كرد كه جنازه‎اش را كنارِ قبور پدران خود دفن كنند.
حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ اوّلين پيامبري است كه از بني اسرائيل برخاست. مطابق روايت «وهب» در آن موقعي كه خاندان يعقوب (اسرائيل) وارد مصر شدند، 73 نفر بودند. وقتي كه در حدود چهارصد سال بعد با حضرت موسي ـ عليه السلام ـ از مصر خارج شدند، تعداد آنان به ششصد هزار و پانصد و هفتاد و چند نفر رسيده بود.
[1] . سورة يوسف، آيات 100 و 101.
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :