امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
1134
هديه از خزانه خالي
مرحوم شيخ مفيد، طبري و برخي ديگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفي حكايت كنند: روزي به محضر شريف امام محمّد باقر عليه السلام شرفياب شدم ، و اظهار داشتم : مولايم ! من بسيار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مي كنم ، مقداري پول جهت تاءمين هزينه زندگي ام به من عنايت فرمائيد؟ امام عليه السلام فرمود: اي جابر! در حال حاضر، چيزي نزد ما نيست كه به تو كمك دهيم . در همين بين - كه مشغول صحبت بوديم - كُميت شاعر وارد شد و چند بيت شعر در مدح و عظمت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام فرمود و چون اشعار او پايان يافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، كيسه اي در آن جا وجود دارد، آن را بياور و تحويل كميتِ شاعر بده . غلام رفت و پس از لحظه اي - در حالي كه كيسه اي در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن كيسه را جلوي كُميت شاعر نهاد. سپس كميت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائي ، قصيده ديگري نيز بخوانم ؟ امام عليه السلام فرمود: مانعي نيست ، چنانچه مايل هستي ، بخوان ؛ سپس كميت قصيده اي ديگر در مدح ائمّه عليهم السلام خواند، و پس از پايان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، كيسه اي ديگر آن جا هست ، آن را براي كميت شاعر بياور؛ و غلام نيز اجابت كرد. بار ديگر كميت اجازه خواست تا اشعار ديگري را بخواند. و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا كيسه اي ديگر تحويل كُميت گردد. در اين هنگام كُميت شاعر خطاب به حضرت كرد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براي گرفتن هديه و پول ، اين اشعار را نخواندم و غرض من كسب اموال و متاع دنيا نبود؛ بلكه براي خوشنودي حضرت رسول و رضايت پروردگار اين اشعار را سروده ام . آن گاه امام عليه السلام براي او دعا كرد و به غلام خود فرمود: اين كيسه ها را بازگردان و سر جايش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاي اوّلش قرار داد. جابر افزود: من با ديدن چنين صحنه اي ، با خود گفتم : هنگامي كه من مشكلات خود را براي حضرت توضيح دادم و تقاضاي كمك كردم به من فرمود: چيزي نزد ما نيست ؛ لكن براي كُميت شاعر، كه چند شعري را سروده است ، سه كيسه معادل سي هزار درهم ، اهداء مي نمايد. در همين افكار بودم كه كُميت بلند شد و خداحافظي كرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اي جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بياور. هنگامي كه داخل اتاق رفتم هر چه بررسي كردم ، چيزي نيافتم و اثري از كيسه ها نبود، بازگشتم و به امام عليه السلام خبر دادم كه چيزي پيدا نكردم . حضرت فرمود: اي جابر! ما از تو چيزي را پنهان نمي كنيم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتي داخل اتاق شديم ، حضرت با پاي مبارك خود بر زمين زد و مقدار زيادي طلا نمايان گشت . پس از آن فرمود: اي جابر! آنچه مي بيني و مشاهده مي كني براي ديگران بازگو نكن ؛ مگر آن كه از هر جهت مورد اعتماد باشند. و سپس افزود: روزي جبرئيل عليه السلام نزد جدّم رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و تمام گنج هاي زمين و ذخاير آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن كه كمترين چيزي از مقام و موقعيّت حضرتش كاسته شود. ولي او نپذيرفت و تواضع و قناعت را برگزيد و آن ذخاير و گنج ها را ردّ نمود. و ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام چنين هستيم ؛ و شيعيان و دوستان ما نيز بايد چنين باشند.
چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :