امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
1035
سايه نور
آورده اند كه جواني زاهد از اهل شام به نزديك ابوجعفر محمد باقر عليه السلام بسيار نشستي . روزي گفت : من به نزديك تو نه از دوستي تو مي نشينم بلكه از تفضل و فصاحت تو مي نشينم . امام عليه السلام تبسمي كرد و هيچ نگفت . روزي چند بر آمد، آن جوان نيامد. امام محمد باقر عليه السلام از احوال وي پرسيد. گفتند: بيمار است . يكي آمد و آن جوان در گذشت و وصيت كرده است كه تو بر وي نماز كني . گفت : برويد و كار وي بسازيد و وي را بشوييد و همچنان بر سريرش بگذاريد تا من بيايم . پس برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و رداي رسول صلي الله عليه و آله و سلم بر دوش افكند و بدان خانه شد و آواز داد كه اي جوان ! برخيز كه خدا تو را زنده گردانيد. جوان گفت : لبيك يابن رسول الله ! و باز نشست . امام محمد باقر عليه السلام گفت : حالت چون است ؟ گفت : روحم قبض كردند و اين ساعت آوازي شنيدم كه با وي دهيد كه محمد بن علي وي را از ما در خواسته . زهي بزرگي امام محمد باقر عليه السلام و زهي بزرگي امام جعفر صادق عليه السلام . مفضل بن عمر گفت : نزديك مولاي خود، ابو عبدالله صادق عليه السلام بودم . امام به صحن سراي من آمد. وي را سايه نديدم . از آن تعجب كردم . امام عليه السلام آواز داد: يا مفضل ! ما نوريم ، نور را سايه نباشد. هر كه تسليم كند ما را با ما در بهشت باشد.
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :