امروز:
چهار شنبه 9 فروردين 1396
بازدید :
785
ابو راجح حمامي
يكي از داستانهايي كه علماء و افراد مورد اطمينان نقل كرده اند و به عنوان يك حادثه قطعي ، در عصر خود شهرت يافت ، داستان ابوراجح است . ابو راجح از شيعيان مخلص شهر حله (يكي از شهرهاي عراق كه در نزديك نجف اشرف واقع شده) و سرپرست يكي از حمامهاي عمومي حله بود، از اين رو بسياري از مردم او را مي شناختند. در آن عصر، فرماندار حله شخصي به نام مرجان صغيربود، به او اطلاع دادند كه ابو راجح حمامي از بعضي از اصحاب منافق رسول خدا (ص) بدگوئي مي كند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند كه در بستر مرگ افتاد، حتي آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند كه دندانهايش ‍ كنده شد، و زبانش را بيرون آوردند و با جوالدوزي سوراخ كردند، و بيني اش را بريدند و با وضع بسيار دلخراشي ، او را به عده اي از اوباش ‍ سپردند، آنها ريسمان برگردان او كرده و در كوچه ها و خيابانهاي شهر حله مي گرداندند، بقدري خون از بدن او بيرون آمد، و به او صدمه وارد شد كه ديگر نمي توانست حركت كند، و كسي شك نداشت كه او مي ميرد، و بعد فرماندار تصميم گرفت او را بكشد، ولي جمعي از حاضران گفتند: او پيرمرد فرتوت است ، و به اندازه كافي مجازات شده و خواه و ناخواه بزودي مي ميرد، بنابراين از كشتن او صرف نظر كنيد، بسيار از فرماندار خواهش ‍ كردند، تا اينكه فرماندار او را آزاد كرد. فرداي همان روز، ناگاه مردم ديدند او از هر جهت سالم است و دندانهايش ‍ در جاي خود قرار گرفته است ، و زخمهاي بدنش خوب شده است ، و هيچگونه اثري از آنهمه زخمها نيست ، و برخاسته و مشغول خواندن نماز است ، حيران شدند و با تعجب از او پرسيدند: چطور شد كه اينگونه نجات يافتي و گوئي اصلا تو را كتك نزدند و آثار پيري از تو رفته و جوان شده اي ؟ ابو راجح گفت : من وقتي كه در بستر مرگ افتادم ، حتي با زبان نتوانستم دعا بكنم و تقاضاي كمك از مولايم حضرت ولي عصر (عج) نمايم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنايت كردم ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتي كه شب كاملا تاريك شد، ناگاه ديدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولايم امام زمان (عج) افتاد، او جلو آمد و دست شريفش را بر صورتم كشيد و فرمود: برخيز و براي تاءمين معاش ‍ خانواده ات بيرون برو خدا تو را شفا داد اكنون مي بينيد كه سلامتي كامل خود را باز يافته ام . يكي از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدين محمد قارون ، پس از نقل ماجراي فوق مي گويد: سوگند به خدا، من ابو راجح را مكرر در حمام حله ديده بودم ، پيرمرد فرتوت ، زرد چهره و كم ريش و بد قيافه بود و هميشه او را اينگونه مي ديدم ، ولي پس از اين ماجرا او را تا آخر عمرش ، جواني تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر ديدم ، كه گوئي بيست سال بيشتر عمر نكرده است ، آري او به بركت لطف امام زمان (عج) اينگونه شاداب و زيبا و نيرومند گرديد. خبر سلامتي و دگرگوني عجيب او از پيري ضعيف به جواني تنومند و قوي شايع شد، همگان فهميدند فرماندار حله به مامورينش دستور داد او را نزد او حاضر كنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار ديد قيافه ابو راجح عوض شده ، و كوچكترين اثر آن زخمها در بدن و صورتش نيست ، ابوراجح ديروز با ابوراجح امروز، از زمين تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتي تكان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاثير قرار گرفت ، كه رفتارش از آن پس با مردم حله (كه اكثرا شيعه بودند( عوض شد. او قبل از آن جريان وقتي كه در حله به جايگاه معروف به مقام امام - عليه السلام -مي آمد، به طور مسخره آميزي پشت به قبله مي نشست ، تا به آن مكان شريف توهين كند، ولي بعد از آن جريان به آن مكان مقدس مي آمد و با دو زانوي ادب در آنجا رو به قبله مي نشست ، و به مردم حله احترام مي نمود و لغزشهاي آنها را ناديده مي گرفت ، و به نيكوكاران آنها نيكي مي كرد، در عين حال عمرش كوتاه شد و بعد از اين جريان چندان عمر نكرد و مرد.
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :