امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1143
حاشر و عاقب
نقل شده در يكي از عيدهاي يهود پيامبر (صلي الله عليه وآله) همراه بعضي از ياران وارد كنيسه (معبد يهود) در مدينه شد، آنها از ورود پيامبر (صلي الله عليه وآله) خشنود نبودند. پيامبر (صلي الله عليه وآله) به آنها فرمود: اي گروه يهود، دوازده نفر از خود را به من نشان دهيد كه گواهي بر يكتائي خدا و پيامبري محمد (صلي الله عليه وآله) بدهند تا خداوند خشمش را از تمام يهوديان جهان بردارد. آنها ساكت شدند و هيچگونه سخني نگفتند، پيامبر (صلي الله عليه وآله) سه بار اين مطلب را تكرار كرد آنها باز سكوت كردند. آنگاه پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: شما حق را كتمان كرديد ولي به خدا سوگند حاشر و عاقب(القابي كه در تورات براي پيامبر آمده) من هستم ، خواه ايمان بياوريد يا مرا تكذيب كنيد. سپس پيامبر (صلي الله عليه وآله) از معبد يهود بيرون آمد، هنوز چند قدمي نرفته بود كه مردي از يهود پشت سر حضرت آمد و گفت : اي محمد! بايست . پيامبر (صلي الله عليه وآله) ايستاد و سپس رو به جمعيت يهود كرد و گفت : مرا چگونه آدمي مي دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند در ميان خود مردي آگاهتر از تو و پدر و جدت نسبت به كتاب آسماني خود (تورات) نداريم ، سپس افزود: من خدا را گواه مي گيرم كه او (پيامبر اسلام) همان پيامبري است كه در تورات و انجيل آمده است . يهود وقتي كه چنين ديدند به او (يعني عبدالله بن سلام) گفتند تو دروغ مي گوئي ، و او را بباد فحش و ناسزا گرفتند. رسول خدا (صلي الله عليه وآله) به جمعيت يهود فرمود: شما دروغ مي گوئيد...
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :