امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1556
طلب از خدا
به گذشته پرمشقت خويش مي انديشيد، به يادش مي افتاد كه چه روزهاي تلخ و پرمرارتي را پشت سرگذاشته ، روزهايي كه حتي قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد. با خود فكرمي كرد كه چگونه يك جمله كوتاه فقط يك جمله كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگايش را عوض كرد و او و خانواده اش را از فقر و نكبتي كه گرفتار آن بودند نجات داد. او يكي از صحابه رسول اكرم بود. فقر و تنگدستي بر او چيره شده بود. در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود و وضع خود را براي رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالي كند. با همين نيت رفت ، ولي قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد:هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ، ولي اگر كسي بي نيازي بورزد و دست حاجت پيش مخلوقي دراز نكند، خداوند او را بي نياز مي كند آن روز چيزي نگفت . و به خانه خويش برگشت . باز با هيولاي مهيب فقر كه همچنان بر خانه اش سايه افكنده بود روبرو شد، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد:هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ، ولي اگر كسي بي نيازي بورزد، خداوند او را بي نياز مي كند اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد، به خانه خويش برگشت ، و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان مي ديد، براي سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لب هاي رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ كه به دل قوت و به روح اطمينان مي بخشيد همان جمله را تكرار كرد. اين بار كه آن جمله را شنيد، اطمينان بيشتري در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است . وقتي كه خارج شد با قدمهاي مطمئن تري راه مي رفت . با خود فكر مي كرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكيه مي كنم و از نيرو و استعدادي كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده مي كنم و از او مي خواهم كه مرا در كاري كه پيش مي گيرم موفق گرداند و مرا بي نياز سازد. با خودش فكر كرد كه از من چه كاري ساخته است ؟ به نظرش رسيد عجالتا اين قدر ازاو ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمي جمع كند و بياورد و بفروشد. رفت و تيشه اي عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمي جمع كرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد. روزهاي ديگر به اين كار ادامه داد تا تدريجا توانست از همين پول براي خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلاماني شد. روزي رسول اكرم به اورسيد و تبسم كنان فرمود:نگفتم هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي دهيم ، ولي اگر بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز مي كند.
داستان راستان/استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :