امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
1087
سفر بدون بازگشت
چهار سال و چند ماه از عمر امام جواد (ع) مي گذشت ، همراه پدرش ‍ حضرت رضا (ع) براي انجام عمره به مكه رفتند، يكي از غلامان حضرت رضا به نام موفق نيز با آنها بود، همان سالي بود كه حضرت رضا (ع) ناگزير شد كه از حجاز به خراسان بيايد. حضرت رضا (ع) با حالت مخصوصي گريان ، در كنار كعبه ايستاده بود و با خانه خدا وداع مي كرد و پس از طواف به مقام ابراهيم (ع) رفت و در آنجا به نماز ايستاد. موفق ، مي گويد: حضرت جواد (ع) كنار حجر اسماعيل رفت و در آنجا نشست و به راز و نياز مشغول شد، نشستن آن حضرت طول كشيد و به حضور آن حضرت رفتم و عرض كردم : فدايت گردم برخيز. حضرت جواد (ع) فرمود: نمي خواهم از اينجا جدا گردم ، مگر اينكه خدا بخواهد آن حضرت اين سخن را گفت ، اما بسيار غمگين به نظر مي رسيد. نزد حضرت رضا (ع) رفتم و گفتم : حضرت جواد (ع) كنار حجر اسماعيل (ع) نشسته و نمي خواهد برخيزد امام رضا (ع) نزد حضرت جواد (ع) آمد و فرمود: قم يا حبيبي : اي محبوب دلم برخيز. حضرت جواد (ع) عرض كرد: نمي خواهم از اين مكان برخيزم ، امام رضا (ع) فرمود: اي محبوب قلبم چرا برنمي خيزي ؟ حضرت جواد (ع) عرض كرد: چگونه برخيزم با اينكه شما را ديدم به گونه اي با كعبه ، خانه خدا، وداع مي كردي كه ديگر به اينجا باز نمي گردي . اما رضا (ع) فرمود: اي محبوب دلم برخيز.
آنگاه حضرت جواد در حالي غمگين بود، برخاست و همراه پدر حركت كرد. آري امام جواد (ع) با اينكه كودك بود، از حالات پدر دريافت كه او مي خواهد به سفري برود كه بازگشت در آن نيست ، از فراق و غربت پدر غمگين بود، مي خواست كنار كعبه بيشتر بنشيند و براي پدر دعا كند، ولي چه مي تواند كرد كه طاغوت زمان (ماءمون) حضرت رضا (ع)را با اجبار به خراسان برد و بين حضرت جواد (ع) با پدر، فراقي جانكاه پيش آمد كه حدود سه سال طول كشيد، وبعد كه امام جواد (ع) حدود هفت ساله بود، كنار جنازه مسموم شده پدر آمد.
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :