امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
982
رشک به صاحب قبر
نام او در جاهليت عبدالعزي (بنده بت عزّي) بود، از ناحيه پدر ارث كلاني به او رسيده بود، عمويش نيز ثروت فراواني به او بخشيد، اما او شيفته اسلام شد و قبول اسلام كرد، وقتي عمويش اطلاع يافت كه او مسلمان شده ، او را تهديد كرد، ولي او در راه اسلام ، استقامت كرد، عمويش همه ثروت را از او گرفت و او را بيرون نمود، ولي او از اسلام برنگشت ، در حالي كه بخاطر نداشتن لباس ، گليمي را دو نيمه كرده بود و با يك نيمه آن عورتش ‍ را پوشاند و نيم ديگر آن را به جاي پيراهن به شانه افكنده بود، نيمه شب مخفيانه به سوي مدينه حركت نمود، و به مدينه رسيد و در نماز صبح پيامبر (ص) شركت كرد. پيامبر(ص) طبق معمول پس از نماز به پشت سرش نگاه كرد، و شخصي را ديد كه با دو نيمه گليم ، خود را پوشانده ، فرمود: تو كيستي ؟ او عرض كرد: من عبدالعزي هستم . فرمود: بلكه تو عبدالله ذوالبجادين(بنده خدا و صاحب دو نيمه گليم) هستي ، پيامبر (ص) با همان نگاه اول ، او را شناخت و به او فرمود: در خانه من باش ، از آن پس عبدالله از خادمان مخصوص پيامبر (ص) بود، آري به قول شاعر:
هر شيشه گلرنگ عقيق يمني نيست
هر كس كه برش خرقه ، اويس قرني نيست
خوبي به خوش اندامي و سيمين زقني نيست
حسن ، آيت روح است ، به نازك بدني نيست
به اين ترتيب ، مردي از مردان راه ، از همه چيز دنيا گذشت و شيفته حق گرديد و حضور در خدمت پيامبر (ص) را بر همه چيز مقدم داشت . جالب اينكه در جريان حركت سپاه براي جنگ تبوك (كه در سال نهم هجرت واقع شد) او از سپاهيان اسلام بود. عبدالله بن مسعود مي گويد: من نيز در ميان سپاه بودم ، شبي از خواب برخاستم ، در گوشه لشگرگاه ، شعله آتشي را ديدم ، با خود گفتم : اين آتش ‍ براي چيست ؟ اكنون كه وقت روشن كردن آتش نيست به پيش رفتم ، ديدم پيامبر (ص) در ميان قبري ايستاده و با افرادي ، جنازه اي را دفن مي كنند، رسول خدا (ص) به حاضران گفت : جنازه برادرتان را نزديك بياوريد، آنان جنازه را به حضرت دادند، و پيامبر (ص) او را به خاك سپرد، اطلاع يافتم جنازه عبدالله است ، وقتي پيامبر (ص) جنازه او را در خاك سپرد، به طرف آسمان رو كرد و عرض نمود: اللهم اني امسيت راضيا عنه فارض عنه : خدايا من از او راضي و خشنودم ، تو هم از او راضي و خشنود باش . ابن مسعود مي گويد: من و همه حاضران گفتيم : كاش ما صاحب اين قبر بوديم ، و پيامبر (ص) در مورد ما اين گونه دعا مي كرد.
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :