امروز:
جمعه 8 ارديبهشت 1396
بازدید :
1158
جزاي دشنام به اهل بيت (ع)
واقدي گفت : روزي به نزد هارون الرشيد شدم . شافعي و محمد يوسف ، و محمد اسحاق حاضر بودند. هارون الرشيد شافعي را گفت : چندي از فضايل علي ياد مي كني ؟ گفت : چهارصد يا پانصد. محمد يوسف را گفت : تو چند روايت مي كني ؟ گفت : هزار زيادت . محمد اسحاق را گفت : تو چند ياد مي كني ؟ گفت : فضايل وي نزديك ما بسيار است ، اگر خوف و ترس نبودي . گفت : خوف از كيست ؟ گفت : از تو و عمال تو. گفت : تو ايمني . محمد اسحاق گفت : پانزده هزار حديث مسند و پانزده هزار حديث مرسل و گفت : من شما را خبر دهم از فضيلتي كه به چشم ديده ام و به شما نيز نمايم . بهتر از آنچه ياد داريد. گفت : بفرماي .
گفت : عامل دمشق به من نامه اي نوشت كه اين جا خطيبي هست كه علي را دشنام مي دهد و لعنت مي كند. گفتم : وي را بندكن و پيش من فرست . چون وي را بفرستاد، گفتم : چرا علي را دشنام مي دهي ؟ گفت : زيرا كه پدران ما را كشته است . گفتم : ويلك ! هر كه را علي كشت به حكم خدا و رسول كشت . گفت : اگر چنين باشد وي را دشمن مي دارم و دشنامش ‍ مي دهم . جلاد را فرمودم تا وي را صد تازيانه زد و در خانه انداخت و در خانه قفل بزد. چون شب در آمد. انديشه مي كردم كه وي را چگونه كشم ؛ به تيغ كشم يا به آبش غرق كنم يا به آتش بسوزم . در اين انديشه به خواب شدم ، ديدم كه در آسمان گشاده شد و رسول صلي الله عليه و آله و سلم فرود آمد، پنج حله پوشيده و علي عليه السلام فرود آمد سه حله پوشيده ، و حسن و حسين عليهما السلام فرود آمدند، هر يك دو حله پوشيده ؛ و جبرئيل را ديدم كه كاسه اي در دست داشت ، آب صافي در وي . رسول از وي بستد و در سراي من پنج هزار خلق بودند. رسول صلي الله عليه و آله و سلم گفت : هر كه شيعه علي عليه السلام است بايد كه برخيزد. ديدم كه چهل كس برخاستند و من ايشان را مي دانم . رسول صلي الله عليه و آله و سلم ايشان را آب داد و گفت : آن دمشقي را بياوريد. وي را از خانه بيرون آوردند. شاه مردان را چشم بر وي افتاد. گفت : يا رسول اللّه ! اين ملعون بي جرم مرا دشنام داد. رسول صلي الله عليه و آله گفت : اي ملعون چرا علي را دشنام مي دهي ؟ خدايا! وي را مسخ كن و صورتش بگردان . در حال سگي شد. بفرمود تا وي را در آن خانه كردند. من از خواب در آمدم . گفتم : در خانه باز كنيد و دمشقي را بياريد. چون در خانه باز كردند، سگي شده بود و اكنون در آن خانه است . بفرمود تا بياورند. سگي بود، اما گوشش به گوش آدمي مي ماند. وي را گفتند: چون ديدي عذاب خداي ؟ وي در پيش افكند و آب از چشمش روان شد. شافعي گفت : وي را از اينجا فراتر بريد كه مسخ است ؛ از عذاب خدا ايمن نتوان بود. وي را باز در آن خانه كردند. صاعقه در آن خانه افتاد و آن سگ و هر چه در آن خانه بود، به سوخت و آن ملعون در دنيا مسخ و سوخته شد - و در آخرت به عذاب گرفتار شود.
داستان عارفان / کاظم مقدم
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :