امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
1021
دعاي مستجاب
خدايا مرا به خاندانم برنگردان !
اين جمله اي بود كه هند زن عمرو بن الجموح پس از آنكه شوهرش ‍ مسلح شد و براي شركت در جنگ احد راه افتاد، از زبان شوهرش شنيد. اين اولين بار بود كه عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شركت مي كرد، تا آن وقت شركت نكرده بود. زيرا پايش لنگ بود و اتفاقا به شدت مي لنگيد. و مطابق حكم صريح قرآن مجيد، بر آدم كور و آدم لنگ و آدم بيمار جهاد واجب نيست. او هرچند خود شخصا در جهاد شركت نمي كرد، اما چهار شير پسر داشت كه همواره در ركاب رسول اكرم حاضر بودند، و هيچ كس گمان نمي كرد و انتظار نداشت كه عمرو با عذر شرعي كه دارد، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند، سلاح برگيرد و به سربازان ملحق شود. خويشاوندان عمرو، همينكه از تصميم وي آگاه شدند آمدند مانع شوند، گفتند:اولاً تو شرعا معذوري ، ثانيا چهار فرزند سرباز دلاور داري كه با پيغمبر حركت كرده اند، لزومي ندارد خودت نيز به سربازي بروي ! گفت :به همان دليل كه فرزندانم آرزوي سعادت ابدي و بهشت جاويدان دارند من هم دارم . عجب ! آنها بروند و به فيض شهادت نايل شوند و من در خانه پيش شما بمانم ، ابدا ممكن نيست . خويشاوندان عمرو از او دست برنداشتند و دائما يكي پس از ديگري مي آمدند كه او را منصرف كنند. عمرو براي خلاصي از دست آنها به خود رسول اكرم ملتجي شد:يا رسول اللّه ! فاميل من مي خواهند مرا در خانه حبس كنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شركت كنم . به خدا قسم آرزو دارم با اين پاي لنگ به بهشت بروم . يا عمرو! آخر تو عذر شرعي داري ، خدا تو را معذور داشته است ، بر تو جهاد واجب نيست . يا رسول اللّه ! مي دانم ، در عين حال كه بر من واجب نيست باز هم .... رسول اكرم فرمود:مانعش نشويد، بگذاريد برود، آرزوي شهادت دارد، شايد خدا نصيبش كند. از تماشايي ترين صحنه هاي احد، صحنه مبارزه عمرو بن الجموح بود كه با پاي لنگ ، خود را به قلب سپاه دشمن مي زد و فرياد مي كشيد آرزوي بهشت دارم . يك از پسران وي نيز پشت سر پدر حركت مي كرد. آن قدر اين دو نفر مشتاقانه جنگيدند تا كشته شدند. پس از خاتمه جنگ ، بسياري از زنان مدينه از شهر بيرون آمدند تا از نزديك از قضايا آگاه گردند، خصوصا كه خبرهاي وحشتناكي به مدينه رسيده بود. عايشه همسر پيغمبر يكي از آن زنان بود. عايشه اندكي كه از شهر بيرون رفت ، چشمش به هند زن عمرو بن الجموح افتاد در حالي كه سه جنازه بر روي شتري گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدينه مي كشيد. عايشه پرسيد: چه خبر؟
الحمدللّه ! پيغمبر سلامت است ، ايشان كه سالم هستند ديگر غمي نداريم . خبر ديگر اينكه :رَدَّاللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ خداوند كفار را در حالي كه پر از خشم بودند برگردانيد اين جنازه ها از كيست ؟
اينها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است . كجا مي بري ؟ مي برم به مدينه دفن كنم . هند اين را گفت و مهار شتر را به طرف مدينه كشيد، اما شتر به زحمت پشت سر هند راه مي رفت و عاقبت خوابيد. عايشه گفت : بار حيوان سنگين است ، نمي تواند بكشد. اين طور نيست ، اين شتر ما بسيار نيرومند است . معمولاً بار دو شتر را به خوبي حمل مي كند. بايد علت ديگري داشته باشد اين را گفت و شتر را حركت داد، تا خواست حيوان را به طرف مدينه ببرد دو مرتبه زانو زد و همين كه روي حيوان را به طرف احد كرد ديد به تندي راه افتاد. هند ديد وضع عجيبي است ، حيوان حاضر نيست به طرف مدينه برود، اما به طرف احد به آساني و سرعت راه مي رود. با خود گفت ، شايد رمزي در كار باشد. هند در حالي كه مهار شتر را مي كشيد و جنازه ها بر روي حيوان بودند، يكسره به احد برگشت و به حضور پيغمبر رسيد: يا رسول اللّه ! ماجراي عجيبي است ، من اين جنازه ها را روي حيوان گذاشته ام كه به مدينه ببرم و دفن كنم ، وقتي كه اين حيوان را به طرف مدينه مي خواهم ببرم از من اطاعت نمي كند، اما به طرف احد خوب مي آيد، چرا؟ آيا شوهرت وقتي كه به احد مي آمد چيزي گفت ؟.
يا رسول اللّه ! پس از آنكه راه افتاد اين جمله را از او شنيدم : خدايا! مرا بخاندانم برنگردان .
پس همين است ، دعاي خالصانه اين مرد شهيد مستجاب شده است ، خداوند نمي خواهد اين جنازه برگردد. در ميان شما انصار كساني يافت مي شوند كه اگر خدا را به چيزي بخوانند و قسم بدهند، خداوند دعاي آنها را مستجاب مي كند، شوهر تو عمرو بن الجموح يكي از آن كسان است . با نظر رسول اكرم ، هر سه نفر را در همان احد دفن كردند. آنگاه رسول اكرم رو كرد به هند:اين سه نفر در آن جهان پيش هم خواهند بود. يا رسول اللّه ! از خداوند بخواه من هم پيش آنها بروم.
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :