امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
972
عزت در اسارت
عبدالله بن حذافه از ياران دلاور و رسول خدا(ص) از طايفه بني سهم ، از دودمان قريش بود، وي در يكي از جنگهاي مسلمانان با روميان ، همراه هشتاد نفر از مسلمين ، اسير سپاه روم شد. روزي اين مسلمين اسير را نزد قيصر، شاه فرمانفرماي روم ، بردند، قيصر به عبدالله (كه عنوان رئيس اسيران مسلمان را داشت) اين پيشنهاد را كرد: اگر دين مسيحيت را بپذيري تو را آزاد مي كنم . عبدالله ، نپذيرفت ، قيصر دستور داد ديگ بزرگي را آوردند و روغن زيتون در آن ريختند، و آن ديگ را روي آتش نهادند، وقتي كه روغن به جوش آمد، يكي از اسيران مسلمان را در ميان آن افكندند كه گوشتهايش از استخوانهايش جدا گرديد، پس از اين شكنجه سخت ، به عبدالله پيشنهاد دوم را كرد: اگر آئين مسيحيّت را نپذيري تو را نيز دچار اين سرنوشت مي كنيم . عبدالله ، نپذيرفت ، او را نزديك ديگ آوردند كه به داخل آن بيفكنند، قطرات اشك از چشمانش سرازير شد، قيصر دستور داد او را برگرداندند، و به او گفت :((چرا گريه مي كني ، از اسلام برگرد،تا آزادت كنم . عبدالله گفت : گريه ام از ترس مرگ نيست ، بلكه گريه ام از اين رو است كه كاش به اندازه موهاي بدنم جان داشتم و آنها را در راه دين خدا، فدا مي كردم . قيصر از شجاعت و همّت بلند عبدالله ، حيران و شگفت زده شد و پيشنهاد كرد كه اگر دين مسيحيت را بپذيري ، دخترم را همسر تو مي كنم ، و نيمي از كشورم را در اختيار تو مي گذارم ، عبدالله اين پيشنهاد را نيز رد كرد. قيصر گفت: سر مرا ببوس تا تو را آزاد كنم ، عبدالله نپذيرفت ، قيصر گفت : اگر سر مرا ببوسي ، تو و تمام اسيران مسلمان را آزاد خواهم كرد. عبدالله گفت : اكنون كه آزادي ديگران در پيش است ، حاضرم سرت را ببوسم ، او سر قيصر را بوسيد و در نتيجه ، خود و همه اسيران ، آزاد شدند.
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :