امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1101
ثمره سفر طائف
ابوطالب عموي رسول اكرم و خديجه همسر مهربان آن حضرت ، به فاصله چند روز هر دو از دنيا رفتند. و به اين ترتيب ، رسول اكرم بهترين پشتيبان و مدافع خويش را در بيرون خانه ، يعني ابوطالب و بهترين مايه دلداري و انيس خويش را در داخل خانه يعني خديجه ، در فاصله كمي از دست داد. وفات ابوطالب به همان نسبت كه بر رسول اكرم گران تمام شد، دست قريش ‍ را در آزار رسول اكرم بازتر كرد. هنوز از وفات ابوطالب چند روزي نگذشته بود كه هنگام عبور رسول اكرم از كوچه ، ظرفي پر از خاكروبه روي سرش ‍ خالي كردند. خاك آلود به خانه برگشت . يكي از دختران آن حضرت (كوچكترين دخترانش ، فاطمه سلام اللّه عليها) جلو دويد و سر و موي پدر را شستشو داد. رسول اكرم ديد كه دختر عزيزش اشك مي ريزد، فرمود:دختركم ! گريه نكن و غصه نخور، پدر تو تنها نيست ، خداوند مدافع او است . بعد از اين جريان ، تنها از مكه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبيله ثقيف ، به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت طائف ، در جنوب مكه كه ضمنا تفرجگاه ثروتمندان مكه نيز بود رهسپار شد. از مردم طائف انتظار زيادي نمي رفت . مردم آن شهر پر ناز و نعمت نيز همان روحيه مكيان را داشتند كه در مجاورت كعبه مي زيستند و از صدقه سر بتها در زندگي مرفهي به سر مي بردند. ولي رسول اكرم كسي نبود كه به خود ياءس و نوميدي راه بدهد و در باره مشكلات بينديشد او براي ربودن دل يك صاحبدل و جذب يك عنصر مستعد، حاضر بود با بزرگترين دشواريها روبرو شود. وارد طائف شد. از مردم طائف همان سخناني را شنيد كه قبلاً از اهل مكه شنيده بود. يكي گفت : هيچ كس ديگر در دنيا نبود كه خدا تو را مبعوث كرد؟! ديگري گفت : من جامه كعبه را دزديده باشم اگر تو پيغمبر خدا باشي سومي گفت : اصلاً من حاضر نيستم يك كلمه با تو همسخن شوم و از اين قبيل سخنان . نه تنها دعوت آن حضرت را نپذيرفتند، بلكه از ترس اينكه مبادا در گوشه و كنار افرادي پيدا شوند و به سخنان او گوش بدهند يك عده بچه و يك عده اراذل و اوباش را تحريك كردند تا آن حضرت را از طائف اخراج كنند. آنها هم با دشنام و سنگ پراكندن او را بدرقه كردند. رسول اكرم در ميان سختيها و دشواريها و جراحتهاي فراوان از طائف دور شد و خود را به باغي در خارج طائف رساند كه متعلق به عتبه و شيبه دو نفر از ثروتمندان قريش بود و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند. آن دو نفر از دو شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از اين پيشامد شادي مي كردند. بچه ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند. رسول اكرم در سايه شاخه هاي انگور دور از عتبه و شيبه نشست تا دمي استراحت كند. تنها بود، او بود و خداي خودش . روي نياز به درگاه خداي بي نياز كرد و گفت : خدايا! ضعف و ناتواني خودم و بسته شدن راه چاره و استهزا و سخريه مردم را به تو شكايت مي كنم . اي مهربانترين مهربانان ! تويي خداي زيردستان و خوار شمرده شده گان . تويي خداي من ، مرا به كه وا مي گذاري ؟ به بيگانه اي كه به من اخم كند، يا دشمني كه او را بر من تفوق داده اي ؟ خدايا! اگر آنچه بر من رسيد، نه از آن راه است كه من مستحق بوده ام و تو بر من خشم گرفته اي باكي ندارم ، ولي ميدان سلامت و عافيت بر من وسيعتر است . پناه مي برم به نور ذات تو كه تاريكيها با آن روشن شده و كار آخرت با آن راست گرديده است از اينكه خشم خويش بر من بفرستي ، يا عذاب خودت را بر من نازل گرداني ، من بدانچه مي رسد خوشنودم تا تو از من خوشنود شوي ، هيچ گردشي و تغييري و هيچ نيرويي در جهان نيست مگر از تو و به وسيله تو. عتبه و شيبه در عين اينكه از شكست رسول خدا خوشحال بودند، به ملاحظه قرابت و حس خويشاوندي ، عداس غلام مسيحي خود را كه همراهشان بود دستور دادند تا يك طبق انگور پر كند و ببرد جلو آن مردي كه در آن دور زير سايه شاخه هاي انگور نشسته بگذارد و زود برگردد. عداس انگورها را آورد و گذاشت و گفت :بخور! رسول اكرم دست دراز كرد و قبل از آنكه دانه انگور را به دهان بگذارد، كلمه مباركه بسم اللّه را بر زبان راند. اين كلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود. اولين مرتبه بود كه آن را مي شنيد. نگاهي عميق به چهره رسول اكرم انداخت و گفت : اين جمله معمول مردم اين منطقه نيست ، اين چه جمله اي بود؟ رسول اكرم :عداس ! اهل كجايي ؟ و چه ديني داري ؟. من اصلاً اهل نينوايم و نصراني هستم .
اهل نينوا، اهل شهر بنده صالح خدا يونس بن متي ؟. عجب ! تو در اين جا و در ميان اين مردم از كجا اسم يونس بن متي را مي داني ؟ در خود نينوا وقتي كه من آنجا بودم ده نفر پيدا نمي شد كه اسم متي پدر يونس را بداند. يونس برادر من است ، او پيغمبر خدا بود، من نيز پيغمبر خدايم . عتبه و شيبه ديدند عداس همچنان ايستاده و معلوم است كه مشغول گفتگو است . دلشان فروريخت ؛ زيرا از گفتگوي اشخاص با رسول اكرم بيش از هرچيزي بيم داشتند. يك وقت ديدند كه عداس افتاده و سر و دست و پاي رسول خدا را مي بوسد. يكي به ديگري گفت : ديدي غلام بيچاره را خراب كرد!
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :