امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1273
تشنه اي با مشك آب
اواخر تابستان بود و گرما بيداد مي كرد، خشكسالي و گراني ، اهل مدينه را به ستوه آورده بود، فصل چيدن خرما بود. مردم تازه مي خواستند نفس راحتي بكشند كه رسول اكرم به موجب خبرهاي وحشتناكي مشعر به اينكه مسلمين از جانب شمال شرقي از طرف روميها مورد تهديد هستند فرمان بسيج عمومي داد. مردم از يك خشكسالي گذشته بودند و مي خواستند از ميوه هاي تازه استفاده كنند. رها كردن ميوه و سايه بعد از آن خشكسالي و در آن گرماي كشنده و راه دراز مدينه به شام را پيش گرفتن ، كار آساني نبود. زمينه براي كارشكني منافقين كاملاً فراهم شد. ولي نه آن گرما و نه آن خشكسالي و نه كارشكنيهاي منافقان ، هيچكدام نتوانست مانع فراهم آمدن و حركت كردن يك سپاه سي هزار نفري براي مقابله با حمله احتمالي روميان بشود. راه صحرا را پيش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش مي باريد. مركب و آذوقه به حد كافي نبود. خطر كمبود آذوقه و وسيله و شدت گرما كمتر از خطر دشمن نبود. بعضي از سست ايمانان در بين راه پشيمان شدند. ناگهان مردي به نام كعب بن مالك برگشت و راه مدينه را پيش گرفت . اصحاب به رسول خدا گفتند: يا رسول اللّه ! كعب بن مالك برگشت . فرمود:ولش كنيد، اگر در او خيري باشد خداوند به زودي او را به شما برخواهد گرداند و اگر نيست خداوند شما را از شر او آسوده كرده . طولي نكشيد كه اصحاب گفتند: يا رسول اللّه ! مرارة بن ربيع نيز برگشت . رسول اكرم فرمود:ولش كنيد اگر در او خيري باشد خداوند به زودي او را به شما برمي گرداند و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده كرده است . مدتي نگذشت كه باز اصحاب گفتند: يا رسول اللّه ! هلال بن اميه هم برگشت . رسول اكرم همان جمله را كه در مورد آن دو نفر گفته بود تكرار كرد. در اين بين شتر ابوذر كه همراه قافله مي آمد از رفتن باز ماند. ابوذر هر چه كوشش كرد كه خود را به قافله برساند ميسر نشد. ناگهان اصحاب متوجه شدند كه ابوذر هم عقب كشيده ، گفتند: يا رسول اللّه ابوذر هم برگشت . باز هم رسول اكرم با خونسردي فرمود:ولش كنيد، اگر در او خيري باشد خدا او را به شما ملحق مي سازد و اگر خيري در او نيست خدا شما را از شرّ او آسوده كرده است . ابوذر هر چه كوشش كرد و به شترش فشار آورد كه او را به قافله برساند، ممكن نشد. از شتر پياده شد و بارها را به دوش گرفت و پياده به راه افتاد. آفتاب به شدت بر سر ابوذر مي تابيد. از تشنگي له له مي زد. خودش را از ياد برده بود و هدفي جز رسيدن به پيغمبر و ملحق شدن به ياران نمي شناخت . همان طور كه مي رفت ، در گوشه اي از آسمان ابري ديد و چنين مي نمود كه در آن سمت باراني آمده است . راه خود را به آن طرف كج كرد. به سنگي برخورد كرد كه مقدار كمي آب باران در آنجا جمع شده بود. اندكي از آن چشيد و از آشاميدن كامل آن صرف نظر كرد؛ زيرا به خاطرش رسيد بهتر است اين آب را با خود ببرم و به پيغمبر برسانم ، نكند آن حضرت تشنه باشد و آبي نداشته باشد كه بياشامد. آبها را در مشكي كه همراه داشت ريخت و با ساير بارهايي كه داشت به دوش كشيد، با جگري سوزان پستيها و بلنديهاي زمين را زيرپا مي گذاشت . تا از دور چشمش به سياهي سپاه مسلمين افتاد؛ قلبش از خوشحالي طپيد و به سرعت خود افزود. از آن طرف نيز يكي از سپاهيان اسلام از دور چشمش به يك سياهي افتاد كه به سوي آنها پيش مي آمد. به رسول اكرم عرض كرد: يا رسول اللّه ! مثل اينكه مردي از دو به طرف ما مي آيد. رسول اكرم :چه خوب است ابوذر باشد!.
سياهي نزديكتر رسيد، مردي فرياد كرد: به خدا خودش است ، ابوذر است . رسول اكرم :خداوند ابوذر را بيامرزد، تنها زيست مي كند، تنها مي ميرد و تنها محشور مي شود. رسول اكرم ابوذر را استقبال كرد، اثاث را از پشت او گرفت و به زمين گذاشت . ابوذر از خستگي و تشنگي بي حال به زمين افتاد. رسول اكرم :آب حاضر كنيد و به ابوذر بدهيد كه خيلي تشنه است .
ابوذر:آب همراه من هست . آب همراه داشتي و نياشاميدي ؟! آري پدر و مادرم به قربانت ! به سنگي برخوردم ديدم آب سرد و گوارايي است . اندكي چشيدم ، با خود گفتم از آن نمي آشامم تا حبيبم رسول خدا از آن بياشامد.
داستان راستان/استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :