امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1406
مرد ناشناس
زن بيچاره ، مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوي خانه اش مي رفت . مردي ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد. كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسي همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد:خوب معلوم است كه مردي نداري كه خودت آبكشي مي كني ، چطور شده كه بي كس مانده اي ؟. شوهرم سرباز بود. علي بن ابيطالب او را به يكي از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال . مرد ناشناس بيش از اين حرفي نزد. سر را به زير انداخت و خداحافظي كرد و رفت ، ولي در آن روز آني از فكر آن زن و بچه هايش بيرون نمي رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبيلي برداشت و مقداري آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزي رفت و در زد. كيستي ؟
همان بنده خداي ديروزي هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقداري غذا براي بچه ها آورده ام . خدازتوراضي شودوبين ما و علي بن ابيطالب هم خدا خودش حكم كند! در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :دلم مي خواهد ثوابي كرده باشم ، اگر اجازه بدهي ، خمير كردن و پختن نان ، يا نگهداري اطفال را من به عهده بگيرم . بسيار خوب ! ولي من بهتر مي توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم . زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقداري گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانيد. به دهان هركدام كه لقمه اي مي گذاشت مي گفت :فرزندم ! علي بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهي كرده است . خمير آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاي آتش زبانه كشيد و چهره خويش را نزديك آتش آورد و با خود مي گفت :حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي مي كند. در همين حال بود كه زني از همسايگان به آن خانه سر كشيد و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :واي به حالت ! اين مرد را كه كمك گرفته اي نمي شناسي ؟! اين اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است . زن بيچاره جلو آمد و گفت :اي هزار خجلت و شرمساري از براي من ، من از تو معذرت مي خواهم . نه ، من از تو معذرت مي خواهم كه در كار تو كوتاهي كردم.
داستان راستان/استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :