امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
1284
حكيم و پادشاه
ناصرالدين شاه در سفر خراسان ، به هر شهري كه وارد مي شد، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و ديدنش مي رفتند. موقع حركت از آن شهر نيز او را مشايعت مي كردند تا اينكه وارد سبزوار شد. در سبزوار نيز عموم طبقات از او استقبال و ديدن كردند، تنها كسي كه به بهانه انزوا و گوشه نشيني از استقبال و ديدن امتناع كرد حكيم و فيلسوف و عارف معروف حاج ملا هادي سبزواري بود. از قضا تنها شخصيتي كه شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزديك ببيند، همين مرد بود كه تدريجا شهرت عمومي در همه ايران پيدا كرده بود و از اطراف كشور، طلاب به محضرش ‍ شتافته بودند و حوزه علميه عظيمي در سبزوار تشكيل يافته بود. شاه كه از آن همه استقبال و ديدن ها و كرنش ها و تملق ها خسته شده بود، تصميم گرفت خودش به ديدن حكيم برود. به شاه گفتند:حكيم ، شاه و وزير نمي شناسد شاه گفت :ولي شاه ، حكيم را مي شناسد جريان را به حكيم اطلاع دادند، تعيين وقت شد و يك روز در حدود ظهر، شاه فقط به اتفاق يك نفر پيشخدمت به خانه حكيم رفت ، خانه اي بود محقر با اسباب و لوازمي بسيار ساده . شاه ضمن صحبت ها گفت :هر نعمتي شكري دارد، شكر نعمت علم ، تدريس و ارشاد است ، شكر نعمت مال اعانت و دستگيري است ، شكر نعمت سلطنت هم البته انجام حوائج است ، لهذا من ميل دارم شما از من چيزي بخواهيد تا توفيق انجام آن را پيدا كنم . فرمود: من حاجتي ندارم ، چيزي هم نمي خواهم . شنيده ام شما يك زمين زراعتي داريد، اجازه بدهيد دستور دهم آن زمين از ماليات معاف باشد. شاه گفت : دفتر ماليات دولت مضبوط است كه از هر شهري چقدر وصول شود. اساس آن با تغييرات جزئي به هم نمي خورد. اگر در اين شهر از من ماليات نگيرند همان مبلغ را از ديگران زيادتر خواهند گرفت ، تا مجموعي كه از سبزوار بايد وصول شود تكميل گردد. حکيم فرمود: شاه راضي نشوند كه تخفيف دادن به من يا معاف شدن من از ماليات ، سبب تحميلي بر يتيمان و بيوه زنان گردد به علاوه دولت كه وظيفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد، هزينه هم دارد و بايد تامين شود. ما با رضا و رغبت ، خودمان اين ماليات را مي دهيم . شاه گفت :ميل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف كنم و از همان غذاي هر روز شما بخورم ، دستور بفرماييد نهار شما را بياورند. حكيم بدون آن كه از جا حركت كند فرياد كرد:غذاي مرا بياوريد فورا آوردند، طبقي چوبين كه بر روي آن چند قرص نان و چند قاشق و يك ظرف دوغ و مقداري نمك ديده مي شد جلو شاه و حكيم گذاشتند. حكيم به شاه گفت :بخور كه نان حلال است ، زراعت و جفت كاري آن دسترنج خودم است شاه يك قاشق خورد اما ديد به چنين غذايي عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نيست ، از حكيم اجازه خواست كه مقداري از آن نان ها را به دستمال ببندد و تيمنا و تبركا همراه خود ببرد. پس از چند لحظه ، شاه با يك دنيا بهت و حيرت ، خانه حكيم را ترك كرد.
داستان راستان/شهيد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :