امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
1006
هشام و فرزدق
هشام بن عبدالمك ، با آنكه مقام ولايت عهدي داشت و آن روزگار يعني دهه اول قرن دوم هجري از اوقاتي بود كه حكومت اموي به اوج قدرت خود رسيده بود، هر چه خواست بعد از طواف كعبه ، خود را به حجرالاسود برساند و با دست خود آن را لمس كند ميسر نشد: مردم همه يك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشيده بودند، يك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، يك نوع عمل مي كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمي توانستند در باره شخصيت دنيايي هشام و مقام اجتماعي او بينديشند. افراد و اشخاصي كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوي عمل حج ناچيز به نظر مي رسيدند. هشام هرچه كرد خود را به حجرالا سود برساند و طبق آداب حج ، آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم ميسر نشد. ناچار برگشت و در جاي بلندي برايش كرسي گذاشتند او از بالاي آن كرسي ، به تماشاي جمعيت پرداخت . شامياني كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نيز به تماشاي منظره پر ازدحام جمعيت پرداختند. در اين ميان ، مردي ظاهر شد در سيماي پرهيزكاران . او نيز مانند همه يك جامه ساده بيشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگي خدا بر چهره اش ‍ نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد، بعد با قيافه اي آرام و قدم هايي مطمئن ، به طرف حجرالا سود آمد. جمعيت با همه ازدحامي كه بود، همينكه او را ديدند فورا كوچه دادند و او خود را به حجرالا سود نزديك ساخت . شاميان كه اين منظره را ديدند و قبلاً ديده بودند كه مقام ولايت عهد با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزديك كند، چشمهاشان خيره شد و غرق در تعجب گشتند. يكي از آنها از خود هشام پرسيد: اين شخص كيست ؟ هشام با آنكه كاملاً مي شناخت كه اين شخص ، علي بن الحسين زين العابدين است ، خود را به ناشناسي زد و گفت : نمي شناسم !! در اين هنگام چه كسي بود، از ترس هشام كه از شمشيرش خون مي چكيد، جراءت به خود داده او را معرفي كند؟ ولي در همين وقت ، همام بن غالب معروف به فرزدق ، شاعر زبردست و تواناي عرب ، با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش بيش از هركس ديگر مي بايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت :لكن من او را مي شناسم و به معرفي ساده قناعت نكرد، بر روي بلندي ايستاده قصيده اي غرا كه از شاهكارهاي ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هيجان كه روح شاعر مثل دريا موج بزند مي تواند چنان سخني ابداع شود با لبديهه سرود و انشاء كرد. در ضمن اشعارش چنين گفت : اين شخص كسي است كه تمام سنگريزه هاي سرزمين بطحا او را مي شناسند، اين كعبه او را مي شناسد، زمين حرم و زمين خارج حرم او را مي شناسند، اين فرزند بهترين بندگان خداست ، اين است آن پرهيزكار پاك پاكيزه مشهور. اين كه تو مي گويي او را نمي شناسم زياني به او نمي رساند، اگر تو يك نفر فرضا نشناسي ، عرب و عجم او را مي شناسند. هشام از شنيدن اين قصيده و اين منطق و اين بيان ، از خشم و غضب آتش ‍ گرفت و دستور داد مستمري فرزدق را از بيت المال قطع كردند و خودش را در عسفان بين مكه و مدينه زنداني كردند. ولي فرزدق هيچ اهميتي به اين حوادث كه در نتيجه شجاعت در اظهار عقيده برايش پيش آمده بود نداد، نه به قطع حقوق و مستمري اهميت داد و نه به زنداني شدن . و در همان زندان نيز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد خودداري نمي كرد. علي بن الحسين عليه السلام مبلغي پول براي فرزدق كه راه درآمدش بسته شده بود به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت :من آن قصيده را فقط در راه عقيده و ايمان و براي خدا انشاء كردم و ميل ندارم در مقابل آن پولي دريافت دارم . بار دوم علي بن الحسين ، آن پول را براي فرزدق فرستاد و پيغام داد به او كه :خداوند خودش از نيت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نيت و قصدت پاداش نيك خواهد داد، تو اگر اين كمك را بپذيري به اجر و پاداش ‍ تو در نزد خدا زيان نمي رساند و فرزدق را قسم داد كه حتما آن كمك را بپذيرد. فرزدق هم پذيرفت.
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :