امروز:
يکشنبه 6 فروردين 1396
بازدید :
804
بدگماني به عزادار
آقاي سيد محمود عطاران نقل كرد كه سالي در ايام عاشورا جزء دسته سينه زنان محله سردزك بودم ، جواني زيبا در اثناي زنجير زدن ، به زنها نگاه مي كرد، من طاقت نياورده غيرت كردم و او را سيلي زدم و از صف خارج كردم . چند دقيقه بعد دستم درد گرفت وبه تدريج شدت كرد تا اين كه به ناچار به دكتر مراجعه كردم ، گفت اثر درد و جهت آن را نمي فهمم ولي روغني است كه دردش را ساكن مي كند. روغن را به كار بردم نفعي نبخشيد بلكه هر لحظه درد شديدتر و ورم وآماس دست بيشتر مي شد. به خانه آمدم و فرياد مي كردم ، شب خواب نرفتم ، آخر شب لحظه اي خوابم برد حضرت شاهچراغ عليه السّلام را ديدم فرمود بايد آن جوان را راضي كني . چون به خود آمدم دانستم سبب درد چيست ، رفتم جوان را پيدا كردم و معذرت خواستم و بالاخره راضيش كردم ، در همان لحظه درد ساكت و ورم ها تمام شد و معلوم شد كه خطا كرده ام و سوء ظن بوده است و به عزادار حضرت سيدالشهداء عليه السّلام توهين كرده بودم . اين داستان به ما مي فهماند كه اذيت و اهانت به مؤمن و وابسته به خدا و رسول و امام عليه السّلام خطرناك و موجب نزول بلا و قهر الهي است.
داستانهاي شگفت/آيت الله دستغيب
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :