امروز:
سه شنبه 8 فروردين 1396
بازدید :
790
شومي روزگار
حسن بن مسعود گويد: خدمت امام هادي عليه السلام رسيدم در حالي كه انگشتم خراشيده است و شانه ام با مركب سواري تصادف كرده و آسيب ديده بود و جامه هايم را عده اي از مردم پاره كرده بودند گفتم : اي روز! تو چه شوم هستي خداوند شر را از من بگرداند. امام عليه السلام فرمود: اي حسن تو هم كه با ما رفت و آمد داري گناه خود را به گردن بي گناه مي گذاري . حسن گويد: حيرت زده شدم و فهميدم كه خطا كرده ام . عرض كردم : اي آقاي من از خداوند آمرزش مي خواهم . حضرت فرمود:اي حسن ! روزگار چه گناهي دارد كه وقتي شما به سزاي اعمال خود مي رسيد آن را شوم مي شماريد؟ گفتم : استغفراللّه ابدا، اين توبه من باشد يابن رسول اللّه ...
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم(عليهم السلام) / محمد رضا اکبري
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :