امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1236
علامه محمد تقي جعفري(ره)
نگاهي به زندگاني علامه جعفري به بيان خود ايشان:
تولدم در تبريز در حدود سال 1304 است دودمان ما از نظر سطح اقتصادي پائين بود، ولي صفاي عجيبي در دودمان ما حاكميت داشت مخصوصا پدرم كه معروف به صدق و صفا بود من از پيرمردهاي تبريز شنيدم كه از پدرم دروغ شنيده نشد. اين را از پدرم پرسيدم گفت : بله يادم نمي آيد از سن بلوغ به اين طرف دروغ گفته باشم او سواد نداشت درس نخوانده بود ولي وضع روحيه اش از نظر وارستگي و تقوي و صدق و عشق شديدي كه به كار داشت نمونه بود. كارش در نانوايي بود و پدرش نزد توتونچي بود وقتي از دنيا رفت مال دنيا براي او به جاي نگذاشت و هر چه داشت براي علاج بيماري اش خرج شد. و مجبور شد كارگري كند و كاري در نانوايي ياد گرفت ولي چون فوق العاده با تقوي و وارسته و كاري بود محبوبيت عجيبي بين مردم داشت و عائله را به هر حال اداره مي كرد. پس از مدتي احساس كردم كه از نظر روحي به دروس معنوي و الهي بيشتر از دبستانها و دبيرستان ها علاقه دارم در آن زمان از مركز دستوري رسيد كه بايد دانش آموزان لباس يك رنگ بپوشند كه يادم هست رنگ طوسي بود و پدرم توانايي نداشت كه آن لباس را تهيه كند، لذا وقتي به مدرسه آمديم با اينگونه شاگرد اول بودم . من و برادرم ميرزا محمد جعفر را نگذاشتند به كلاس برويم و هنوز تلخي حادثه آن روز را فراموش نمي كنم ، كه همين حادثه باعث شد كه دبستان را رها كردم . البته علت اصلي اين كه دبستان را رها كردم اين بود كه پدرم نتوانست از نظر وضع مالي ما را اداره كند و مجبور شد كه مانع از مدرسه رفتن ما گردد، تا برويم كار كنيم . آن موقع از طرف وزارت معارف اعلام كردند كه مخارج مرا مي دهند چون درس هايم خوب بود علاقه داشتند كه ما در مدرسه باشيم ولي پدرم راضي نشد و گفت نه ، چون فكر مي كرد احساس منت به وجود مي آيد، ما را فرستاد تا برويم كار كنيم . بعد از رها كردن درس ، گويا يك شب در خواب صحبت مي كردم كه پدرم بيدار بوده و مي شنود كه من يك شعري خواندم ، آن شعر الان دقيقا خاطرم نيست ولي مضمونش اين بود كه مراد و هدف و مقصود ما كه علم عليهاالسلام بود روزگار از دست ما گرفت . چنين مضموني را پدرم شنيده بود. صبح كه از خواب بيدار شدم ايشان گفت كه ديشب خواب مي ديدي ؟ فكر كردم و گفتم بله گفت در خواب چه مي گفتيد؟ من درست يادم نمانده بود، گفتم كه در خواب حال ناراحتي داشتم از اينكه از درس محروم شدم و اين شعر را خواندم . پدرم گفت : من دقيقا نمي دانم ولي چنين الفاظي گفتي . بعد گفت خيلي خوب حالا كه ميلت است با برادر بزرگترت درس را ادامه بده رفتيم مدرسه طالبيه و آنجا از اول صرف و نحو را شروع كرديم و خوانديم . تقريبا اوائل جنگ دوم جهاني بود من ديدم كه ابوي نمي تواند زندگي من و برادرم را اداره كند پس مجبور شديم كه كار كينم يعني هم كار كنيم و هم درس بخوانيم . مدتي تا ظهر كار مي كرديم و بعد از ظهر به مدرسه طالبيه مي رفتيم . گاهي هم بالعكس مي شد. پيش از ظهرها درس مي خوانديم و بعد از ظهرها كار مي كرديم يك سال يا دو سال وضع به همين روال و منوال گذشت . .... تا اينكه به تهران آمديم . اين سفر در زمان مرحوم آقا ميرزا مهدي آشتياني رحمت الله عليه بود بعد من مشرف شدم به قم . بيش از يكسال در قم نبودم كه به من خبر دادند والده در تبريز ديه از جهان فرو بسته من هم برگشتم به تبريز. آن موقع در تبريز مرحوم آيت الله آقاي حاج ميرزا فتاح شهيدي از مجتهدين بسيار زبر دست و از اوتاد به شمار مي رفت خيلي با تقوي و وزين مرد بزرگي بود، خدمتشان رسيديم و چند ماه در تبريز بوديم كه ايشان به من گفت شما برويد به نجف ، عمده محرك ، ما براي نجف همين مرحوم شهيدي شد. يادم مي آيد كه مقداري از وسائلش را هم ايشان فراهم كرد و مقدمات مسافرت را رو به راه كرد و مقداري هم به ما پول داد و دو جعبه شيريني هم تهيه كرد، مخصوصا اين يادم هست . وقتي به نجف رسيدم پس از دو سه روز كسالت شديدي گرفتم اسم خاص ‍ اين ناراحتي را نمي دانستم اما بدنم را كه مي خاراندم جايش سرخ مي شد و باد مي كرد خيلي ناراحت بودم از آقايان مدرس مدرسه آمدند و گويا من حالم خيلي ناجور بود چون اينها از من فارسي سوال كرده بودند كه چيست و حالتان چطور است و من هم به تركي جواب داده بودم . اينها هم تركي نمي دانستند و رفته بودند از مدرسه ديگر كه معروف به مدرسه باكوبه اي هاست آقا شيخ نصرالله شبستري را آورده بودند كه ايشان آذربايجاني بود و تركي مي دانست . ايشان هم كه روحاني بسيار خوب و وارسته اي است . خدا حفظش كند از من سوال كرد كه شما كي آمديد و جز اينها رفت يك آشي پخت و گوشت هم ريخته بود 5-6 روز بود كه من هيچ نخورده بودم آن آش خيلي به ما لذت داد و مزه داشت بعد شرفياب شدم به زيارت امير المومنين عليه السلام و گفتم كه خلاصه ما را بيش از اين امتحان نكن . حالم خوب شد و افتاديم دوباره در كار. داستان هاي اين جوري زياد بود ولي روح خيلي نشاط داشت و مصائب مادي و ماديات واقعا ناچيز نمودار مي شد و در اين باره من حوادث بسيار زيادي ديدم كه بهت آور بود. وقتي كه آمدم ايران خدمت آيت الله بروجردي رسيدم و ايشان فرمودند كه بمانيد قم و درسي را شروع كنيد آن موقع آب قم با طبع و مزاج من ناسازگار نبود. به ايشان عرض كردم كه اگر اجازه بفرمائيد يا به تهران بروم يا مشهد و آب قم به من نمي سازد. ايشان هم ما را مخير كرده و فرمودند: بسيار خوب ، هر كجا ميل داريد برويد و اقامت كنيد در حدود يكسال در مشهد بودم . درسهايي شروع شد و در زمان مرحوم آيت الله ميلاني حوزه مشهد خيلي فعال و پر تحرك بود. طلبه هاي برجسته خوبي مشغول كار شدند. ديگر چون ديدم باز آب مشهد به من نساخت آمدم به تهران.
درس زندگي/سيد رضا حسيني
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :