امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1118
اشك معاويه بر علي(ع)
در خبر است از اضرار (كه) گفت : به نزديك معاويه بودم . مرا گفت :از صفت علي ، ما را بگوي . گفتم : مرا از اين معاف داري ؟ گفت : نه . گفتم : به خداي كه بي خوابي اش بسيار بود و خوابش اندك . همه اوقات شب و روز كتاب خداي مي خواندي ، حجابش نبودي و به خوش عيشي مشغول نشدي . به خداي كه وي را ديدم در ميانه شب كه به محراب ايستاده بود و برخود مي پيچيد چون مار گزيده يتململ تململ السليم و يبكي بكاء الحزين و مي گفت : اي دنيا خود را بر من عرضه مي داري يا به من تشوق مي نمايي ؟ سخت دور افتاده اي ! مرا با تو هيچ رغبت نيست و بر تو هيچ حاجتم نيست ، تو را سه طلاق داده ام كه با توام هيچ رجوع نباشد و مي گفت : آه ! آه ! از درشتي راه و دوري سفر و اندكي زاد. معاويه بگريست و گفت : بس يا ضرار! به خداي سوگند كه چنين بود علي بن ابي طالب ، امامت و وصيت و عترت پاك ، وي را بود و بيعت فتح و بيعت رضوان وي را بود. دوست خداي و رسول بود،حق با او بود و او با حق.
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :