امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1128
سفره الهي
روزي اميرالمؤمنين عليه السلام به حجره حضرت فاطمه عليهما السلام در آمد. فاطمه عليها السلام را ديد كه حسن و حسين عليه السلام را مي خوابانيد و ايشان از گرسنگي در خواب نمي شدند. گفت : اي علي ! برو طلب طعامي مي كن كه اين كودكان را از گرسنگي در خواب نمي شوند. اميرالمؤمنين عليه السلام به نزديك عبدالرحمن عوف شد و از وي ديناري زر قرض خواست . عبدالرحمن در خانه شد و كيسه اي زر بيرون آورد و گفت : اين صد دينار است ، بستان و هرگز عوض ‍ مده . اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : از تو قبول نمي كنم كه من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه : اليد العليا خير من اليد السفلي . دست بالا، بهتر از دست زيرين باشد؛ اما يك دينار زر به من قرض بده . و اين حديث بشنو كه مهتر عالم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: الصدقه عشره اضعاف و القرض ثمانيه عشر ضعفا . صدقه يكي را ده عوض باشد و قرض هر يكي را هجده . عبدالرحمن يك دينار زر به قرض به اميرالمؤمنين عليه السلام داد. اميرالمؤمنين عليه السلام بگذشت . مقداد را ديد در كنار چاه نشسته . گفت : اي مقداد! در اين ساعت چرا اينجا نشسته اي ؟ گفت : از براي ضرورتي . گفت : آن چيست ؟ گفت : چهار روز است كه هيچ طعام نيافته ام . گفت : بستان اين دينار را كه تو اولي تري - كه تو چهار روز است كه طعام نيافته اي و ما سه روز. پس دينار زر به مقداد داد و وقت نماز شام روي به مسجد رسول نهاد و با رسول صلي الله عليه و آله و سلم نماز بگزارد و خواجه صلي الله عليه و آله و سلم گفت : اي علي ! امشب به خانه شما مي آيم ، و مهمان شما مي باشم . اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : عزازه و كرامة ، و از پيش برفت و فاطمه عليهما السلام را بشارت داد و خواجه صلي الله عليه و آله و سلم در عقب علي عليه السلام به حجره فاطمه در آمد. فاطمه عليهما السلام در خانه شد و روي بر خاك نهاد و گفت : خداوندا! به حق محمد و آل محمد كه بر ما طعامي فرو فرست . چون سر برداشت كاسه اي ديد بزرگ پر از طعام ، بويي از وي مي دميد خوشتر از بوي مشك . آن را برداشت و پيش ‍ مصطفي و مرتضي عليهما السلام نهاد. شاه مردان گفت : اني لك هذا الطعام ؟ . از كجاست تو را اين طعام ؟ گفت : هو من عند الله ، ان الله يرزق من يشاء بغير حساب از نزديك خداست . خدا روزي دهد آن را كه خواهد، بي حساب ، مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم گفت : شكر خداي را كه مرا فرزندي داد چون مريم ، كه هرگاه زكريا عليه السلام نزد وي شدي طعامي يافتي ، گفتي : اني لك هذا؟ وي گفت : هو من عند الله ، ان الله يرزق من يشاء بغير حساب . پس رسول و علي و فاطمه عليهما السلام از آن طعام مي خوردند. سائلي بر در آمد. امير خواست كه وي را طعام دهد. رسول صلي الله عليه و آله و سلم گفت : مده كه اين ابليس است ، خبر يافت كه ما از طعام بهشت مي خوريم ، آمده تا با ما مشاركت كند. پس ديگر روز مصطفي و مرتضي عليهما السلام در مسجد بودند. اعرابي (اي) كيسه اي زر به اميرالمؤ منين عليه السلام ناپيدا شد. رسول صلي الله عليه و آله و سلم گفت : اي علي ! مي داني كه آن اعرابي كه بود؟ گفت : خدا و رسول عالمترند. گفت : آن جبرئيل بود. در اين وقت گنجي از گنجهاي زمين برداشت و حق تعالي از براي آن يك دينار زر كه به مقداد داده اي تو را بيست و چهار جزو ثواب و خير بداد و از آن در دنيا معجل گردانيد: يكي آن كاسه و يك اين كيسه و بيست و دو در آخرت ساخته است ، آنچه هيچ چشم چنان نديده باشد و هيچ گوش نشنيده و بر خاطر هيچ آدمي نگذشته ؛ اميرالمؤمنين عليه السلام آن زر را وزن كرد، هفتصد دينار بود. گفت : صدق الله حيث قال : مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبه انبتت سبع سنابل في كل سنبله مائه حبه .
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :