امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
1033
سفري بدون بازگشت
اميرالمومنين عليه السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه كنان در حالي كه گروهي او را تسلي مي دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي كني ؟ جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمي است كه شريح قاضي درباره ام نموده ، كه نمي دانم بر چه مبنايي استوار است ؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اين ها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را از آنان مي پرسم ، مي گويند: مرده است . از اموال و دارايي او مي پرسم ، مي گويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است . ايشان را به نزد شريح برده ام و او با سوگندي آنان را آزاد كرده ، با اين كه مي دانم پدرم اموال و كالاي زيادي به همراه داشته است . اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار اين جوان تحقيق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حكم كرده اي ؟ شريح : يا اميرالمومنين ! اين جوان مدعي بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جويا شده ، به وي گفته اند: پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آيا بر ادعاي خود گواه داري ؟ گفت نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند. اميرالمومنين عليه السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم كه در مثل چنين قضيه اي اين گونه حكم مي كني ؟! شريح : پس حكم آن چيست ؟ امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داوري كنم كه پيش از من جز داود پيغمبر كسي به آن حكم نكرده باشد. اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر كن ! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يك نفر از آنان موكل ساخت و آنگاه به صورت هايشان خيره شد و فرمود: چه مي گوييد آيا خيال مي كنيد كه من از جنايتي كه بر پدر اين جوان روا داشته ايد آگاه نيستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم . سپس به ماموران فرمود: صورت هايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد پس ‍ هر يك را در كنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي كه سر و صورتشان با جامه هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه السلام منشي خود، عبدالله بن ابي رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و كاغذ بياور! و خود در مجلس ‍ قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تكبير گفتم شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يكي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابي رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانه هايتان خارج شديد؟ در فلان روز. در چه ماهي ؟
در فلان ماه . در چه سالي ؟ در فلان سال . در كجا بوديد كه پدر اين جوان مرد؟ در فلان محل . در خانه چه كسي ؟ در خانه فلان . به چه بيماري ؟ با فلان بيماري . مرضش چند روزي طول كشيد؟ فلان مدت . در چه روزي مرد؛ چه كسي او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسي بر او نماز گزارد و چه كسي با او وارد قبر گرديد؟ و چون بازجوئي كاملي از او به عمل آورد صدايش به تكبير بلند شد، و مردم همگي تكبير گفتند، سايرين كه صداي تكبيرها را شنيدند يقين كردند كه آن يكي سر خود و ديگران را فاش ساخته است ، آن حضرت عليه السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را به زندان ببرند. سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرده به وي فرمود: آيا تصور مي كني كه من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم ؟ در اين هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف كرده چاره اي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلي نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود. پس امام عليه السلام تمام شهود را پيش خوانده يكي پس ‍ از ديگري به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه السلام آنان را عهده دار خون بها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغي را ادعا مي كرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط كنيد و هر كدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مي كند. پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا اميرالمومنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟ آن حضرت عليه السلام فرمود: داوود از كوچه اي مي گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازي بودند، و شنيد كودكي را به نام مات الدين ( مرد دين( صدا مي زنند، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چيست ؟ گفت : مات الدين .
داوود گفت : چه كسي اين نام را براي تو معين كرده ؟ گفت : پدرم . داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اي زن ! اسم فرزندت چيست ؟ گفت : مات الدين .
داوود: چه كسي اين نام را بر او نهاده است ؟ زن : پدرش . داوود: به چه مناسبت ؟ زن : زماني كه اين فرزند را در شكم داشتم ، پدرش با گروهي به سفر رفت ، ولي با آنان بازنگشت ، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چيزي از خود برجاي ننهاده ! گفتم: پس هيچ وصيت و سفارشي براي ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها يك وصيت نمود، وي مي دانست كه تو بارداري ، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذاري . داوود گفت : آيا همسفرهاي شوهرت مرده اند يا زنده ؟ گفت : زنده .
گفت : مرا به خانه هايشان راهنمايي كن . زن ، داوود را به خانه هاي آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويي نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خون بها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدين (زنده است دين) بگذار.
قضاوتهاي امير المومنين(ع) / محمد تستري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :