امروز:
پنج شنبه 2 شهريور 1396
بازدید :
1023
پاسخ كوبنده
جابرجعفي (ره) مي گويد: ما، در حدود پنجاه نفر بوديم در محضر امام باقر نشسته بوديم ، ناگاه شخصي معروف به كثيرالنوي وارد مجلس شد، كه او در مذهب مغيريه بود(كه به پيروي از مغيرة بن سعيد، معتقد بود كه امام بعد از امام باقر(ع)، محمد بن عبدالله بن حسن (ع) است و گمان مي كرد كه عبدالله زنده است و هنوز نمرده است). وقتي او در مجلس نشست ، خطاب به امام باقر (ع) گفت : مغيرة بن عمران در كوفه نزد ما است و معتقد است كه فرشته اي همراه تو است و كافر و مؤمن ، و شيعه تو و دشمن تو را به تو مي شناساند. امام باقر (ع) فرمود: تو چه شغلي داري ؟ كثيرالنوي گفت : گندم فروش هستم .
امام فرمود: دروغ گفتي . او گفت : گاهي جو نيز مي فروشم امام فرمود: دروغ گفتي ، بلكه هسته خرما مي فروشي . او گفت : چه كسي اين موضوع را به تو خبر داد؟ امام فرمود: همان فرشته اي كه شيعيان و دشمنان مرا به من مي شناساند، و تو سرانجام در حال سرگرداني و حيراني بميري . جابر (ره) مي گويد: وقتي كه به كوفه بازگشتيم ، با عده اي جوياي حال كثير النوي شديم ، ما را به يك پيرزني راهنماي كردند، نزد او رفتيم و از او پرسيديم ، گفت ، سه روز است كه كثيرالنوي در حالي كه سرگردان و حيرت زده (مانند ديوانگان) بود، از دنيا رفته است.
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :