امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1284
شکر خدا
مردمي كه به حج رفته بودند، در سرزمين مِني جمع بودند، امام صادق عليه السلام و گروهي از ياران ، لحظه اي در نقطه اي نشسته از انگوري كه در جلوشان بود، مي خوردند. سائلي پيدا شد و كمك خواست . امام مقداري انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت : به من پول بدهيد امام گفت :خير است ، پولي ندارم سائل ماءيوس شد و رفت .
سائل بعد از چند قدمي كه رفت پشيمان شد و گفت : پس همان انگور را بدهيد. امام فرمود: خير است ، آن انگور را هم به او نداد.
طولي نكشيد سائل ديگري پيدا شد و كمك خواست . امام براي او هم يك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت : سپاس خداوند عالميان را كه به من روزي رساند. امام با شنيدن اين جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد. سائل براي بار دوم خدا را شكر كرد. امام باز هم به او گفت :بايست و نرو سپس به يكي از كسانش كه آنجا بود رو كرد و فرمود:چقدر پول همراهت هست ؟ او جستجو كرد، در حدود بيست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براي سومين بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت : سپاس منحصرا براي خداست ، خدايا! منعم تويي و شريكي براي تو نيست . امام بعد از شنيدن اين جمله ، جامه خويش را از تن كند و به سائل داد. در اينجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله اي تشكرآميز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن ديگر چيزي به او نداد و او رفت . ياران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنين استنباط كرديم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه مي داد، باز هم امام به او كمك مي كرد، ولي چون لحن خود را تغيير داد و از خود امام تمجيد و سپاسگزاري كرد، ديگر كمك ادامه نيافت.
داستان راستان/استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :