امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1001
پسرانت چه شدند؟
پس از شهادت علي عليه السلام و تسلط مطلق معاوية بن ابي سفيان برخلافت اسلامي ، خواه و ناخواه ، برخوردهايي ميان او و ياران صميمي علي عليه السلام واقع مي شد. همه كوشش معاويه اين بود تا از آنها اعتراف بگيرد كه از دوستي و پيروي علي سودي كه نبرده اند، سهل است همه چيز خود را در اين راه نيز باخته اند. سعي داشت يك اظهار ندامت و پشيماني از يكي از آنها با گوش خود بشنود، اما اين آرزوي معاويه هرگز عملي نشد. پيروان علي بعد از شهادت آن حضرت ، بيشتر واقف به عظمت و شخصيت او شدند. از اين رو بيش از آنكه در حال حياتش فداكاري مي كردند، براي دوستي او و براي راه و روش او و زنده نگهداشتن مكتب او، جراءت و جسارت و صراحت به خرج مي دادند. گاهي كار به جايي مي كشيد كه نتيجه اقدام معاويه معكوس مي شد و خودش و نزديكانش تحت تاءثير احساسات و عقايد پيروان مكتب علي قرار مي گرفتند. يكي از پيروان مخلص و فداكار و با بصيرت علي ، عدي پسر حاتم بود. عدي در راءس قبيله بزرگ طي قرار داشت . او چندين پسر داشت . خودش و پسرانش و قبيله اش سرباز فداكار علي بودند. سه نفر از پسرانش به نام طرفه و طريف و طارف در صفين در ركاب علي شهيد شدند. پس از سالها كه از جريان صفين گذشت و علي عليه السلام به شهادت رسيد و معاويه خليفه شد، تصادفات روزگار، عدي بن حاتم را با معاويه مواجه كرد. معاويه براي آنكه خاطره تلخي براي عدي تجديد كند و از او اقرار و اعتراف بگيرد كه از پيروي علي چه زيان بزرگي ديده است به او گفت : اين الطرفات : پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند؟ در صفين ، پيشاپيش علي بن ابيطالب ، شهيد شدند. علي انصاف را در باره تو رعايت نكرد.
چرا؟ چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت . من انصاف را در باره علي رعايت نكردم
چرا؟ براي اينكه او كشته شد و من زنده مانده ام ، مي بايست جان خود را در زمان حيات او فدايش مي كردم . معاويه ديد منظورش عملي نشد. از طرفي خيلي مايل بود اوصاف و حالات علي را از كساني كه مدتها با او از نزديك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدي خواهش كرد، اوصاف علي را همچنانكه از نزديك ديده است برايش بيان كند. عدي گفت :معذورم بدار. حتما بايد برايم تعريف كني . به خدا قسم ، علي بسيار دورانديش و نيرومند بود. به عدالت سخن مي گفت و با قاطعيت فيصله مي داد. علم و حكمت از اطرافش مي جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر بود و با شب و تنهايي شب ماءنوس بود. زياد اشك مي ريخت و بسيار فكر مي كرد. در خلوتها از نفس خود حساب مي كشيد و بر گذشته دست ندامت مي سود. لباس كوتاه و زندگي فقيرانه را مي پسنديد. در ميان ما كه بود مانند يكي از ما بود. اگر چيزي از او مي خواستيم مي پذيرفت و اگر به حضورش مي رفتيم ما را نزديك خود مي برد و از ما فاصله نمي گرفت . با اين همه آنقدر با هيبت بود كه در حضورش جراءت تكلم نداشتيم و آنقدر عظمت داشت كه نمي توانستيم به او خيره شويم . وقتي كه لبخند مي زد دندانهايش مانند يك رشته مرواريد آشكار مي شد. اهل ديانت و تقوا را احترام مي كرد و نسبت به بينوايان مهر مي ورزيد. نه نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند! يك شب به چشم خود ديدم در محراب عبادت ايستاده بود در وقتي كه تاريكي شب همه جا را فرا گرفته بود اشكهايش بر چهره و ريشش ‍ مي غلطيد، مانند مار گزيده به خود مي پيچيد و مانند مصيبت ديده مي گريست . مثل اين است كه الا ن آوازش را مي شنوم ، او خطاب به دنيا مي گفت : اي دنيا متعرض من شده اي و به من رو آورده اي ؟ برو ديگري را بفريب (يا هرگز فرصتي اين چنين تو را نرسد) تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعي در كار نيست ، خوشي تو ناچيز و اهميتت اندك است . آه !آه ! از توشه اندك و سفر دور و مونس كم . سخن عدي كه به اينجا رسيد، اشك معاويه بي اختيار فروريخت . با آستين خويش اشكهاي خود را خشك كرد و گفت :خدا رحمت كند ابوالحسن را! همين طور بود كه گفتي . اكنون بگو ببينم حالت تو در فراق او چگونه است ؟ شبيه حالت مادري كه عزيزش را در دامنش سر بريده باشند. آيا هيچ فراموشش مي كني ؟ آيا روزگار مي گذارد فراموشش كنم؟
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :