امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1333
خيبر به جستجوي حيدر
پيامبر(ص) فخر عالمين چون به حرب خيبر رفت ، چشم(علي عليه السلام) - آن چشمه شجاعت - درد مي كرد و در ميان صحابه نبود. رسول گفت : مبارز دارالاسلام كجاست كه كار حرب او سازد و دل عدو به قهر او گذارد؟ گفتند: او به درد چشم مبتلاست و رنج و بلا. خواجه صلي الله عليه و آله و سلم رايت به يكي از بزرگان صحابه داد و به حرب فرستاد. آن بزرگ برفت و بي فتح باز آمد. رايت به ديگري داد. او نيز بي ظفر بازگشت ، خيبر، حيدر مي جست . حصار، مردكار مي طلبيد! پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم گفت: لا عطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يعني : فردايت رايت را به دست كسي دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و نگريزند و باز نگردد تا خيبر را نگشايد. منافقان گفتند: باري از علي فارغيم . ديگر روز مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم ، مرتضي عليه السلام را بخواند و گفت : تو را چه رسيده است ؟ گفت : درد چشم دارم . مرا كحل شفقت تو مي بايد. ديده ام دردمند است . سرمه راحت تو مي طلبد. گفت : بيا كه آب دهن من شفاي جمله دردهاست . خواجه صلي الله عليه و آله و سلم سر مبارك شاه مردان را در كنار گرفت و يك ميل از لعاب دهن مبارك خود در چشم وي كشيد. چون خواجه جهان ، نوش داروي امان از مكحله دهان در چشم امير مؤمنان عليه السلام كشيد، در حال صحت يافت ، رنج به راحت بدل شد.... پس خواجه صلي الله عليه و آله و سلم رايت به دست حيدر داد و به خيبر فرستاد (و فردا كه روز محشر است هم رايت دار او خواهد بود و امروز خلقان را به ولاي او فرموده اند و فردا لوا به دست او خواهد بود. هر كه امروز به ولاي او بود فردا زير لواي او بود) القصه شاه مردان چون به نزديك خيبر رسيد، مرحب از حصن بيرون آمد و بر شاه مردان حمله كرد. شاه مردان ضربت وي را رد كرد و بر او ضربتي زد كه چون خيارش به دو نيم كرد. عامر بيرون آمد. بالاي وي پنج گز بود. اميرالمؤمنين عليه السلام ضربت بر ساق پاي وي زد - چنانكه آن ملعون از پاي در آمد و بيفتاد و به لعنت خداي رسيد. ديگران به هزيمت شدند. آورده اند كه بر بام حصار منجمي بود. هر كس بدانجا مي رسيد نام و نسبش معلوم مي كرد و مي گفت كه تو نه آني . چون شاه مردان بدانجا رسيد، نام و نسبش معلوم كرد و گفت : اين است گيرنده خيبر و خود را از بالاي حصار در افكند. شاه مردان وي را در هوا بگرفت و آهسته بر زمين نهاد، چنانكه آزرده نشد و اسلام بر وي عرضه كرد. منجم مسلمان شد. چون شاه مردان از كار منجم بپرداخت و آهنگ در خيبر كرد، علي در حق بود، آهنگ در باطل كرد، زلزله در وي افتاد. حلقه در بگرفت و چنان بجنبانيد كه جمله حصار بلرزيد، به قوت رباني در حصار را از جاي كند و چهل گام بينداخت . آورده اند كه چهل مرد خواستند كه آن در را باز گردانند، نتوانستند. حيدر آن در را به مردي بر كند و به آزاد مردي بينداخت و به جوانمردي بر دوش گرفت تا جمله صحابه بر وي بگذشتند يعني : گذر همه بر من است كه : من اراد العلم فليات الباب و اتوا البيوت من ابوابها يكي گفت : يا رسول ! تعجب مي كنم از دست و دوش ‍ علي كه آن در را نگاه مي دارد كه خلقان به وي مي گذرند. خواجه صلي الله عليه و آله و سلم گفت : از دستش تعجب مكن . از پايش تعجب كن . نگاه كرد اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد در ميان خندق در هوا ايستاده . خواجه صلي الله عليه و آله و سلم گفت : اي علي ! اگر نه آنست كه مي ترسم كه طايفه اي در حق تو آن گويند كه در حق عيساي مريم گفتند، من امروز در حق تو آن گفتمي كه هر جا كه خاك قدم تو بودي ، گرفتندي و تبرك جستندي و ليكن ترا اين بس است كه تو از من و من از توام . انت مني و انا منك ، نفسك نفسي و لحمك لحمي و دمك دمي .
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :