امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1333
نجات از درماندگي
سيد احمد بن سيد هاشم بن سيد حسن موسوي رشتي تاجر گفت: در سال 1280 هـ به قصد زيارت بيت الله الحرام از دار المرز رشت رفتم به تبريز و در خانة حاجي صفر علي تاجر تبريزي معروف منزل كردم چون قافله نبود، متحر ماندم تا آن كه حاجي جبار جلودار سدهي اصفهاني بار برداشت به جهت طَرابوزَن[2]، تنها از او مالي كرايه كردم و رفتم چون به منزل او رسيديم، سه نفر ديگر به تحريص حاجي صفر علي به من ملحق شدند، يكي حاج ملا باقر تبريزي حجه فروش معروف علما و حاجي سيد حسين تاجر تبريزي و حاجي علي نامي كه خدمت مي‌كرد.
پس به اتفاق روانه شديم تا رسيديم به ارزنة الروم[3] و از آن جا عازم طرابوزن شديم، در يكي از منازل ما بين اين دو شهر حاجي جبار جلودار به نزد ما آمد و گفت: اين منزل كه در پيش داريم ترسناك است، قدري زود كوچ كنيد كه به همراه قافله باشيد چون در ساير منازل غالبا از عقب قافله به فاصله مي‌رفتيم، پس ما هم تخميناً دو ساعت و نيم يا سه ساعت به صبح مانده حركت كرديم، به قدر نيم يا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بوديم كه هوا تاريك شد و برف باريدن گرفت، به طوري كه رفقا هر كدام سر خود را پوشانيده تند راندند، من نيز هر چه كردم كه با آنها بروم ممكن نشد تا آن كه آنها رفتند، من تنها ماندم پس از اسب پياده شده در كنار راه نشستم و خيلي مضطرب بودم چون پول زيادي براي مخارج راه همراه داشتم بعد از تأمل و تفكر تصميم گرفتم كه در همين موضع بمانم تا فجر طالع شود و به آن منزل كه از آن جا بيرون آمده‌ايم مراجعت كنم و از آن جا چند مستحفظ به همراه داشته به قافله ملحق شوم. در آن حال در مقابل خود باغي ديدم و در آن باغ باغباني كه در دست بيلي داشت و بر درختان مي‌زد كه برف از آنها بريزد، پس پيش آمد و به فاصلة كمي ايستاد و فرمود: تو كيستي، عرض كردم: رفقا رفتند و من ماندم راه را گم كرده‌ام، به زبان فارسي فرمود: نافله بخوان تا راه را پيدا كني، من مشغول نافله شدم، بعد از فراغ از تهجّد باز آمد و فرمود: نرفتي؟ گفتم: و الله راه را نمي‌دانم، فرمود: زيارت جامعه بخوان، من جامعه را حفظ نداشتم و تاكنون حفظ ندارم با آن كه مكرر به زيارت عتبارت مشرف شدم، پس از جاي برخاستم و زيارت جامعه را تا آخر از حفظ خواندم، باز نمايان شد، فرمود: نرفتي؟ هستي؟! مرا بي‌اختيار گريه گرفت، گفتم هستم، راه را نمي‌دانم فرمود: زيارت عاشورا را بخوان و زيارت عاشورا را حفظ نداشتم و تاكنون ندارم، پس برخاستم و مشغول زيارت عاشورا شدم از حفظ، تا آن كه تمام لعن و سلام و دعاي علقمه را خواندم، ديدم باز آمد و فرمود: نرفتي؟ هستي؟! گفتم: نه هستم تا صبح، فرمود: من حالا تو را به قافله مي‌رسانم، پس رفت و بر الاغي سوار شد و بيل خود را بر دوش گرفت و فرمود: به رديف من بر الاغ سوار شو، سوار شدم پس عنان اسب خود را كشيدم تمكين نكرد و حركت ننمود. فرمود: عنان اسب را به من بده، دادم، پس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد، اسب در نهايت تمكين متابعت كرد پس دست خود را بر زانوي من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمي‌خوانيد، نافله، نافله، نافله، سه مرتبه، باز فرمود: شما چرا عاشورا نمي‌خوانيد، عاشورا، عاشورا، عاشورا، سه مرتبه، وبعد فرمود: شما چرا جامعه نمي‌خوانيد، جامعه، جامعه، جامعه، و در وقت طي مسافرت دايره‌وار سير مي‌نمود يك دفعه برگشت و فرمود: آنها رفقاي شما هستند، ديدم كه بر لب نهر آبي فرود آمده مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند، پس من از الاغ پياده آمده كه سوار اسب خود شوم، نتوانستم، پس آن جناب پياده شد و بيل را در برف فرو كرد و مرا سوار كرد و سر اسب را به سمت رفقا برگردانيد.
من در آن حال به خيال افتادم كه اين شخص كي بود كه به زبان فارسي حرف مي‌زد و حال آن كه غالبا زباني جز تركي و مذهبي جز عيسوي در آن حدود نبود و چگونه به اين سرعت مرا به رفقاي خود رساند، به عقب نظر كردم احدي را نديدم و آثاري از او پيدا نكردم پس به رفقاي خود ملحق شدم.
[1] . مفاتيح، باب سوم.
[2] . طرابوزان نيز آمده، ذيل (طرابوزن) چنين آمده: ولايتي است از ولايت تركية آسيا محدود است شمالاً به بحر اسود و جنوباً به ارض روم... (لغت نامة دهخدا).
[3] . ارض روم، قالي قلا، شهري است با رومينيه (لغت نامه دهخدا).
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :