امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1132
در پناه الله
عثمان بن مظعون يكي از مسلمين بسيار مقاوم و مخلص آغاز اسلام بود، در مكه مسلمين در خطر شكنجه و آزار بودند، عثمان بن مظعون مدتي در پناه وليدبن مغيره درآمد، از اين رو، كسي او را آزار نمي داد، ولي او با خود گفت : هم كيشان من در ناامني و شكنجه در راه اسلام هستند و من آزادانه رفت و آمد مي كنم ، و اين براي من ننگ است ، كه در جوار مرد مشركي در امان باشم ولي مسلمين در پناه الله ، مورد آزار قرار گيرند، نزد وليد رفت و به او گفت : من پناهندگي خود را پس گرفتم ، وليد گفت : چرا؟ عثمان گفت : مي خواهم در پناه الله باشم ، عثمان و وليد هر دو وارد مسجدالحرام شدند، و در آنجا رسما اعلام شد كه عثمان از پناهندگي وليد بيرون آمده است . در اين هنگام لبيدبن ربيعه كه از شعراي معروف جاهليت بود، در ميان جمعي از قريش نشسته بود و براي آنها شعر مي خواند، عثمان نيز كنار آنها رفت و نشست . لبيد اين نيم بيت را گفت : الا كلّ شيي ما خلا الله باطل:آگاه باشيد كه هر چيزي غير از خدا بي اساس است . عثمان ديد اين سخن با مباني اسلام موافق است ، گفت راست گفتي . لبيد در نيم بيت دوم گفت :
وكل نعيم لا محالة زائل :همه نعمتها ناگزير نابود مي شود. عثمان بن مظعون ديد اين سخن مطابق آئين اسلام نيست ، با قاطعيت گفت : اين دروغ است ، زيرا نعمت هاي بهشت ، نابود شدني نيست . لبيد خشمگين شد و فرياد زد: اي قريشيان ، به خدا تا بحال سابقه نداشت كه كسي از شركت كنندگان در مجلس شما، مردم آزار باشد، چرا و چه وقت چنين آشفتگي در ميان شما پديد آمده است ؟ يكي از حاضران گفت : اين ابله با ابلهان ديگر، دين ما را ترك نموده ، از سخن او ناراحت مباش . عثمان بن مظعون پاسخ قاطعي به او داد، و همين بگو مگو باعث درگيري شد، مرد مزبور مشت محكمي به چشم عثمان زد كه چشمش كبود گرديد. در اين وقت وليدبن مغيره كه ناظر جريان بود به عثمان بو مظعون گفت : اگر تو در پناه من بودي چشمت چنين نمي شد، عثمان گفت : چشم ديگرم سالم است ، و من در پناه نيرومندتر از تو هستم ، وليد گفت : اگر بخواهي مي تواني بار ديگر در پناه من بيائي ؟ عثمان گفت :نه هرگز! من از پناه الله به جاي ديگر نمي روم.
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :