امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1276
بي نهايت عشق
روايت است كه سياهي را نزد شاه مردان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آوردند كه دزدي كرده بود حضرت به او فرمود: اي اسود! تو دزدي ؟ گفت : آري يا اميرالمؤمنين. حضرت فرمود: آيا قيمت آنچه دزديدي به يك دانگ و نيم زر مي رسد؟ گفت : بله يا اميرالمؤمنين ! حضرت فرمود: يك بار ديگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردي دست ترا ببرم . گفت : چنان كن يا اميرالمؤمنين ! حضرت بار ديگر از وي بپرسيد و او اعتراف آورد. اميرالمؤمنين عليه السلام دست راستش را ببريد. آن سياه، دست بريده را در دست چپ گرفت و بيرون رفت . خون از دستش مي چكيد. ابن كرار به وي رسيد، گفت : يا اسود! دست تو را كه بريد؟ گفت : اميرالمؤمنين ، پيشرو سفيدرويان و سفيد دستان و مولاي من و مولاي جمله مخلوقات و وصي بهترين پيغمبران . ابن كرار گفت : او دست تو را بريده است و تو مدح و ثناي او مي گويي ؟ گفت : چگونه نگويم كه دوستي او با گوشت و پوست و خون من آميخته است . وي دست من را به حق بريد، نه به باطل . ابن كرار پيش اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و آنچه شنيده بود باز گفت ، اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : ما را دوستاني باشند كه اگر به ناخن پاره پاره شان كنيم ، جز در دوستي نيفزايد و دشمناني نيز باشند كه اگر عسل در گلويشان كنيم ، جز دشمني نيفزايد. اميرالمؤمنين عليه السلام ، فرزندش حسن عليه السلام را فرمود كه آن سياه را باز آورد. حضرت فرمود : اي اسود! من دست تو را بريدم ، تو مدح و ثناي من کردي! مرد سياه گفت: من كه باشم كه ثناي تو كنم . حضرت دست او بر جاي خود نهاد و رداي مبارك خود بر وي افكند و دعايي بر آنجا خواند، در همان حال دست وي درست شد، چنانكه گويي هرگز نبريده اند.
داستان عارفان/کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :