امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1274
عدو شود سبب خير
پيامبر (ص) قبل از اينكه به پيامبري برسد، از نظر صداقت و امانت و راستي ، مورد اعتماد همگان بود و همه افراد مكه و اطراف او را دوست مي داشتند، ولي وقتي كه در سن چهل سالگي به مقام پيامبري رسيد و با بت پرستي و خرافات مبارزه كرد و مردم را به آيين يكتاپرستي دعوت نمود، با او دشمن شدند، و با انواع آزارها او را ناراحت مي كردند، تا آنجا كه تصميم گرفتند او را به قتل برسانند. ولي بني هاشم با اينكه همه آنها - جز چند نفر- كافر بودند، راضي نبودند تا او كشته شود، از جمله ابولهب عموي پيامبر (ص) از دشمنان سرسخت آن حضرت بود، ولي حاضر نبود كه برادرزاده اش را بكشند. سران قريش تصميم گرفتند تا آن حضرت را در غياب ابولهب بكشند، در اين مورد به گفتگو پرداختند ام جميل همسر ابولهب به آنها گفت : من با اجراي برنامه اي ، شوهر ابولهب را، فلان روز (مثلا روز شنبه) در خانه سرگرم عيش و نوش مي كنم و از همه جا بي خبر مي سازم ، شما همان روز، در غياب ابولهب محمد (ص) را بكشيد. روز شنبه فرا رسيد، ام جميل دروازه خانه را محكم بست ، و با شوهرش ‍ ابولهب در اطاقي ، نشست و از خوراكي ها و آشاميدني ها نزد او گذاشت ، و از هر دري با او سخن گفت و كاملا او را از بيرون خانه ، بيخبر نگه داشت ابوطالب پدر بزرگوار علي (ع) از توطئه باخبر شد، بي درنگ پسرش علي (ع) را (كه در آن روز حدود 11 يا 12 سال داشت) خواست و گفت : پسرم ! به خانه عمويت ابولهب برو، و در را بزن ، اگر باز كردند كه وارد خانه شو، و اگر باز نكردند، در را بشكن و خود را نزد عمويت برسان و به او بگو، پدرم گفت : ان امرء عينه في القوم فليس بذليل همانا مردي كه عمويش (مثل ابولهب) رئيس قوم باشد، آن مرد، ذليل نخواهد شد علي (ع) با شتاب به خانه ابولهب آمد، ديد در بسته است ، در زد، ولي در را باز نكردند، در را فشار داد و آن را شكست و وارد خانه شد و خود را نزد ابولهب رسانيد. ابولهب گفت : برادرزاده ، چه شده ؟
علي (ع) فرمود: پدرم گفت : كسي كه عمويش رئيس قوم باشد، ذليل نمي شود ابولهب گفت : پدرت راست مي گويد، مگر چه شده ؟
علي (ع) فرمود: برادرزاده ات در بيرون خانه كشته مي شود و تو مشغول عيش و نوش هستي احساسات ابولهب به جوش آمد، برجهيد و شمشير خود را بدست گرفت تا از خانه بيرون بيايد، هماندم ام جميل ، سر راه او را گرفت ، ابولهب كه عصباني شده بود سيلي محكمي به صورت ام جميل زد كه چشم او لوچ شد، و كنار رفت ، و در همان حال ابولهب از خانه بيرون دويد، وقتي كه قريشيان او را شمشير به دست با چهره خشمگين ديدند، پرسيدند: اي ابولهب !چه شده ؟ ابولهب گفت : من با شما پيمان بستم كه برادرزاده ام محمد را هر گونه مي خواهيد آزار برسانيد، ولي شما پا را فراتر نهاده مي خواهيد او را بكشيد، سوگند به دو بت لات و عزي ، تصميم گرفته ام مسلمان گردم ، آنگاه خواهيد فهميد كه با شما چه خواهم كرد قريشيان ديدند توطئه بر باد رفت (و اگر ابولهب مسلمان گردد، خيلي گران تمام مي شود) به دست و پاي ابولهب افتادند و از او عذر خواهي كردند، او نيز از تصميم خود برگشت. به اين ترتيب توطئه آنها خنثي گرديد، آري عدو شود سبب خير، گر خدا خواهد
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :