امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1045
دفاع از مستضعفين
ياسر، خادم مامون گويد: در حضور حضرت رضا (عليه السلام) بوديم ناگهان صداي قفل دربي كه از خانه مامون به خانه حضرت رضا (عليه السلام) باز مي شد به صدا در آمد، امام به حاضران فرمود: متفرق شويد، آنها رفتند، مامون از همان در وارد شد، امام خواست جلو پاي مامون برخيزد مامون آن حضرت را به رسول خدا (صلي الله عليه وآله) سوگند داد برنخيزد، سپس امام را در آغوش گرفت و بوسيد و كنارش ‍ نشست ، و نامه اي در آورد و خواند كه در آن نوشته بود سپاه اسلام قريه هاي كابل را فتح كرده اند... امام به مامون فرمود: از فتح اين قريه ها خوشحال شدي ؟ امام فرمود: اي رئيس ! در مورد امت محمد (صلي الله عليه وآله) و در مورد سلطنتي كه بر آنها داري از خدا بترس و پرهيزكار باش چرا كه تو امور مسلمانان را تباه ساخته اي و شوون آنها را به غير آنها واگذاشته اي كه هر طور خود بخواهند انجام مي دهند، تو اين قريه ها را فتح كرده اي ولي مركز وحي و هجرت (مدينه) را فراموش كرده اي ، مهاجران و انصار مورد ظلم قرار مي گيرند، يك عمر بر مظلوم مي گذرد و همچنان در سختي بسر مي برد و از تامين زندگي ابتدائي عاجز است و كسي نيست تا شكايت خود را به او بكند و دستش به تو نمي رسد، از خدا بترس ، در مورد شوون مسلمانان ، برو به مدينه خانه نبوت و مركز مهاجران و انصار، آيا نمي داني كه حاكم مسلمانان همچون عمود (ستون) خيمه است كه در وسط خيمه قرار گرفته و هر كس بخواهد دستش به آن مي رسد؟ مامون گفت : چه بايد كرد؟
امام فرمود: به حجاز برو و به شوون مسلمانان برس و مستقيما با مردم آنجا صحبت كن و دردهاي آنها را بشنو و به حوائج آنها رسيدگي كن ، فرداي قيامت خداوند تو را به حساب مي كشد و از تو باز خواست مي كند. مامون تحت تاثير گفتار امام رضا (عليه السلام) قرار گرفت ، اما ذوالرياستين ، مامون را از تصميم خود به رفتن حجاز پشيمان كرد.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :