امروز:
چهار شنبه 7 تير 1396
بازدید :
936
حسين (ع) و شهادت مسلم
امام حسين (ع) در هشتم دي الحجه در همان جوش و خروشي كه حجاج وارد مكّه مي شدند و در همان روزي كه بايد به جانب منا و عرفات حركت كنند، پشت به مكّه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراي معروف را كه نقل از سيد بن طاووس است ، انشاء كرد. منزل به منزل آمد تا به نزديكيهاي سر حد عراق رسيد. در كوفه حالا جه خبر است و چه مي گذرد خدا عالم است . داستان عجيب و اسف انگيز جناب مسلم در آنجا رخ داده است . امام حسين (ع) در بين راه شخصي را ديدند كه از طرف كوفه مي آيد به اين طرف (در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند. بيابان بوده است و افرادي كه در جهت خلاف هم حركت مي كردند با فواصلي از يكديگر رد مي شدند) لحظه اي توقف كردند به علمت اينكه من با تو كار دارم و ميگويند اين شخص امام حسين (ع) را مي شناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آوري بو فهميد كه اگر برود نزديك امام حسين از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر؟ بايد خبر بدي را به ايشان بدهد. نخواست آن خبر را بدهد لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر. دو نفر ديگر از قبيله بني اسد كه در مكّه بودند و در اعمال حجّ شركت كرده بودند بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد، چون قصد نصرت امام حسين را داشتند به سرعت از پشت سر ايشان حركت كردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبداللّه . اينها تقريبا يك منزل عقب بودند برخورد كردند با همان شخصي كه از كوفه مي آمد، به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند يعني بعد از سلام و عليك اين دو نفر از او پرسيدند: نسبت را بگو، از كدام قبيله هستي ؟ كفت من از قبيله بني اسد هستم . اينها گفتند: عجب نحن اسديان ما هم كه از بني اسد هستيم پس بگو پدرت كيست ، پدر بزرگت كيست ؟ او پاسخ گفت ، اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند. بعد اين دو نفر كه از مدينه مي آمدند گفتند: از كوفه چه خبر؟ گفت : حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگواري است و ابا عبداللّه كه از مكّه به كوفه مي رفتند وقتي مرا ديدند توقفي كردند و من چون فهميدم براي استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضاياي كوفه را براي اينها تعريف كرد. اين دو نفر آمدند تا رسيدند به حضرت . به منزل اولي كه رسيدند حرفي نزدند صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبداللّه در منزلي فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زماني داشت . حضرت در خيمه نشسته و عده اي از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند: يا ابا عبداللّه ، ما خبري داريم ، اجازه مي دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مي خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم ؟ فرمود: من از اصحاب خودم چيزي را مخفي نمي كنم هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد. يكي از آن دو نفر عرض كرد: يابن رسول اللّه ، ما با آن مردي كه ديروز با شما برخورد كرد ولي توقف نكرد ملاقات كرديم ، او مرد قابل اعتمادي بود ما او را مي شناسيم ، هم قبيله ماست از بني اسد است . ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است ؟ خبر بدي داشت گفت : من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هاني را شهيد كرده بودن و بدن مقدّس آنها را در خالي كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند در ميان كوچه ها و بازارهاي كوفه مي كشيدند. اباعبداللّه خبر مرگ مسلم را كه شنيد چشمهايش پر از اشك شد ولي فورا اين آيه را تلاوت كرد: مِن المؤ منين رجالٌ صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه فمنهم من قضي نحبَه و منهم من ينتظر و ما بدَّلوا تبديلا. در چنين موقعيتي ابا عبداللّه نمي گويد كوفه را كه گرفتند مسلم كه كشته شد هاني كه كشته شد پس كارمان تمام شد ما شكست خورديم ، از همين جا برگرديم . جمله اي گفت كه رساند مطلب چيز ديگري است . اين آيه قرآن را كه ظاهرا درباره جنگ احزاب است . يعني بعضي مومنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند و بعضي ديگر انتظار مس كشند كه كي نوبت جانبازي آنها برسد را تلاوت كرد و سپس فرمود: مسلم وظيفه خودش را انجام داد نوبت ماست .
كاروان شهيد رفت از پيش
وان راه رفته گير و مي انديش
او به وظيفه خودش عمل كرد ديگر نوبت ماست . البته در اينجا هر يك سخناني گفتند. عده اي هم بودند كه در بين راه به ابا عبداللّه ملحق شده بودن افراد غير اصيل كه ابا عبداللّه در فواصل مختلف آنها را از خودش دور كرد. اينها همين كه فهميدند در كوفه خبري نيست ، يعني آش و پلوئي نيست بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها) ام يبق معه الا اهل بيته و صفوته ، فقط خاندان و نيكان اصحابش ‍ با او باقي ماندند كه البته عده آنها در آن وقت خيلي كم بود (در خود كربلا عده اي از كساني كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد يك يك بيدار شدند و به ابا عبداللّه ملحق گرديدند)، شايد بيست نفر بيشتر همراه ابا عبداللّه نبودند، در چنين وضعي خبر تكاند هنده مسلم و هاني به اباعبداللّه و ياران او رسيد. صاحب لسان الغيب مي گويد: بعضي از مورخين نقل كرده اند: امام حسين (ع) جه چيزي را از اصحاب خودش پنهان نمي كرد بعد از شنيدن اين خبر مي بايست به خيمه زنها و بچّه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد در حالي كه در ميان آنها خانواده مسلم هست ، بچه هاي كوچك مسلم هستند برادران كوچك مسلم هستند خواهر مسلم و بعضي از دختر عموها و كسان مسلم هستند. حالا الا عبد اللّه به چه شكل به آنها اطلاع بدهد. مسلم دختر كوچكي داشت امام حسين وقتي كه نشست او را صدا كرد، فرمود: بگوييد بيايد. دختر مسلم را آوردند او را نشاند روي زانوي خودش و شروع كرد به نوازش ‍ كردن . دخترك زيرك و با هوش بود ديد كه اين نوازش يك نوازش فوق العاده است ، پدرانه است لذا عرض كرد يا اباعبداللّه يا ابن رسول اللّه ، اگر پدرم بميرد چطور...؟ ابا عبداللّه متاثر شد فرمود: دختركم من به جاي پدرت هستيم بعد از او من جاي پدرت را مي گيرم . صداي گريه از خاندان اباعبداللّه بلند شد. ابا عبد اللّه رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود: اولاد عقيل شما يك مسلم داديد كافي است ، از بني عقيل يك مسلم كافي است شما اگر مي خواهيد برگرديد، برگرديد. عرض كردند: يا ابا عبداللّه ، يا ابن رسول اللّه ، ما تا حال كه مسلمي را شهيد نداده بوديم ، در ركاب تو بوديم ، حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم ، رها كنيم ؟ ابدا ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتي كه نصيب مسلم شد نصيب ما هم بشود. راستي در قرآن آيه اي مناسبتر از آيه بيست سوّم سوره احزاب براي چنين موقعي پيدا مي كنيد؟ امام (ع) با خواندن اين آيه ، مي خواهد بفهماند كه ما فقط براي كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد. حركت ما فقط معلول دعوت مردم كوفه كه نبوده است . اين يكي از عوامل بود كه براي ما اين وظيفه را ايجاد مي كرد كه عجالتا از مكّه بياييم به طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگين تري داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت ، شهيد شد. آن سرنوشت مسلم را بايد ما هم پيدا كنيم .
حکايت ها و هدايت ها / محمد جواد صاحبي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :