امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1546
پاسخ به دو سوال
در دوراني كه امام حسن عسگري (عليه السلام) زنداني بود، يكسال بر اثر خشكسالي قحطي شد، گرسنگي بيداد مي كرد، علماي اسلام مردم را جمع كرد و براي نماز استسقاء (طلب باران) به بيابان بردند، نماز خواندند، و حتي چند بار نماز استسقاء خواندند ولي اثري از باران ديده نشد. عجيب اينكه علماي نصاري با مسيحيان نماز استسقاء خواندند باران آمد، روز بعد نيز نماز خواندند، باران زيادتر آمد... و اين موضوع باعث شكست و آبروريزي مسلمين شد، يكي از شيعيان به هر نحوي بود خود را به زندان رسانده و خدمت امام حسن عسگري (عليه السلام) رسيد و جريان را عرض نمود و ديد در ميان زندان قبري كنده شده گريه كرد و عرض نمود اي امام بزرگوار من طاقت ندارم شما را در اين قبر دفن كنند، حضرت فرمود: ناراحت نباش ، خدا نيز چنين مقرر نكرده است . او عرض كرد: دو مطلب مهم مرا به اينجا آورده است : 1 - از شما بپرسم كه طبق روايات شما بايد با روزگار دشمني نكرد، منظور چيست ؟ امام فرمود: منظور از روزگار ما اهلبيت هستيم : شنبه متعلق به حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) يكشنبه به علي (عليه السلام) دوشنبه به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام)، سه شنبه به امام سجاد و امام باقر (عليهماالسلام) و امام كاظم و امام رضا (عليهما السلام)، چهارشنبه به امام جواد و پدرم حضرت هادي (عليهما السلام) و پنج شنبه متعلق است به من و جمعه متعلق است به فرزندم حضرت مهدي (عليه السلام) كه زمين را پس ‍ از آنكه پر از ظلم و جور شد پر از عدل و داد مي كند. 2 - سوال دو مهم اين است كه علماي شيعه سه روز براي نماز استسقاء به بيابان رفتند و نماز خواندند باران نيامد ولي علماي نصراني رفتند و نماز خواندند و باران آمد و هر بار رفتند باران باريد و اگر امروز هم به دعاي آنها باران بيايد ترس آن است كه شيعيان در عقيده خود متزلزل شوند و به مسيحيت بگروند. امام فرمود: اما نصاري روزي به قبر يكي از پيامبران برخوردند و استخوان ريزي از بدن آن پيامبر بدست آوردند و اكنون در نماز آن استخوان را در ميان انگشتان خود گذاشته ظاهر مي كنند و از اين رو باران مي آيد، تو خود را فورا به او برسان و از ميان انگشتان او آن استخوان را بيرون آور تا ابرها متفرق شود و باران قطع گردد. آن مرد همين دستور را انجام داد و در انجامش موفق گرديد، در نتيجه ابرها رفتند و خورشيد تابيد، و علماي نصاري هر چه دعا كردند باران نباريد و شرمنده شدند، و شيعيان در حفظ ايمان خود استوار گشتند و از شك و ترديد بيرون آمدند. و به نقل ديگر، خليفه وقت امام حسن عسگري (عليه السلام) را از حبس ‍ بيرون آورد و به بيابان برد و جريان را به آن حضرت عرض كرد، امام جريان استخوان را بيان نمود و وقتي كه توسط يكي از خادمان ، استخوان را از دست عالم مسيحي ربود ديگر باران نيامد.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :