امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
1065
حيله براميرمؤمنان
هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين عليه السلام را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانت ها و سپرده هايي را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود. در آن روزهايي كه علي عليه السلام امانت ها را به مردم تحويل مي داد، حنظله بن ابي سفيان ، عمير بن وائل ثقفي را تطميع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وي گفت : اگر علي از تو گواه بخواهد ما گروه قريش براي تو شهادت خواهيم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وي داد كه از جمله آنها گردن بندي بود كه به تنهايي سيزده مثقال طلا وزن داشت . عمير نزد اميرالمومنين عليه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. علي عليه السلام هر چند ودايع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده اي به نام عمير نديد و دانست كه او دروغ مي گويد، پس او را موعظه نمود تا از ادعايش ‍ دست بردارد ولي اندرزها سودي نبخشيد و عمير همچنان برگفته خود ثابت بود و مي گفت : من بر ادعاي خود گواهاني از قريش دارم كه آنان برايم گواهي مي دهند؛ مانند ابوجهل ، عكرمه ، عقبه بن ابي معيط، ابوسفيان و حنظله . اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اين نيرنگي است كه به تدبير كننده اش بر مي گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشينند و به عمير رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسليم پيامبر صلي الله عليه و آله نمودي ؟ عمير: نزديك ظهر بود كه سپرده را به او تحويل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد. و آنگاه ابوجهل را طلبيده همان سوال را از او پرسيد، ولي ابوجهل گفت : مرا حاجتي به پاسخ گفتن نيست ، و بدين وسيله خود را رها كرد. پس از آن ابوسفيان را به نزد خود فراخواند و همان سوال ها را از او پرسيد ابوسفيان گفت : نزديك غروب آفتاب بود كه عمير امانتش را تسليم پيامبر صلي الله عليه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستين خود قرار داد. نوبت به حنظله رسيد او گفت : به خاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمير وديعه را به پيامبر داد و آن حضرت امانت را در پيش رو گذاشت تا وقتي كه خواست برخيزد، آن را به همراه خود برد. و سپس عقبه را احضار كرد و كيفيت را از او جويا شد، وي گفت : به هنگام عصر بود كه عمير امانتش را تحويل پيامبر صلي الله عليه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگي را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمير امانت را به پيامبر تحويل داده پيامبر آن را تحويل گرفت و فورا به خانه فرستاد. و عمير آنجا نشسته بود و تمام جريانات و تناقض گويي هاي آنان را مي شنيد. آنگاه اميرالمومنين عليه السلام به عمير رو كرده فرمود: مي بينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است ! عمير گفت : الان حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتي را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله و ابوسفيان بوده اند و اينكه دينارهايي كه مهر هند، زن ابوسفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مي باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بياوريد شمشيري را كه در گوشه خانه پنهان است ، شمشير را آوردند. علي عليه السلام شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آيا اين شمشير را مي شناسيد؟ گفتند: آري ، اين شمشير حنظله مي باشد، از آن ميان ابوسفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است . اميرالمومنين به وي فرمود: اگر راست مي گويي پس غلام تو مهلع ؛ سياه چكار كرد؟ ابوسفيان گفت : او فعلا براي انجام ماموريتي به طائف رفته است . آن حضرت فرمود: اي كاش ! مي آمد و تو يك بار ديگر او را مي ديدي و اگر راست مي گويي او را احضار كن بيايد. ابوسفيان خاموش شده سخني نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معيني را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بيرون بياوريد، جسد را بيرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پيكر بيجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند. امام عليه السلام فرمود: ابوسفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده وبه پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهي برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش ‍ را گرفتم . و چون مكر و نيرنگ آنان در اين دفعه بجايي نرسيد خواستند بار ديگر حيله اي به كار برند ولي آن هم نقش بر آب گرديد.
قضاوتهاي امير المومنين(ع) / محمد تستري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :