امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
1036
مولا و غلام مشتبه
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام مردي كوهستاني با غلام خود به حج مي رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيري شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاي خود گفت : تو مولاي من نيستي بلكه من مولا و تو غلام من مي باشي . و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم مي گفتند: اي دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنين عليه السلام ببرم . چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد علي رفتند و مولا (ضارب) گفت : اين شخص ، غلام من است و مرتكب خلافي شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مي خواند. ديگري گفت : به خدا سوگند دروغ مي گويد و او غلام من مي باشد و پدرم وي را به منظور راهنمايي و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مي خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد. اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد. چون صبح شد، اميرالمومنين عليه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن ! و آن حضرت عليه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداي فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول مي شد تا خورشيد به اندازه نيزه اي در افق بالا مي آمد. آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده مي گفتند: امروز مشكل تازه اي براي اميرالمومنين روي داده كه از عهده حل آن بر نمي آيد! تا اينكه امام عليه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مي گوييد؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگري غلام . علي عليه السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه مي دانم راست نمي گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خدا صلي الله عليه و آله را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت . اميرالمومنين (ع) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمي كردي من غلام نيستم ؟ گفت : آري ، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايي شدم . پس آن حضرت عليه السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وي تسليم نمود. و نظير همين داستان را شيخ كليني و صدوق و طوسي از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود. راوي مي گويد: در مسجدالحرام ايستاده بودم و نگاه مي كردم كه ديدم مردي از منصور دوانيقي خليفه عباسي كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وي مي گفت : اي خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمي دانم با او چكار كرده اند. منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم . طرفين دعوي در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادق عليه السلام حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اي جعفر! بين ايشان داوري كن . امام صادق عليه السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام عليه السلام پذيرفت . پس فرشي از ني براي آن حضرت انداختند و روي آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعي رو كرده و فرمود: چه مي گويي ؟ مرد گفت : اي پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمي دانم با او چكار كرده اند. امام عليه السلام به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مي گوييد؟ گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويي از خانه اش ‍ بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است . امام عليه السلام به مردي كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده : هر كس شخصي را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است . اي غلام ! اين يكي را دور كن و گردنش را بزن . مرد فرياد برآورد: اي پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد. آنگاه امام عليه السلام فرمود : من پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله هستم دستور مي دهم اين يكي را رها كن و ديگري را گردن بزن ، پس آن مردي كه محكوم به قتل شده بود گفت : يابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق عليه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگري را با تازيانه تنبيه كنند. و سپس وي را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند.
قضاوتهاي امي المومنين(ع) / محمد تستري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :