امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1044
دوستدار حقيقي
روايت است كه سياهي را به حضرت شاه مردان آورده اند - كه دزدي كرده بود اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : يا اسود! تو دزدي ؟ گفت : آري يا اميرالمؤمنين ! گفت : قيمت آنچه دزديدي به دانگي و نيم زر مي رسد؟ گفت : رسد يا اميرالمؤمنين ! گفت : يك بار ديگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردي دست ترا ببرم . گفت : چنان كن يا اميرالمؤمنين ! شاه مردان بار ديگر از وي بپرسيد. اعتراف آورد. اميرالمؤمنين عليه السلام دست راستش ببريد. آن سياه دست بريده را در دست چپ گرفت و بيرون رفت . خون از وي مي چكيد. ابن كرار به وي رسيد، گفت : يا اسود! دست تو را كه بريد؟ گفت : اميرالمؤمنين ، پيشرو سفيدرويان و سفيد دستان و پايان ، مولاي من و مولاي جمله خلقان و وصي بهترين پيغمبران . ابن كرار گفت : او دست تو را بريده است و تو مدح و ثناي او مي گويي ؟ گفت : چگونه نگويم كه دوستي او با گوشت و پوست و خون من آميخته است . وي دست من به حق بريد، نه به باطل . ابن كرار پيش اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و آنچه شنيده بود باز گفت ، اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : ما را دوستان (ي ) باشند كه اگر به ناخن پاره پاره شان كنيم ، جز در دوستي نيفزايد و دشمناني نيز باشند كه اگر عسل در گلويشان كنيم ، جز دشمني نيفزايد. اميرالمؤمنين عليه السلام ، حسن عليه السلام را فرمود كه آن سياه را باز آورد. شاه مردان گفت : اي اسود! من دست تو را ببريدم ، تو مدح و ثناي تو فرموده من كه باشم كه ثناي تو كنم . شاه مردان دست او بر جاي خود نهاد و رداي مبارك خود بر وي افكند و دعايي بر آنجا خواند - گفته اند كه آن فاتحه بود - در حال دست وي درست شد، چنانكه گويي هرگز نبريده اند. اين معجز از وي غريب و عجيب نباشد.
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :