امروز:
دوشنبه 5 تير 1396
بازدید :
824
پيدايش دو درخت
همچنين يكي از درباريان متوكّل ، معروف به ابوالعبّاس - كه دائي نويسنده خليفه بود - حكايت كند: من با ابوالحسن ، علي هادي عليه السلام سخت مخالف و نسبت به او بدبين بودم ، تا آن كه روزي متوكّل مرا به همراه عدّه اي براي احضار آن حضرت از شهر مدينه به سامراء بسيج كرد. پس از آن كه وارد شهر مدينه شديم ، به منزل حضرت وارد شده و پيام متوكّل عبّاسي را ابلاغ كرديم ؛ و حضرت هادي عليه السلام موافقت نمود كه به سوي شهر سامراء حركت كنيم . پس از آن ، از شهر مدينه به سمت سامراء خارج شديم ، هوا بسيار گرم و ناراحت كننده بود؛ و چون موقع حركت ، آب و غذا نخورده بوديم ، مقداري راه را كه پيموديم ، پيشنهاد داديم تا پياده شويم و اندكي استراحت كنيم ؟ امام هادي عليه السلام فرمود: در اين جا مناسب نيست ، بهتر است كه به راه خود ادامه دهيم تا به محلّي مناسب برسيم . به همين جهت به حركت خود ادامه داديم تا اين كه در بياباني قرار گرفتيم كه هيچ آب و گياهي يافت نمي شد و گرمي هوا و تشنگي و گرسنگي تمام افراد را بي طاقت كرده بود. در اين هنگام حضرت توجّهي به افراد نمود و اظهار داشت : چرا اين قدر بي حال و ناتوان شده ايد، چنانچه خسته ، تشنه و گرسنه هستيد، همين جا اُتراق كنيد. ابوالعبّاس گويد: من گفتم : يا اباالحسن ! در اين صحراي بزرگ چگونه استراحت كنيم ؟ حضرت فرمود: همين جا مناسب است . بنابر اين ، طبق دستور حضرت در حال بار انداختن بوديم كه ناگهان متوجّه شديم در همان نزديكي - كنار ما - دو درخت بسيار بزرگ با شاخه هاي زياد بر زمين سايه افكنده و كنار يكي از آن ها چشمه اي است و آب آن بر زمين جاري مي باشد، كه بسيار سرد و گوارا بود. بسياري از همراهان با حالت تعجّب گفتند: ما چندين مرتبه از اين مسير رفت و آمد كرده ايم ؛ ولي هرگز چنين چشمه و درختاني را در اين مكان نديده ايم . و من بسيار در تعجّب فرو رفته و با تمام وجود، به آن حضرت خيره شده بودم كه ناگهان تبسّمي نمود؛ و سپس روي مبارك خود را از من برگرداند. با خود گفتم : اين موضوع را بايد خوب بررسي كنم ؛ لذا از جاي خود برخاستم و كنار يكي از آن دو درخت آمدم و شمشير خود را زير خاك پنهان نموده و دو سنگ به عنوان علامت و نشانه روي آن ها نهادم ، و بعد از آن آماده نماز شدم . و چون افراد استراحت كردند، حضرت فرمود: چنانچه خستگي افراد برطرف شده است ، حركت كنيم . همه رفتيم ، من بازگشتم ؛ وليكن هيچ اثري از درخت و چشمه آب نيافتم و شمشير خود را برداشتم و به قافله ، ملحق شدم و بسيار در فكر فرو رفتم و دست به سمت آسمان بلند كرده و از خداوند خواستم كه مرا از دوستان و معتقدان به حضرت ابوالحسن ، امام هادي عليه السلام قرار دهد. در همين لحظه ، حضرت متوجّه من شد و فرمود: اي ابوالعبّاس ! بالا خره كار خود را كردي؟ عرضه داشتم : بلي ، ياابن رسول اللّه ! من نسبت به شما مشكوك بودم و الا ن به حقانيّت شما معتقد گشتم و به لطف خداوند منّان هدايت يافتم . حضرت فرمود: آري چنين است ، همانا افراد مؤ من و اهل معرفت ، كمياب هستند.
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :