امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1356
پول با بركت
علي بن ابيطالب ، از طرف پيغمبراكرم ، ماءمور شد به بازار برود و پيراهني براي پيغمبر بخرد. رفت و پيراهني به دوازده درهم خريد و آورد. رسول اكرم پرسيد:اين را به چه مبلغ خريدي ؟. به دوازده درهم .
اين را چندان دوست ندارم ، پيراهني ارزانتر از اين مي خواهم ، آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد؟. نمي دانم يا رسول اللّه !.
برو ببين حاضر مي شود پس بگيرد؟. علي پيراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . بفروشنده فرمود:پيغمبر خدا، پيراهني ارزانتر از اين مي خواهد، آيا حاضري پول ما را بدهي و اين پيراهن را پس بگيري ؟. فروشنده قبول كرد و علي پول را گرفت و نزد پيغمبر آورد. آنگاه رسول اكرم و علي با هم به طرف بازار راه افتادند؛ در بين راه چشم پيغمبر به كنيزكي افتاد كه گريه مي كرد. پيغمبر نزديك رفت و از كنيزك پرسيد:چرا گريه مي كني ؟. اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا براي خريد به بازار فرستادند؛ نمي دانم چطور شد پولها گم شد. اكنون جراءت نمي كنم به خانه برگردم . رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنيزك داد و فرمود:هرچه مي خواستي بخري بخر و به خانه برگرد. و خودش به طرف بازار رفت و جامه اي به چهار درهم خريد و پوشيد. در مراجعت برهنه اي را ديد، جامه را از تن كند و به او داد. دو مرتبه به بازار رفت و جامه اي ديگر به چهار درهم خريد و پوشيد و به طرف خانه راه افتاد. در بين راه باز همان كنيزك را ديد كه حيران و نگران و اندوهناك نشسته است ، فرمود:چرا به خانه نرفتي ؟. يا رسول اللّه ! خيلي دير شده مي ترسم مرا بزنند كه چرا اين قدر دير كردي . بيا با هم برويم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مي كنم كه مزاحم تو نشوند. رسول اكرم به اتفاق كنيزك راه افتاد همين كه به پشت در خانه رسيدند كنيزك گفت :همين خانه است رسول اكرم از پشت در با آواز بلند گفت :اي اهل خانه سلام عليكم . جوابي شنيده نشد. بار دوم سلام كرد، جوابي نيامد. سومين بار سلام كرد، جواب دادند:اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُاللّهِ وَبَركاتُهُ. چرا اول جواب نداديد؟ آيا آواز ما را نمي شنيديد؟. چرا همان اول شنيديم و تشخيص داديم كه شماييد.
پس علت تاءخير چه بود؟. يا رسول اللّه ! خوشمان مي آمد سلام شما را مكرر بشنويم ، سلام شما براي خانه ما فيض و بركت و سلامت است . اين كنيزك شما دير كرده ، من اينجا آمدم از شما خواهش كنم او را مؤ اخذه نكنيد. يا رسول اللّه ! به خاطر مقدم گرامي شما، اين كنيز از همين ساعت آزاد است . پيامبر گفت :
خدا را شكر! چه دوازده درهم پربركتي بود، دو برهنه را پوشانيد و يك برده را آزاد كرد.
داستان راستان/استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :