امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1036
يك لحظه تا نزد پدر
مرحوم شيخ صدوق و طبرسي و ديگر بزرگان به نقل از اباصلت هروي حكايت نمايند: چون حضرت ابوالحسن ، علي بن موسي الرّضا عليهما السلام توسّط ماءمون عبّاسي به وسيله انگور زهرآلود مسموم شده و به منزل مراجعت نمود، طبق دستور حضرت درب ها را بسته و قفل كردم و غمگين و گريان گوشه اي ايستادم . ناگاه جواني خوش سيما - كه از هركس به امام رضا عليه السلام شبيه تر بود - وارد حياط منزل شد، با حالت تعجّب و حيرت زده جلو رفتم و اظهار داشتم : چگونه وارد منزل شدي ؛ و حال آن كه درب منزل بسته و قفل بود؟ جوان در پاسخ فرمود: آن كسي كه مرا در يك لحظه از شهر مدينه به اين جا آورده است ، از درب بسته نيز داخل مي گرداند. گفتم : شما كيستي و از كجا آمده اي ؟
فرمود: اي اباصلت ! من حجّت خدا و امام تو هستم ، من محمّد فرزند مولايت ، حضرت رضا عليه السلام مي باشم . و سپس آن حضرت مرا رها نمود و به سوي پدرش رفت ؛ و نيز به من دستور داد كه همراه او بروم ، پس چون وارد اتاق شديم و چشم امام رضا عليه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش گرفت و به سينه خود چسبانيد و پيشانيش را بوسيد. ناگاه حضرت با حالت ناگواري بر زمين افتاد و فرزندش ، امام جواد عليه السلام او را در آغوش گرفت ؛ و سخني را زمزمه نمود كه من متوجّه آن نشدم . بعد از آن ، كف سفيدي بر لب هاي امام رضا عليه السلام ظاهر گشت و سپس فرزندش دست خود را درون پيراهن و سينه پدر كرد و ناگهان پرنده اي را شبيه نور بيرون آورد و آن را بلعيد و حضرت رضا عليه السلام جان به جان آفرين تسليم نمود. پس از آن ، امام محمّد جواد عليه السلام مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اي اباصلت ! بلند شو و برو از انباري پستو، صندوقخانه تختي را با مقداري آب بياور. عرض كردم : اي مولاي من ! آن جا چنين چيزهائي وجود ندارد. فرمود: به آنچه تو را دستور مي دهم عمل كن . پس چون وارد آن انباري شدم ، تختي را با مقداري آب كه مهيّا شده بود برداشتم و خدمت حضرت جواد عليه السلام آوردم و خود را آماده كردم تا در غسل و كفن آن امام مظلوم كمك كنم . ناگاه امام جواد عليه السلام فرمود: كنار برو، چون ديگري كمك من مي كند؛ و سپس افزود: وارد انباري شو و يك دستمال بسته كه درون آن كفن و حنوط است ، بياور. وقتي داخل انباري شدم بسته اي را - كه تا به حال در آن جا نديده بودم - يافتم و محضر امام جواد عليه السلام آوردم . پس از آن كه حضرت جواد عليه السلام پدرش سلام اللّه عليه را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند، به من خطاب نمود و اظهار داشت : اي اباصلت ! تابوت را بياور. عرضه داشتم : فدايت گردم ، بروم نزد نجّار و بگويم تابوتي را برايمان بسازد. حضرت فرمود: برو داخل همان انباري ، تابوتي موجود است ، آن را بردار و بياور. وقتي داخل آن انباري رفتم ، تابوتي را كه تاكنون نديده بودم حاضر يافتم ، پس آن را برداشتم و نزد حضرت آوردم ؛ و امام جواد عليه السلام پدر خود را درون آن نهاد. در همين لحظه ، ناگهان تابوت به همراه جنازه از زمين بلند شد و سقف اتاق شكافته گرديد و تابوت بالا رفت ، به طوري كه ديگر من آن را نديدم . به آن حضرت عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! اكنون ماءمون مي آيد، اگر جنازه را از من مطالبه نمايد، چه بگويم ؟ فرمود: ساكت و منتظر باش ، به همين زودي مراجعت مي نمايد. و سپس افزود: هر پيامبري ، در هر كجاي اين عالَم باشد، هنگامي كه وصي و جانشين او فوت مي نمايد، خداوند متعال اجساد و ارواح آن ها را به يكديگر مي رساند. در بين همين فرمايشات بود، كه دو مرتبه سقف شكافته شد و جنازه به همراه تابوت فرود آمد. امام جواد عليه السلام جنازه را از داخل تابوت بيرون آورد و روي زمين به همان حالت اوّل قرار داد و فرمود: اي اباصلت ! اينك برخيز و درب منزل را باز كن . پس هنگامي كه درب منزل را باز كردم ، ماءمون به همراه عدّه اي از اطرافيان خود با گريه و افغان وارد شدند؛ و پس از آن كه ماءمون لحظه اي بر بالين جنازه نشست ، دستور دفن حضرت را صادر كرد و تمام آنچه را كه حضرت وصيّت كرده بود، يكي پس از ديگري انجام گرفت . پس از پايان مراسم دفن ، يكي از وزراء، به ماءمون گفت : علي بن موسي الرّضا عليهما السلام با اين كار كه آبي در قبر نمايان شد و سپس ماهي هاي ريزي آمدند و بعد از آن ماهي بزرگي ظاهر گشت و آن ماهيان كوچك را بلعيد، خبر مي دهد كه حكومت شما نيز چنين است كه شخصي از اهل بيت رسول خدا صلوات اللّه عليه مي آيد؛ و شماها را نابود مي گرداند. و ماءمون حرف او را تصديق كرد. پس از آن ، ماءمون دستور داد تا مرا زنداني كردند و چون يك سال از زندان من گذشت ، خيلي اندوهناك شدم و از خداوند متعال خواستم كه برايم راه نجاتي پيدا شود. پس از گذشت زماني كوتاه ، ناگهان امام محمّد جواد عليه السلام وارد زندان شد و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آمديم ؛ و بعد از آن به من فرمود: اي اباصلت ! نجات يافتي ، برو كه ديگر تو را پيدا نخواهند كرد.
چهل داستان و چهل حديث از امام جواد(ع)/ عبدالله صالحي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :