امروز:
دوشنبه 4 ارديبهشت 1396
بازدید :
820
شاگرد مکتب آزادگي
هنگامي كه حضرت علي (ع) زمام امور خلافت را بدست گرفت ، دنياپرستان آتش افروز با آن حضرت مخالفت كرده و جنگ جمل را پديد آوردند، پس از جنگ جمل ، معاويه كه در شام حكومت مي كرد، داعيه خلافت داشت و خود را براي يك جنگ بزرگ با سپاه علي (ع) (كه به آن جنگ صفين مي گويند) آماده ساخت ، در آستانه اين جنگ كه در سال 36 قمري واقع شد، نامه هاي متعددي بين علي (ع) و معاويه رد و بدل شد. روزي يكي از آزاد مردان بنام اسود بن عرفجه در مجلس معاويه ، فرياد زد: هان اي معاويه اين چيست كه هر روز نقشه ريزي مي كني ؟ گاهي نامه مي نويسي ، گاهي مردم را با نامه هايت مي فريبي ، گاهي شرحبيل (يكي از سران) را براي تحريك مردم ، ماءمور مي سازي ، بدانكه اين امور سودي به حال تو ندارد.
فاحذر اليوم صولة الاسد الورد
اذا جاء في رجال الهيجاء
: امروز برحذر باش از توانمردي و شكوه شير زرد، آنهنگام كه با دلاورمردان ميدان كارزار فرا رسد. اين شعر حماسي و پرتوان ، پوزه مغرور معاويه را به خاك ماليد و چون مشتي آهنين بود كه بر پوزه او خورد و آن را شكست . با شنيدن اين شعر، آتش خشم دل تيره معاويه را فرا گرفت و از دهانش ‍ شعله ور شد، و فرياد زد: اي پسر عرفجه ، اين شير زرد كيست كه مارا از او مي ترساني ؟!. اسود گفت : مگر او را نمي شناسي ، او علي بن ابيطالب عليه السلام است كه برادر رسول خدا (ص) و پسر عمو و شوهر دختر او، و پدر هر دو فرزند او و وصي و وارث علم او است ، همانكس كه در جنگ بدر، عموي تو عتبه و دائي تو وليد و عموي مادر تو شيبه و برادر تو حنظله را با شمشير آبدارش به سوي دوزخ روانه ساخت (با توجه به اينكه مادر معاويه ، هند نام داشت ، عتبه پدر هند بود، وليد برادر هند، و شيبه عموي هند بود). معاويه آنچنان در خشم فرو رفت كه يكپارچه خشم گرديد و نعره اي كه از دل ناپاكش برمي خاست ، بر سر او كشيد و به دژخيمانش گفت : اين ديوانه ناكس را دستگير كنيد. دژخيمان معاويه برجهيدند و او را گرفتند، ولي شرحبيل به معاويه گفت : دستور بده ابن عرفجه را آزاد كنند، چرا كه او مرد فاضل و بزرگ است و در ميان فاميل خود سردار و مطاع مي باشد، و از فرمان او اطاعت مي كنند، اگر او را آزاد نكني ، من بيعتم را با شما قطع مي كنم ، معاويه ديد دستگيري او گران تمام مي شود، به شرحبيل گفت : گر چه گناه او بزرگ است ولي او را به خاطر تو مي بخشم . به اين ترتيب او آزاد گرديد.
داستان دوستان/محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :