امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1095
شهادت سنگريزه ها
آورده اند كه روزي ابوجهل و وليد و مغيره و شيبه - عليهم اللعنة - به حضرت خواجه صلي الله عليه و آله و سلم آمدند و گفتند: اي محمد! كيست گواهي دهد كه تو رسول خدايي ؟ خواجه صلي الله عليه و آله و سلم گفت : كل شجر و مدر و حجر و حشيش . هر سنگ و كلوخ و درختي كه هست گواهي دهند كه من رسول خدايم . ابوجهل لعين ، مشتي سنگ ريزه برداشت و گفت : اي محمد! تو دعوي مي كني و ما انكار. از مدعي گواه طلبند. اگر اين سنگ ريزه ها بر نبوت تو گواهي دهند ما را صدق تو معلوم شود و بدانيم كه در اين دعوي صادقي . حضرت مصطفي بر آن سنگ ريزه ها نگريست و گفت : من كيستم ؟ از آن سنگ ريزه ها آواز آمد كه : انت رسول الله حقا و نبيه المصطفي و امينه المزكي ابوجهل لعين ، خايب و خاسر سر در پيش افكند و برفت و گفت : چه افتاد ما را با يتيم ابوطالب كه خود را در يتيم هر طالب مي خواند. من امشب فتنه او از سر صنا ديد قريش باز برم . پس چون شب در آمد. آن لعين ، آسيا سنگي بر سر گرفت و به بام حجره سيد انام برآمد - بر عزم آنكه چون خواجه صلي الله عليه و آله و سلم زند. پس چون خواجه كونين و فخر عالمين به نماز برخاست ، ابوجهل لعين ، خواست كه حركتي بكند، جبرئيل را فرمان آمد تا پري بزد و سنگ را سوراخ كرد تا آن سنگ در گردن آن ملعون افتاد، هر چند خواست كه بيرون كند نتوانست و بيم آن بود كه هلاك شود. فرياد برآورد كه يا محمد! به فريادم رس . خواجه صلي الله عليه و آله و سلم بيامد و آن حال را مشاهده كرد، بخنديد و گفت : اي ملعون ندانستي كه اگر من خفته ام خداي من بيدار است ؟ گفت : اي محمد! توبه كردم . مرا از اين خلاص ده . از آنجا كه كرم خواجه صلي الله عليه و آله و سلم بود عمامه از سر برگرفت و گفت : خداوندا! مرا اجازت ده تا اين سنگ را از گردن او بيرون كنم . خطاب عزت در رسيد كه اي محمد! دشمن تو است بگذار تا بر بام حجره تو،بردار قهرش كنيم . گفت : خداوندا! يك بار ديگر وي را به من بخش . پادشاه عالم او را اجازت داد. آن حضرت او را خلاص ‍ كرد.
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :