امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
1004
زراعت امام باقر (ع)
محمدبن منكدر(يكي از دانشمندان اهل تسنن) در عصر امامت امام باقر (ع) بود، به دوستانش مي گفت : باور نمي كردم كه علي بن حسين (امام سجاد عليه السلام) از خود فرزندي به يادگار بگذارد كه در فضل و دانش ‍ مانند خودش باشد، تا اينكه روزي پسرش محمد بن علي (امام باقر عليه السلام) را ديدم ، مي خواستم او را موعظه كنم ، او مرا موعظه كرد. دوستانش گفتند: او تو را به چه چيز موعظه كرد؟ محمدبن مندكر گفت :در هواي داغ در اطراف مدينه عبور مي كردم ، ناگهان چشمم به امام باقر (ع) افتاد، او مردي تنومند بود، ديدم با كمك دو نفر از غلامانش ، مشغول كشاورزي است ، با خود گفتم : اكنون در اين هواي گرم ، بزرگي از بزرگان قريش براي بدست آوردن مال دنيا، اين گونه زحمت مي كشد، بايد بروم او را نصيحت كنم ، نزد او رفتم ، و بر او سلام كردم او در حالي كه بر اثر كار، عرق مي ريخت و نفس مي كشيد، جواب سلام مرا داد، به او گفتم : خدا كارت را سامان بخشد آيا روا است كه بزرگي از بزرگان قريش ، در اين هواي داغ ، براي بدست آوردن مال دنيا، بيرون آيد و اين گونه تلاش كند؟ اگر در اين حال ، مرگ به تو برسد چه خواهي كرد؟ آن حضرت روي پا ايستاد و به من رو كرد و فرمود: سوگند به خدا، اگر مرگ در اين حال به من برسد در حالي رسيده كه در اطاعت خدا هستم و با كار و كوشش ، ديگر احتياج به تو و ساير مردم پيدا نمي كنم ، من آن هنگام از مرگ مي ترسم ، كه در حال گناه به سراغم آيد. وقتي كه من اين پاسخ را از آن حضرت شنيدم گفتم : يرحكم الله اردت ان اعظك فوعظتني : خدا تو را رحمت كند، خواستم تو را نصيحت كنم ، تو مرا نصيحت كردي.
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :