امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
938
هشام و طاووس يماني
هشام بن عبدالملك ، خليفه اموي ، در ايام خلافت خود به قصد حج وارد مكه شد. دستور داد يكي از كساني كه زمان رسول خدا را درك كرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نايل شده است حاضر كنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤ الاتي بكند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا كسي باقي نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت : پس يكي از تابعين (156) را حاضر كنيد تا از محضرش استفاده كنيم . طاووس يماني را حاضر كردند.
طاووس وقتي كه وارد شد، كفش خود را جلو روي هشام ، روي فرش ، از پاي خود درآورد. وقتي هم كه سلام كرد برخلاف معمول كه هركس سلام مي كرد مي گفت السلام عليك يا اميرالمؤمنين ! طاووس به السلام عليك قناعت كرد و جمله يا اميرالمؤمنين را به زبان نياورد. به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنكه معمولاً در حضور خليفه مي ايستادند تا اينكه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اينكه طاووس به عنوان احوالپرسي گفت :هشام ! حالت چطور است ؟. رفتار و كردار طاووس ، هشام را سخت خشمناك ساخت ، رو كرد به او و گفت : اين چه كاري است كه تو در حضور من كردي ؟ چه كردم ؟
چه كرده اي ؟!!! چرا كفشهايت را در حضور من درآوردي ؟ چرا مرا به عنوان اميرالمؤمنين خطاب نكردي ؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستي ؟ چرا اين گونه توهين آميز از من احوالپرسي كردي ؟ اما اينكه كفشها را در حضور تو درآوردم ، براي اين بود كه من روزي پنج بار در حضور خداوند عزت ، درمي آورم و او از اين جهت بر من خشم نمي گيرد. اما اينكه تو را به عنوان امير همه مؤمنان نخواندم ؛ چون واقعا تو امير همه مؤمنان نيستي ، بسياري از اهل ايمان از امارت و حكومت تو ناراضيند. اما اينكه تو را به نام خودت خواندم ؛ زيرا خداوند پيغمبران خود را به نام مي خواند و در قرآن از آنها به يا داوود و يا يحيي و يا عيسي ياد مي كند. و اين كار، توهيني به مقام انبيا تلقي نمي شود، برعكس ، خداوند ابولهب را با كنيه نه به نام ياد كرده است . و اما اينكه گفتي چرا در حضور تو پيش از اجازه نشستم ، براي اينكه از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب شنيدم كه فرمود: اگر مي خواهي مردي از اهل آتش را ببيني ، نظر كن به كسي كه خودش نشسته است و مردم در اطراف او ايستاده اند. سخن طاووس كه به اينجا رسيد، هشام گفت : اي طاووس ! مرا موعظه كن . طاووس گفت :از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب شنيدم كه در جهنم مارها و عقربهايي است بس بزرگ ، آن مار و عقربها ماءمور گزيدن اميري هستند كه با مردم به عدالت رفتار نمي كند طاووس اين را گفت و از جا حركت و به سرعت بيرون رفت.
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :