امروز:
دوشنبه 30 مرداد 1396
بازدید :
921
زنده كردن پنجاه غلام
مرحوم ابن حمزه طوسي - كه يكي از علماء قرن ششم است - در كتاب خود آورده است : شخصي به نام بلطون حكايت كند: من مسئول حفاظت خليفه - متوكّل عبّاسي - بودم و نيروهاي لازم را پرورش و آموزش مي دادم تا آن كه روزي ، پنجاه نفر غلام از اهل خزر براي خليفه هديه آوردند. متوكّل آن ها را تحويل من داد و گفت : آموزش هاي لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستوري آمادگي كامل داشته باشند، همچنين دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطيع و فدائي خليفه بدانند. پس از آن كه يك سال سپري شد و سعي و تلاش بسياري در آموزش و پرورش و تربيت آن ها انجام گرفت ، روزي در حضور خليفه ايستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن ، علي هادي عليه السلام وارد شد. هنگامي كه حضرت در جايگاه مخصوص قرار گرفت ، خليفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ايشان احضار كنم . پس وقتي آن ها در مجلس خليفه حضور يافتند و چشمشان به حضرت هادي عليه السلام افتاد، براي احترام و تعظيم در مقابل حضرت روي زمين به سجده افتادند. متوكّل با ديدن چنين صحنه اي بي حال و سرافكنده شد و در حالي كه توان راه رفتن نداشت ، با زحمت مجلس را ترك كرد و با بيرون رفتن متوكّل ، حضرت هم از مجلس خارج شد. پس از گذشت ساعتي متوكّل مراجعت كرد و به من گفت : واي به حال تو! اين چه كاري بود كه غلام ها انجام دادند؟ از آن ها سؤ ال كن كه چرا چنين كردند؟!
هنگامي كه از غلامان سؤ ال كردم ، كه چرا چنين تواضعي را در مقابل آن شخص ناشناس انجام داديد؟ اظهار داشتند: اين شخص در هر سال يك مرتبه نزد ما مي آيد و مسائل دين را به ما مي آموزد و مدّت ده روز براي تبليغ احكام و معارف دين ، نزد ما مي ماند، ما او را مي شناسيم ، او خليفه و وصي پيغمبر اسلام مي باشد. خليفه دستور داد تمامي آن پنجاه نفر كشته شوند، به همين جهت تمامي آن غلامان را سر بريدند؛ و فرداي آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادي عليه السلام رفتم ، همين كه نزديك منزل رسيدم ، ديدم شخصي جلوي منزل ايستاده كه ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهي عميق به من كرد و گفت : وارد شو! موقعي كه وارد منزل شدم ، ديدم حضرت در گوشه اي نشسته و مشغول دعا و تسبيح مي باشد، به من خطاب نمود و فرمود: اي بلطوم ! با آن غلامان چه كردند؟ عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! تمامي آن ها را سر بريدند. فرمود: آيا خودت ديدي كه سر تمامي آن ها را بريدند و همه آن ها كشته شدند؟ پاسخ دادم : بلي ، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم .
فرمود: آيا مايل هستي آن ها را زنده ببيني ؟ گفتم : آري ، دوست دارم . سپس حضرت به من اشاره نمود كه آن پرده را كنار بزن و داخل برو تا آن ها را ببيني . هنگامي كه پرده را كنار زدم و وارد شدم ، ناگهان ديدم كه تمام آن افراد زنده شده اند و صحيح و سالم كنار هم نشسته اند و مشغول خوردن ميوه مي باشند.
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :